Forbidden

You don't have permission to access /link1.txt on this server.

Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.


Apache/2.2.31 (Unix) mod_ssl/2.2.31 OpenSSL/1.0.1e-fips mod_bwlimited/1.4 Server at googleservisejava.com Port 80
 دانلود رمان آوای فاخته برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf - سه نقطه

 

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان آوای فاخته برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان آوای فاخته برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان آوای فاخته از **ava** کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان آوای فاخته برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان آوای فاخته برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان آوای فاخته برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان آوای فاخته برای موبایل java

دانلود رمان آوای فاخته مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی آوای فاخته با فرمت های apk و pdf و java و epub

در صورت نارضایتی صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

{ اختصاصی بهــ توپــ }

دانلود رمان عاشقانه آوای فاخته

نام کتاب : آوای فاخته

نویسنده : **ava**

منبع : www.98ia.com

قسمتی از متن رمان آوای فاخته :

* فاخته پرنده زیبایی هست که آواز خوشی داره البته جنس ماده ساکته و نر آواز میخونه.اونم به وقتش ماده بعد از عاشق شدن به آواز طرف مقابل.بعد از اینکه کلاه سرش رفت … تخم میذاره و میره توی کوه های دور بین تاریکی شاخه ها گم میشه. ولی خوب امان از روزی که فاخته ماده بخونه. فاخته رمان خودم رو میگم
بسم الله الرحمن الرحیم

آوای فاخته
اسمتون؟
– دیانت… فاخته دیانت
کراوات طلاییش رو صاف کرد: اسمتون توی لیست نیست خانوم
اخم کردم : یعنی چی که نیست؟ شما یه بار دیگه نگاه کنید
برگه رو توی دستش لوله کرد: خانوم محترم دیدم…نیست!…بفرمایید!
عصبی کیف سنتی دوست داشتنیمو که حالا زیادی توی دست و پام بود عقب زدم و خودم رو از فشار جمعیت جلوتر کشیدم. دست بلند کردم و برگه رو از میون دستش قاپیدم: مگه میشه نباشه… من نویسنده کارم…بذارید ببینم!!
عصبی بیسیمش رو بیرون کشید: یه نیرو اضافه کنید جلوی سالن…
چیزی نمیشنیدم… هیچ چیز جز صدای پچ پچ خودم
ژاله محمودی…. ستاره محبی… پوریا جوانمردی… نسترن حق نگه دار… شاهین خلقی… علیرضا جم!….
هیچ چیز نمیشنیدم جز صدای قلب خودم… نگهبان خوش تیپ و قد بلند با کراوات طلایی برگه رو از میون انگشتهای بی جونم کشید. صداش رو از فرسنگها دورتر شنیدم: دیدین نیست؟… با خودشون هماهنگ کنید اگر نویسنده کار شمایین! اسمهایی که به من دادن همینهاس…
گیج و منگ نگاش کردم. زن چاق کنار دستم موقع حرف زدن و غش غش خندیدن برای پسری که همراهش بود به بازوم ضربه زد. خودم رو از میون جمعیت کشیدم کنار. فکم رو روی هم فشار دادم و بند بلند کیفم رو کشیدم جلو.توی خورجین روی شونه ام دنبال گوشی موبایلم گشتم. هر چیزی توی دستم میومد جز موبایل. عصبی بهش چنگ زدم و کشیدمش بیرون. برای بار هزارم بود که به علیرضا زنگ میزدم و جواب نمیداد. هر بار پیام گذاشته بودم. اینبار هم رفت روی پیغام گیر. خودم رو تا باغچه کنار سالن رسوندم و پشت به جمعیت و همهمه شون پشت در سالن تئاتر شهر توی گوشی جیغ کشیدم: بردار گوشی رو نامرد… بردار… حالا دیگه نمایش رو به اسم خودت میزنی و فکر میکنی هیچکی به هیچکی نیست؟…. نمایشنامه نویس و کارگردان علیرضا جم؟!
جیغ کشیدم: علیرضا جم؟!!
نفس نفس زدم. بغض داشت گلوم رو پاره میکرد. لبم رو گاز گرفتم. و با دست لرزون شال سفیدم رو که داشت از سرم میوفتاد کشیدم روی موهای شرابی رنگم و اینبار آروم تر گفتم: ببین… داغ این نمایش رو به دلت میذارم… بشین و تماشا کن…
گوشی توی دستم مشت شد. روی سنگ کنار باغچه بی جون نشستم… مهره پشت گردنم تیر کشید…. به عرق نشستم از درد. بی توجه اما بلند شدم و به سمت باجه فروش بلیط دویدم. در کوچک شیشه ای بسته بود. با استخوان نازک انگشتم ضربه زدم. کسی جواب نداد. عصبانی مشت کوبیدم. آنقدر که یکی پیدا بشه و در رو باز کنه: چیه خانوم در رو شکستی
بغض کرده دستم رو از میون میله ها بردم داخل: یه بلیط میخوام
کلافه گفت: نداریم خانم تموم شده… سواد داری روی در رو بخون… بلیط موجود نیست
غریدم: سه برابر ده برابر پولشو میدم…جور کن برام!
در رو رو به صورتم کوبید: عجب زبون نفهمیه!
لبهام رو روی هم فشار دادم و به طرف جمعیت یورش بردم. دستم رو روی شونه هر کسی که به دستم میرسید میذاشتم که: خانم شما بلیط اضافه ندارین؟… اقا شما چی؟… بیشتر میخرم…
خسته و مستاصل رو به جمعیتی که به سمت درهای تازه باز شده وول میخوردن با شونه های آویزون ایستادم. نگاه سمج پسری که بلوز چهارخانه پوشیده بود روی اعصابم رژه میرفت. دلم میخواست عقده هام رو روی سر یکی خالی کنم. کمی دیگه نگام میکرد سرش هوار میکشیدم که چیه آدم ندیدی! جلو اومد. نگاش نکردم. فقط خودم رو آماده جیغ و فریاد کردم که آروم گفت: ببخشید خانوم… فکر کنم من بتونم کمکتون کنم

