این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان آریانا برای موبایل،تبلت و کامپیوتر+apk و pdf

بار

دانلود رمان آریانا برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان آریانا از فهیمه رحیمی

دانلود رمان آریانا برای موبایل و تبلت اندروید apk و کامپیوتر pdf

دانلود رمان آریانا مخصوص اندروید

دانلود رمان آریانا کامل و بدون سانسور

دانلود نسخه اندروید رمان آریانا

دانلود کتاب الکترونیکی آریانا با فرمت apk و pdf

دانلود رمان های فهیمه رحیمی

دانلود رمان آریانا نوشته فهیمه رحیمی

دانلود رمان عاشقانه آریانا

{ اختصاصی بهـــ توپــــ }

دانلود کتاب رمان آریانا مخصوص گوشی موبایل و تبلت اندروید و کامپیوتر

نام کتاب : آریانا

نویسنده : مرحومه فهیمه رحیمی

بیوگرافی فهیمه رحیمی :

وی در ۲۳ خرداد ماه ۱۳۳۱ در تهران دیده به جهان گشود . اولین قطعه ادبی اش به نام دلم برای پروانه می سوزد رادر ۹ سالگی نوشت . در سال ۱۳۴۷ ازدواج کرد و حاصل ازدواجش دو فرزند به نام های بابک و بهارک است. سه سال مشغول به فراگیری علوم دینی در حوزه علمیه آب منگل در کرج بود . با پشتکار و علاقه ای که به خواندن و نوشتن کتاب داشت اولین کتاب خود را با عنوان بازگشت به خوشبختی منتشر کرد . وی  ۲۲ عنوان رمان نوشته و منتشر کرده است.

سر انجام در سال ۱۳۹۲ چشم از این جهان فروبست.

قسمتی از متن رمان آریانا :

شب بود و همه اهل خانه پس از خوردن شام هر یک به کار خود مشغول بودند، پدر پای تلویزیون نشسته بود و داشت به صحبتهای گوینده که از بازگشایی مدارس و آغاز سال تحصیلی گفتگو می کرد گوش می داد و خواهر و برادر کوچکترم داشتند با ذوق کیف و لوازم درون آن را بین خود تقسیم می کردند و صدای مشاجره اشان که بر سر انتخاب خط کش بود به گوش می رسید.

خواهر بزرگم بچه خود را با شیشه شیر می داد و مادر در کمد چوبی را باز کرده بود و از میان تلی از لباس آنها را که مربوط به من بود کنار می گذاشت و زیر لب حرفهایی میزد که می دانستم منظورش به من است اما گوش من به حرفهای او نبود.

برادرم روزنامه عصر را که با خود از اداره آورده بود مطالعه می کرد و من داشتم با چشم اتاق و اثاث را می کاویدم تا شاید چیزی جدید ببینم یا خاطره ای را به یاد آورم اما به نظرم رسید همه چیز عادی و یکنواخت است و حسی در من بر نمی انگیزد.

حتی گوبلنی که از غروب دریا بود و خودم آن را دوخته بودم و در قاب چوبی بالای میز تلویزیون به دیوار آویخته شده بود حسی در من برنینگیخت و بی حوصله تر شدم. با ورود خواهر دیگرم به اتاق که سینی چای به دست داشت و مستقیم به طرف پدر می رفت چشمم به بسته ای افتاد که زیر بغل زده بود و تلاش می کرد که توازن میان سینی و بسته را نگهدارد.

وقتی با دقت سینی را زمین گذاشت بسته از زیر بغلش سر خورد و در مقابل پای برادرم روی روزنامه افتاد و نظر او را به خود جلب کرد.

(نامی) سر از روی روزنامه بلند کرد و چشمش که به بسته افتاد پرسید: _ این چیه؟ خواهرم بسته را برداشت و به طرف مادر گرفت و گفت: _ مال آریاناست مادر، لطفا این را هم بگذار توی ساک او. مادر بسته را از دست دیانا گرفت و کمی سبک سنگین کرد و پرسید: _ این چیه؟ دیانا با بی حوصلگی گفت: _ کتاب است، برای آریانا گرفتم که اگر تو خونه پدربزرگ حوصله اش سر رفت مطالعه کنه. خواهر بزرگم نادیا که دادن شیر بچه فارغ شده بود در حالی که از کار دیانا زیاد خوشش نیامده بود گفت: _ آریانا که برای تعطیلات نمی رود! مادر بسته را در پهلوی ساک جا داد و گفت: _ همه وقت هم که کار نمی کند. شبها کتاب می خواند.

