این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات میگذارم برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات میگذارم برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات میگذارم از نغمه و Hanak (هانیه ) کاربران انجمن نودهشتیا

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات میگذارم برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات میگذارم برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات میگذارم برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات میگذارم برای موبایل java

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات میگذارم مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی آینه ای برابر آینه ات میگذارم با فرمت های apk و pdf و java و epub

این رمان با کسب اجازه از صاحب اثر در سایت قرار داده شد.

{ اختصاصی بهــ توپــ }

تذکر : ویرایش نهایی این رمان هنوز توسط نویسندگان انجام نشده است.

دانلود رمان عاشقانه آینه ای برابر آینه ات میگذارم

نام کتاب : آینه ای برابر آینه ات میگذارم

نویسندگان : نغمه و Hanak کاربران انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1186277.html

قسمتی از متن رمان :

تهران/ پاییز ۱۳۹۱
از پس ِ خاکستری ِ آسمان، خورشید در حال طلوع است.
به چراغهای روشن شهر چشم می دوزد.
نگاهش روی برج میلاد ثابت می شود.
آخرین بار این برج وسط تهران خودنمایی نمی کرد. آخرین بار خیلی چیزها مثل حالا نبود؛ بزرگراهها، تاکسی های خوشگل و یکدست ِ فرودگاه، اینهمه آسمان خراش و پل…
اتاق ِ مرتب ِ هتل باعث آرامشش می شود.
پرده را می کشد تا نور وارد نشود و بتواند راحت بخوابد. نیاز به چند ساعت خواب اساسی دارد ولی وسواس موروثی اجازه نمی دهد بی خیال ِ باز کردن ِ چمدانها شود.
لپ تاپ ِ روی لباسها یادش می آورد خبر رسیدنش را هنوز نداده است.
روشنش می کند. خدا را شکر اطلاعات و رمز وای فای هتل، در منوی کنار تلفن هست.
اسکایپ را باز می کند. می رود سر وقت ِ لباسهای مرتب چیده شده.
با دقت و تک تک، لباسها را در کمد آویزان می کند و کفشها را ردیف پایین می چیند.
صدای زنگ اسکایپ بلند می شود.
لم می دهد روی تخت و تماس را برقرار می کند.
جسی، لبهاش را با آن رژ براق چسبانده به دوربین گوشی.
هدفون را به گوشش می زند و خندان می گوید: برو عقب!
جسی، سرش را پس می کشد و سرحال می گوید: هنوز نرفته میس کردمت!
می خندد.
– از قیافه ت پیداس! کجا می خوای بری؟!
به ساعتش نگاه می کند.
– رفته بودیم برای هالووین لباس بگیریم با بچه ها… کِی رسیدی؟ کجایی؟
دست دراز می کند از چمدان ِ باز کنار تخت، بسته ی سیگار و فندک را در می آورد.
– نیم ساعته رسیدم هتل.
جسی با هیجان می گوید: یعنی الان الردی تهران رسیدی؟! برو کنار پنجره، ویوی اتاقتو ببینم.
سیگار را روشن می کند.
– با لپ تاپم. سخته!
جسی چشمهاش را جمع می کند و با شیطنت لبخند می زند.
– سیگارت؟! تنها تنها؟!
اخم می کند.
– باز بهت خندیدم؟!
جسی می خندد.
– جاست کیدین… تِیک ایت ایزی هانی! به مامانت خبر دادی؟ منتظره.
سر تکان می دهد.
– مگه تو مهلت دادی عزیزم؟! تا روشن کردم مزاحم شدی!
جسی خودش را لوس می کند.
– من مزاحمم؟! اوکی… حالا که اینطوره میرم بیرون تا دیروقت شیطونی می کنم! رفتم… بای!
بلند صداش می زند.
جِسی!
جسی، مثل همیشه با مزه می گوید: جان جان!
دلش پر می کشد برای اینکه بغلش کند.
– خب تو هم رفتی شیطونی دیگه! کیدین بابا!… دیگه بیرون نمیرم… قراره با کِیت و جویی فیلم تماشا کنیم.
همانطور که به سیگار پک می زند، سر تکان می دهد.
– اوکی… خوبه… حالا برو پیش دوستات.
جسی، موبایلش را عقب می برد.
– هنوز نیستن، ببین؟… می خوای به مامانت خبر بدم رسیدی؟
– نه… الان بهش میگم.
– اوکی… پسر خوب باش… بی نایس! اصلنم با دخترای تهران حرف نزن!
می خندد.
– برو دختر! تو کار من دخالت نکن!
جسی ابرو بالا می اندازد.
منم به مامانت میگم داشتی به کتی می گفتی می خوای دختر توی تور بگیری.