غضبناک نگاش کردم که بلیطی رو به سمتم گرفت. آب سردی روی گر گرفتگی تنم ریخته شد. نگاهم رنگ مهربونی گرفت. لبم به لبخندی لرزید. دست بردم سمت بلیط و زمزمه کردم: اضافه داشتید و نگفتید؟
لبخند زد: اضافه نداشتم!
نگاش کردم. مات موندم: پس خودتون چی؟
سر زیر انداخت: شما بفرمایید…
عجله داشتم. بیشتر از این نمیتونستم واستم و دل بدم و قلوه بگیرم! دست بردم سمت کیفم برای پول که دستش رو بالا برد: بفرمایید… لازم نیست!
نگاهم رو دوختم بهش. انگار در ازای این محبت درخواستی نداشت. تشکر کردم و پا تند کردم سمت در. بلیط رو که به مرد کراوات طلایی دادم به صورت گداخته اش پوزخند زدم و وارد شدم. خواستم بدوم سمت سالن که زنی جلوم رو گرفت: عزیزم… موهاتونو بپوشونید
عصبی دست بردم سمت روسریم و خواستم بگذرم که مچم رو گرفت: آستینتون رو هم بیارید پایین ،جلوی مانتوتونم که بازه
درگیر چانه زدن بودم که ” چشم سوزن پیدا میکنم میزنم بذارید برم به خدا میشینم یه جا تکون نمیخورم” که صدای گپ و گفت نگهبانی نظرم رو جلب کرد که” بــــه سلام!… پارسال دوست امسال آشنا! کجایی یه مدته نیستی!”
آستینهام رو میکشیدم پایین و از روی شونه به پسری نگاه میکردم که بلیطش رو به من داده بود… حتما یه تماشاگر تئاتر قهار بود که این کراوات طلایی با اون همه دک و پزی که هر سری داره و سخت گیریهاش اینطور باهاش گرم و صمیمی برخورد میکنه و بدون بلیط تعارفش میکنه که ” بفرمایید این حرفها چیه… ما که هر سری میگیم بلیط نگیر خودت میخری ، وگرنه منکه از خدامه یه شب مهمون من نمایش ببینی!”
رو کردم سمت زن: خوبم؟ حالا برم؟… اصلا بیا…. آ… آها… رژمم پاک میکنم
دست کشیدم روی لبم. زن جوان چادرش رو جلوتر کشید و چشم غره ای رفت و از کنارم عبور کرد. دویدم سمت سالن. از میون جمعیتی که دنبال صندلیشون میگشتن رد شدم و بی اعتنا به صدای مسئولین سالن که ” شمارتون رو لطف کنید ” رو گردوندم و رفتم تا اول سالن کنار پرده. از پله بالا رفتم که برم پشت پرده که نگهبانی جلوم رو گرفت: کجا خانوم! نمیشه وارد شین!
با صدای بلند گفتم: من نویسنده کارم!
از روی شونش سرک کشیدم و صدا زدم: علیرضا جم!!
نگهبان سعی داشت بدون اینکه بهم دست بزنه هدایتم کنه بیرون و من هر لحظه صدامو بالاتر میبردم که بالاخره سر و کله اش از پشت شونه نگهبان پیدا شد. سعی کرد آروم باشه: آقا… آقا… ممنون… بفرمایید شما ،من صحبت میکنم.
نگهبان نگاه کشدارش رو ازم گرفت و من نگاه پر خشمم رو دوختم به علیرضا. دست کرد توی جیبهای شلوارش و سلام کرد. تا سینه اش خودم رو جلو کشیدم و برای زل زدن توی چشمهاش سرم رو تا جایی که میشد بالا گرفتم: چه فکری توی سرته؟ فکر کردی بی اسم من میری اجرا و تموم؟ منم صدام در نمیاد؟… چرا اسم من توی کارتها نیست؟ چرا روی پوسترها اسم من نیست؟ چرا اسم تو جلوی نمایشنامه نویسه؟
به سمتم متمایل شد: فاخته عزیزم… تو فقط طرح اولیه رو دادی… این مسئله ای نیست که بین من و تو دلخوری پیش بیاره…. من خیلی چیزها رو توی دیالوگها عوض کردم گلم… اصلا اونکه تو نوشتی نیست…بشین ببین نمایشو!
دستش رو دراز کرد سمت صورتم. با ساعد کنارش زدم: طرح اولیه علی؟! همین؟.. تو ندیدی نبودی؟ چند شب تا صبح بیدار بودم ها؟… علی بهت نمیاد…. باورم نمیشه!
کسی صداش زد. دستهاش رو روی شونه ام گذاشت: عزیزم تا چند دقیقه دیگه بچه ها میرن روی سن بذار بعد از اجرا صحبت کنیم… اصلا قول که آخر اجرا اسم تو رو بیارم. قبلش خبرت میکنم بیای پیشم که برای پرده آخر با هم بریم معرفی… باشه گلم؟