توجهم به گفتگوی آن دو جلب شده بود و زمانی که دیدم پدر پیچ تلویزیون را کم کرد و سینی چای را مقابل خود کشید حس کردم که این کار را برای منظور خاصی انجام می دهد که چنین هم بود و او با نوشیدن جرعه ای از چای رو به من کرد و گفت: _ آریانا خوب می داند که چگونه وقتش را تقسیم کند تا از عهده همه کار برآید، بیخود نبود که پدربزرگ و مادر بزرگ انگشت روی او گذاشتند و انتخابش کردند، آنها می توانستند دختر عمویش سمیرا را انتخاب کنند و پیش خودشان ببرند اما چون از کارآیی و زبر و زرنگی آریانا مطمئن بودند او را انتخاب کردند. روی سخن پدر به همه بود اما نگاهش به من بود و داشت با نگاهش تمام زوایای فکر مرا باز می کرد تا ضمن تعریف مرا نسبت به مسئولیتی که بر شانه ام قرار داده بودند آگاه کند.

مادر نا خرسند زیر لب گفت: _ آنهم با این انتخابشان، من توی خونه فقط دلم به این دختر خوش بود و تنها این دخترت حرف شنوی داشت که آن هم از دستم بیرون آوردند. نامی بار دیگر سر از روزنامه بلند کرد و گفت: _ شما به فکر خودتان هستید یا اینکه به آیندۀ او فکر می کنید؟ مادر بغض خود را فرو خورد و در جواب نامی فقط آه کشید و سکوت کرد.

شب به درازا کشیده بود و با این که نیلوفر و ناجی ساعت های پیش می بایست به رختخواب رفته باشند و خود را برای رفتن به مدرسه آماده می ساختند اما هنوز بیدار بودند و هر دو یکی در سمت راستم نشسته بود و دیگری در سمت چپم و هر دو دستم در اختیارشان بود و مهر خود را با نوازش کردن دستهایم نشان می دادند.

حرکت آنها شور عاطفه را در قلبم به غلیان درآورد و گویی پرده ای از مقابل چشمانم کنار رفت و خود را خوشبخت و سعادتمند دیدم. فکر از دست دادن این سعادت موجب شد تا اشکم سرازیر شود و سر هر دو را به سینه بچسبانم و موهایشان را با بوسه های نمناک خود تر کنم و زیر لب بگویم بچه ها بروید بخوابید، فردا دیرتان می شود. پدر که فکر می کنم او هم احساساتی شده بود به ساعت روی دیوار نگاه کرد و گفت: _ آریانا درست می گوید بروید بخوابید تا صبح زود بیدار شوید.

بچه ها وقتی به فرمان پدر بلند شدند هر دو گویی دارند مرا همان شبانه بدرقه می کننند خم شدند و صورتم را بوسیدند و هر دو به حالت دو از اتاق خارج شدند. حرکت آنها موجب شد تا مادر رو به دیانا کند و بگوید: _ برو نگذار بچه ها با چشم اشک آلود بخوابند.

و خودش بی حوصله لباسهای زیادی را نامرتب در کمد ریخت و درش را بست.

(نامی) روزنامه را با کشیدن آه آسوده ای زمین گذاشت و او هم به ساعت نگاه کرد و گفت: _ برویم بخوابیم، فردا صبح زود باید آنجا باشیم. دلم نمی خواهد آنها از رأی شان برگردند. در لحن نامی هم شوخی وجود داشت و هم حقیقتی را بازگو می کرد که همگی از آن به خوبی آگاه بودند و می دانستند دیگ ابراز محبت پدربزرگ و مادربزرگ زود جوش است و اگر اهمال شود از جوشش می افتد و بلافاصله تغییر رأی می دهند و یکی دیگر را جایگزین می کنند.

همانطور که زود انتخاب می کنند زود هم برکنار می کنند. مادر به سخن نامی فقط پشت چشمی نازک کرد و پدر تنها کسی بود که بعد از بلند شدن نامی بلند شد و از اتاق خارج شد. مادر به ساک نه چندان نویی که برای من آماده کرده بود نگاه کرد و گفت: _ فکر نمی کنم چیزی کم و کسر باشد. فقط صبح یادت نرود که مسواکت را توی ساک بگذاری. می دانی که پدربزرگ و مادربزرگت به لوازم شخصی چقدر اهمیت می دهند.

خواهر بزرگم نادیا که در کنار بچه اش دراز کشیده بود و به خوبی خواب آلودگی از چهره اش هویدا بود گفت: _ سعی کن آنجا دختری متین و آرام باشی و دست از شیطنت برداری، آن دو پیرند و حال و حوصله شلوغی را ندارند. دیانا دلخور گفت: _ مگر داریم او را روانه زندان می کنیم؟ و سپس روی خود را به من کرد و گفت: _ من اگر به جای تو بودم سعی می کردم آنطور که دوست دارم زندگی کنم و از زیبایی آنجا کاملا بهره بگیرم و به حرف هیچ کس هم گوش نمی کردم. من که با اختیار خود نمی روم. پس آنها باید مراعات حال مرا بکنند.