خنده اش صدا دار می شود.
– توی تور بگیرم نه، تور کنم.
جسی به دماغش چین می دهد.
– خیلی فارسیت خوبه از من اشکال درمیاری؟!
– از فارسی ِ تو خیلی بهتره کیدی!
جسی لبهاش را جمع می کنم.
– اگر کیدی ام، چرا خجالت نکشیدی پارتنرت بشم توی پارتی همکارت؟!
خسته نمی شود از صحبت هاش؛ هیچ وقت خسته نمی شود. ولی بیش از بیست ساعت در راه بودن و تغییر ساعت، بی حوصله اش کرده.
– چون کیدی ِ شیطون منی… چرا خجالت بکشم؟! جسی! الان خسته ام؛ بعد حرف می زنیم.
جسی می خندد و چشمک می زند.
– بگو دوستم داری تا برم!
دود سیگار را به طرف سقف فوت می کند.
– لاو یو… حالا برو!
جسی باز دماغش را چین می دهد.
– اینجوری قبول نیست بات انی وی… می تو!
مثل اول مکالمه، دوربین گوشی را می بوسد؛ دست تکان می دهد و تصویرش می رود.
روی آیدی ِ مادرش کلیک می کند و کال.
دومین بوق توی هدفون می پیچد که تصویرش ظاهر می شود.
هول می کند.چه زود جواب داد! سریع دود سیگار را با دست پخش می کند و فیلتر را در زیر سیگاری ِ کنار تخت فشار می دهد.
پسرم…
لبخند می زند.
– سلام مامان!
چشمهاش هم دلتنگ است، هم خوشحال. لبهاش می خندد.
– سلام مامانم… رسیدی به سلامتی؟!
سر تکان می دهد.
– هتلم… پای لپ تاپ بودی؟!
او هم سر تکان می دهد.
– منتظرت بودم… راحت رفتی؟ اذیت نشدی؟
– نه؛ راحت رسیدم… از کِی نشستی منتظر؟!
مادر، سرش را می گرداند تا ساعت روی دیوار را ببیند.
– از عصر.
– تنهایی هنوز؟!
دوباره لبهاش را می کشد تا لبخند بزند.
– میاد.. تازه ساعت دهه.
باید او هم مثل مادرش سعی کند بی خیال لبخند بزند و سر تکان بدهد که ” آره! دیر نشده!” ولی نمی شود؛ نمی تواند. فقط خیره می ماند به چشمهای مهربانش و یادش می آید قبل از پرواز دوباره با نامدار تماس گرفته و سفارش کرده مراقب مادرش باشد.
– هوای تهران چطوره؟ سرد نشده؟
شانه بالا می اندازد.
– خوبه؛ سرد نیست… ولی خیلی کثیفه.
– شهر عوض شده؟!
دلش یک سیگار دیگر می خواهد. اولی که نصفه نیمه شد و نچسبید.
– چیز زیادی ندیدم… فرودگاه که خیلی از شهر فاصله داشت… تاریک هم بود رسیدم هتل… فعلا تنها چیزی که دیدم برج میلاده که با توضیحای راننده تاکسی فرودگاه، حتا میدونم چند تا رستوران توش هست و قیمت غذاهاشون چقدره!…بقیه ی شهر رو یه کم بعد میرم دور می زنم، می بینم.
– اول استراحت کن، بعد برو.
سر تکان می دهد.
– کاش می رفتی پیش عمه کتی.
مادر می خندد و او، مصنوعی بودنش را کاملا می فهمد.
مگه بچه ام؟!
و جدیت ِ صورت پسرش را که می بیند، بحث را عوض می کند.
– چشمات خسته س پسرم… برو بخواب.
باید تمام مدت سفر نگرانش باشد؛ مثل همه ی وقتهایی که کنارش نبوده است و حالا بیشتر.
نفس بلندی می کشد.
– اوکی… سیم کارت گرفتم زنگ می زنم شماره مو داشته باشی.
مادر، سفارش می کند مراقب خودش باشد و خداحافظی.
همانطور دراز کش، یک سیگار دیگر می گیراند و خیره به سقف دود می کند.
نور ِ بیرون پنجره بیشتر شده.
سعی می کند به سفر و برنامه های خودش فکر کند، نه تنهایی و حال ِ مادر و بی خیالی های همیشگی ِ نامدار.
و نمی فهمد چه وقت، همانطور با لباس و کفش خوابش می برد.
***
سیم کارت را در گوشی می اندازد و روشنش می کند.
– پدرتون فرموده بودن ورودتونو اعلام می کنید فرودگاه خدمت برسم… به زودی ترتیب اتومبیل و آپارتمانتون رو هم میدیم. مسئولیت اقامت و فراهم کردن امکانات رفاهی شما به عهده ی ماست.
یک لبخند نیمدار تحویلش می دهد و چشم از گوشی برمیدارد.
– قهوه تون سرد نشه آقای ملکی… ممنون میشم زودتر ماشینو تحویلم بدید. عادت ندارم بدون وسیله… عجله ای برای بقیه ی کارها ندارم.
ملکی، “چشم” غلیظی می گوید و قهوه اش را می چشد.
از اینهمه تملق و احترام، هم حس خوبی دارد، هم بد.
خوب چون موقعیت خانوادگی و جایگاهش را می داند و به رخ می کشد و بد، به خاطر اینکه میداند مخاطبش مثل خیلی از ایرانی هایی که با آنها برخورد داشته، فقط در ظاهر اینطور خالصانه و از صمیم قلب ادای احترام می کنند و به قول ِ عمو جان، “ظاهر و باطن یکی” نیستند.