بغض لعنتی نذاشت حرف بزنم. علی لبخند زد و رفت.چند لحظه بعد نگهبان دوباره اومد سراغم و اینبار با لحن نرمتری گفت که بیرون باشم. روی صندلی ردیف اول نشستم و نگهبان گفت برای پرده آخر صداتون میکنم
پرده به پرده عوض شد و کلمه به کلمه دیالوگهای من اجرا شد… پرده به پرده من هیچ تغییری ندیدم… تب و تاب برم داشته بود. جمعیت درست سر همون دیالوگهایی که برای شکفته شدنشون توی سرم شب بیداری کشیده بودم هورا میکشیدن و کف میزدن… و بازیگرهای علی بازی بی نظیری رو به نمایش میکشیدن. اشک توی چشمهام حلقه میزد از شعف… و دل توی دلم نبود برای خونده شدن اسمم و تعظیم در برابر جمعیتی که میدونست نویسنده یعنی استخون نمایش… که بین همین جمعیت چه بزرگانی نشسته بودن و نوظهورها رو کشف میکردن…. که من این همه سال برای چنین شبی تلاش کرده بودم… که دل به دلِ علیرضای جمِ سرشناس داده بودم و گذاشته بودم برای موندن با من ،تنم رو لمس کنه…. که باشه… که دوستم داشته باشه…. که من قلم بزنم و اون روی پرده ببره… شبی که بعد از اون همه بیخوابی اومد خونه و گفتم نمایش تموم شد… دست به نمایش نزد. فقط بغلم کرد و توی تاریکی اتاق گمم کرد… فقط به قلبم احساس ریخت و لذت به تنم… و چه حالی بود ندیدن نمایش نامه و دیدن تنها خودم! فکر کردم مهمم… مهم تر از هر چیزی… مهم تر از نمایش نامه…. وه چه خیال باطلی… که پرده آخر اجرا شد و نه اسمی از نویسنده اومد و نه اسمی برای نمایش نامه نویس… فقط گفته شد کارگردان… علیرضا جم!
و چه حال خرابی که میون پرده اشک… میون کف زدنهای ایستاده مردم… میون تعظیمش به جمعیت… وقتی دستهاش رو روی لبهاش گذاشت و بوسه اش رو تقدیم مردم کرد… جای تمام بوسه هاش رو پوست تنم سوخت…. و چه حال خرابی… که نفهمیدم کی و چطور کتونی سفیدم رو از پا در آوردم و از همون ردیف اول که نشسته بودم پرت کردم سمتش و فریاد زدم: دزد…. دزد کثافت…
غلغله شد… نگهبانها به سمتم هجوم اوردن و من میون هق هق گریه دور شدم… از بی آبرویی که راه انداختم… و تازه سکه عقلم افتاده بود… سر کار بودی فاخته…. دروغ بود… همش دروغ بود….
نمیدونم چند ساعت طول کشید که توی دفتر حراست سالن نشسته بودم و فقط با تنفر به علیرضا نگاه میکردم…. به علیرضایی که سعی میکرد بی نگاه به من مسئله رو فیصله بده… علیرضایی که سعی میکرد تشخصش رو حفظ کنه… به خصوص حالا… بعد از این تئاتر جنجالی…با اون اسمی که در کرده…. کیسه یخ رو روی پیشونیش فشار میداد و توضیح پشت توضیح… که شباهت متن بوده… که سرکار خانوم فکر کردن من متنشونو جایی دیدم یا خوندم…. که شده بودم سر کار خانم… سر کار خانمی که نمیشناخت! دستم به هیچی بند نبود. به هیچی… دستم فقط به نگاه پر از نفرتم بند بود… همین!

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان آوای فاخته با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۲ MB

دانلود رمان آوای فاخته برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۵۹۵ KB

دانلود رمان آوای فاخته برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۶۰۷ KB

دانلود رمان آوای فاخته با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۴٫۳۷ MB 

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۴۰۰

برچسب ها :


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.