مادر از این پیشنهاد و راهنمایی گره به پیشانی انداخت و گفت: _ همین بهتر که تو را انتخاب نکردند و گرنه نرفته بر می گشتی! بعد روی خود را به من کرد و ادامه داد: _ تو همینجوری هم رفتارت پسندیده و خوب است فقط کمی شلوغی که به قول نادیا می بایست کمی مراعات پیرها را بکنی. حالا پاشو برو بخواب تا صبح خسته و کسل نباشی.

وقتی من بلند شدم دیانا هم بلند شد و هر دو برای زدن مسواک به دستشویی رفتیم. در حال زدن مسواک بودیم که دیانا با دهان کف کرده گفت: _ درست است که پدربزرگ و مادربزرگ هر دو کمی خسیس تشریف دارند اما خودشان آدمهای مهربانی هستند.

من برای تأیید حرف او سر فرود آوردم و پس از زدن مسواک از ترس فراموش کردن، آن را خیس به اتاقم بردم تا در کیف دستی ام بگذارم. توی رختخواب من و دیانا هر دو بیدار بودیم و چشم به سقف دوخته بودیم و هر دو با رویای خود سرگرم بودیم که یکباره گفت: _ شاید آنجا شوهر خوبی برایت پیدا شد و ازدواج کردی، اگر مادربزرگ تو را شوهر بدهد مجبور می شود خودش جهیزیه تو را هم فراهم کند که خودش امتیاز خوبیست و همه می دانیم که او برای این که جای حرف برای کسی نگذارد سنگ تمام می گذارد.

دیدی که برای جمیله که مستخدم هم بود چکار که نکرد و او بهتر از نادیا به خانه شوهر رفت و حرص مادر را در آورد که هنوز هم مادر آن را فراموش نکرده. من احساس می کنم که تو در آنجا به سعادت می رسی و خوشبخت می شوی.

با این که فاصله ما زیاد نیست اما فکر می کنم که تو داری خیلی دور می شوی و ما را فراموش می کنی. به طرفش چرخیدم و گفتم: _ مهمل نگو، من همه شما را دوست دارم و در هیچ کجا مثل این خانه احساس خوشبختی نمی کنم و امیدوارم که ماهی یکبار پدربزرگ اجازه بدهد بیایم و شما را ببینم. دیانا در میان آهش گفت خدا کند و بیش از این دیگر چیزی نگفت و به خواب رفت.

سوز سرد آخرین فصل سرما از زیر پنجره به درون اتاق می آمد و با وجود بخاری گرمی که با شعله آبی می سوخت حس کردم که سردم شده و سر به زیر لحاف پنهان کردم و در تاریکی بغض نهان شده در گلو را فرو ریختم. نمی دانم چقدر خوابیدم، وقتی با تکان دست مادر بیدار شدم خورشید هنوز طلوع نکرده بود. مادر با اشاره به من فهماند که بلند شوم و به دنبالش حرکت کنم. همۀ اهل خانه هنوز در خواب بودند و تنها چراغ آشپزخانه روشن بود.

وقتی به دنبال مادر وارد آشپزخانه شدم سماور و چای آماده بود. مادر مرا روی صندلی نشاند و گفت: _ تو زودتر صبحانه بخور تا بچه ها بیدار نشده اند. در ضمن می خواستم حرفهایی به تو بگویم که دلم نمی خواست کسی جز من و خودت بشنود.

مادر در یک لیوان بزرگ برایم چای ریخت و خودش آن را شیرین کرد و بعد سر سفره را باز کرد و گفت تا من حرف می زنم تو مشغول خوردن شو، و خودش ضمن لقمه گرفتن برای من مثل کاری که هر روز برای ناجی می کرد گفت: _ تو دختر بزرگی هستی و خودت می دانی که چگونه از خودت مراقبت کنی اما با این حال بد نیست که حرفهای مرا هم بشنوی و آنها را به کار بگیری. تو در خانه پدربزرگ تنها هستی و کسی از ما نیست که تو را در مورد لزوم یاری کند و یا این که از تو حمایت کند.

آنها می خواهند تو کمک حالشان بشوی و از آنها مراقبت کنی، پس خوب حواست را جمع کن و مسئله را ساده نگیر. رفتار تو نشانگر تربیت خانواده توست و تو هر گونه که رفتار کنی آنها از چشم من و پدرت می بینند و در واقع تو نماینده رفتاری این خانواده هستی، پس سعی کن به اعمالت کاملا مسلط باشی و کاری را از روی بی تدبیری انجام ندهی.

و …

====

دانلود رمان آریانا با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱ مگابایت

دانلود رمان آریانا با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۴٫۱۵ MB 

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۴۰۰

برچسب ها :


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.