– می دونم عادت به اینترنت ِ همیشگی و پر سرعت دارین… این سیم کارتا جدیدن… اینترنتشون به نسبت خوبه… به محض آماده شدن ِ آپارتمان، ترتیب اینترنت پر سرعتو برای اونجا هم میدم… فقط بفرمایید اتومبیل چی مد نظرتونه؟
گوشی را کنار می گذارد.
– طوری می پرسید انگار هر چی بخوام اینجا پیدا میشه.
نیش ملکی کامل باز می شود.
– برای شما بعله! اجازه بدید چند لحظه…
آیپدش را جلو می کشد و مشغول می شود.
بیش از سی و پنج سال ندارد. یک انگشتر سنگین طلا در دست راستش دارد و یک ساعت طلا هم به مچ چپ. ظاهر شیک پوشی دارد. دلش می خواهد اسم کوچکش را بپرسد ولی می داند برای ارتباط با یک ایرانی، هنوز زود است.
خیره می شوم به انگشتهای بدون انگشتر ِ خودش.
یاد جسی می افتد که همیشه حداقل چهار انگشتر می اندازد و بعد مادرش، که فقط همان حلقه ی تک نگین ِ ازدواج را همیشه به انگشت دارد.
کمی از قهوه می چشد. طعمش را دوست ندارد. نمی داند چه چیزش را نمی پسندد ولی مثل قهوه های همیشگی ِ آنابل نیست.
فنجان را کنار می زند و از قوری، برای خودش چای می ریزد.
ملکی، آیپد را به طرفش می چرخاند.
– اینا الان توی تهران موجودن… دیگه فکر نکنم بالاتر از این مدلا بشه با این سرعت براتون تهیه کرد.
به عکسها نگاه می کند. پورش، بوگاتی، بی ام دبلیو…
– می گفتن ماشینای خارجی اینجا پیدا نمیشه.
ملکی، لبخند مغروری می زند.
– اختیار دارید!
با چشم به صفحه ی آیپد اشاره می کند.
– شما فقط انتخاب کنید!
خیره به پورش ِ بژ می گوید: می خوام راحت باشم وقتی رانندگی می کنم.
– عذر می خوام! متوجه منظورتون نشدم!
خودش را برای زندگی در کشوری با امکانات کم و پایین تر از همیشه اش آماده کرده است.
نگاهش می کند.
یعنی هم باهاش راحت باشم، هم راحت بتونم توی شهر رانندگی کنم…اهل فراری ِ قرمز و پورش ِ طلایی نیستم.
عمو نریمان همیشه از اختلاف طبقاتی فاحش در تهران حرف می زد.
نگاه ملکی مثل کسی ست که طرف مقابلش را نمی فهمد. مثل خودش که او را نمی فهمد! حوصله ی این نفهمیدن ِ دو طرفه را ندارد. شاید تقصیر وظیفه شناسی ِ بیش از اندازه ی جیمز باشد که با مدیریتش، کار او و نامدار را انقدر راحت کرده که برای هر موضوعی، فقط کافیست او را در جریان گذاشت؛ خودش می داند همه چیز را چطور پیش ببرد که او و نامدار راضی باشند.
باید برای فهمیدن و شناخت ِ هم، قدمی بردارد؛ هر چند با سفارشات ِ نامدار مطابقت نداشته باشد.
– اسم کوچیکت چیه؟!
از سوالش، در چشمهای ملکی چراغانی می شود.
– کوچیک شما، وحید هستم.
تعجب می کند.
– فکر نکنم از من کوچیکتر باشی!
ملکی سعی می کند نخندد.
– اصطلاحا گفتم…
سر تکان می دهد.
– اوکی وحید… بعد از صبحانه، همراهت میام، هم آفیستونو ببینم، هم یه کم خیابونها رو تماشا کنم.
ملکی، دوباره از آن چشمهای غلیظش می گوید و با اشتها، قهوه ی سرد شده ی بد مزه را می خورد.

و …

===

کسانی که تمایل دارند رمان خودشان به صورت کتاب در سایت منتشر شود در انجمن سه نقطه عضو شوند و یا با ایمیل مدیریت در ارتباط باشند.

ایمیل مدیریت :

Snapshot_2014-08-14_002521

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات میگذارم با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۲۲ MB

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات میگذارم برای ایفون،ایپد،تبلت،اندروید با فرمت epub

download

حجم فایل : ۶۳۲ KB

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات میگذارم برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۶۲۳ KB

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات میگذارم با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۱۲٫۴ MB

====

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات می گذارم کامل و بدون سانسور

دانلود نسخه اندروید رمان آینه ای برابر آینه ات می گذارم

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات می گذارم نوشته نغمه و هانیه

دانلود رمان جدید مهر و آبان ۹۳



شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.