این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان احساس من معلول نیست +اندروید apk کامپیوتر pdf

بار

دانلود رمان احساس من معلول نیست برای موبایل،تبلت و کامپیوتر+apk و pdf

دانلود رمان احساس من معلول نیست از سمیه.ف.ح کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان احساس من معلول نیست مخصوص اندروید

دانلود رمان عاشقانه احساس من معلول نیست

دانلود رمان جدید احساس من معلول نیست

در صورت ناراضی بودن صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

{ اختصاصی بهـــ توپــــ }

دانلود کتاب رمان احساس من معلول نیست مخصوص گوشی موبایل اندروید ، تبلت اندروید و کامپیوتر

 

نام کتاب : احساس من معلول نیست

نویسنده : سمیه.ف.ح کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1254115.html

دانلود رمان احساس من معلول نیست کامل و بدون سانسور

دانلود رمان احساس من معلول نیست برای موبایل و تبلت اندروید apk و کامپیوتر pdf

دانلود نسخه اندروید رمان احساس من معلول نیست

دانلود کتاب الکترونیکی احساس من معلول نیست با فرمت apk و pdf

دانلود رمان احساس من معلول نیست نوشته سمیه.ف.ح

قسمتی از متن این رمان :

توی آینه نگاهی به خودش انداخت . بد نبود ! بعد چند سال ، خانواده ی عمه اش از تبریز به دیدنشون می اومدن و هنگامه دلش نمی خواست بد به نظر بیاد . لباسهایی رو که رو زمین ریخته بود رو جمع کرد و مرتب سرجاشون گذاشت . نگاهی اجمالی به اتاق انداخت و بعد آروم به طرف پله ها رفت . با اینکه پدر ومادرش اصرار داشتن به خاطر شرایط جسمیش ،یکی از اتاقای پایین رو برداره ، هنگامه بالا رو ترجیح می داد . دیدن فضای قشنگ حیاط از طبقه ی دوم دلچسب تر از طبقه ی اول بود . دیگه عادت داشت به ده پله ای که هر روز بارها اونا رو بالا ، پایین می کرد . همیشه یکی از کفشاش ، بلند تر از دیگری بود. با این حال بازم می لنگید . یه پاش کوتاهتر پای دیگه اش بود و در ضمن مختصری هم ضعیف تر . با اینکه کفشاش همشون مخصوص بودن ، ولی بازم نمی تونستن اون نقصان رو کامل برطرف کنن. برای خودش عادی بود . نه اذیت می شد و نه اعتماد به نفسش پایین می اومد . تنها چیزی که همیشه براش آزار دهنده بود ، نگاه ترحم آمیز اطرافیان و مردم بود. از آدمهایی که رنگ نگاهشون ترحم نداشت، بیشتر خوشش می اومد . اگه توانش رو داشت ، می خواست تو گوش کل دنیا داد بزنه ، من از وضعیتم ناراضی نیستم . به من ترحم نکنید ، توجه کنید.
مامانش فریبا خانم ، که یه دبیر بازنشسته ست و یه شاعره ی توانا هم به حساب می یاد ، تو آشپزخونه مشغول تدارک وسایل پذیراییه. عمه فاطمه اینا از چهار سال پیش ، گذارشون به تهران نیفتاده و مادر هنگامه ، دوست داره بهترین پذیرایی رو از خواهر شوهر بزرگش به عمل بیاره . هنگامه تنها فرزندشونه و چون مادرزادی به اون مشکل گرفتاره ، پدر و مادرش از ترس اینکه بچه های دیگه شون هم با نقص عضو به دنیا بیان ، از خیر فرزند دوم گذشتن و تمان همت خودشون رو به کار بستن که هنگامه رو یه انسان به تمام معنا تحویل جامعه بدن و الحق و النصاف هم موفق شدن.
هنگامه دختری با ضریب هوش ۱۳۸ ، یه نابغه به حساب می یاد . فارغ التحصیل دکترای زمین شناسی و عضو هیات علمی دانشگاه آزاد دماوند . از نظر خودش و خانواده اش فرد موفقی به حساب می یاد . دختری نمکین ، با قد ۱۶۸ ، صورتی گرد ، پوستی گندمگون و یکدست . چشمای درشت مشکی و ابروهایی پرپشت به هم پیوسته درست مثل زنان دوران قاجار که هرزگاهی اجازه می ده پیوستگی ها خودشون رو نشون بدن و اون موقع ست که پدرش با عشق نگاش می کنه و می گه :
-بذار ابروهات اینطوری مثل خورشید خانم بمونن بابا جان !!!
ولی مادرش مخالف می کنه و می گه که این مدل قدیمی شده و دختر دکترش باید به روز باشه. هنگامه عاشق دانشجوهاشه و جوری اونا رو با عشق دنبال سنگ و خاک می فرسته که ملت فکر می کنن دارن دنبال گنج می گردن . تو محیط دانشگاه اون برای خودش استاد مقتدری به حساب می یاد . کسی که نقص عضوش نتونسته جلوی پیشرفتش رو بگیره . یه جورایی یه الگو شده برای دانشجو های دانشگاه . اما همین که پا از اونجا بیرون می ذاره ،دنیا رنگ بدی به خود می گیره . مردم عادی ، مردمی که شاید اسم خودشون رو هم به زور می تونن بنویسن . به دختری که موقع راه رفتن می لنگه با ترحم نگاه می کنن . بارها تو اتوبوس پچ پچ زنان کوته فکر رو شنیده که دلشون براش سوخته و از اینکه ممکنه هرگز ازدواج نکنه ، براش ابراز تاسف کردن . هر بار خواسته برگرده جواب بده ، بازم پشیمون شده .
دستی به ظرف سالاد رسوند و کمی به هم ریختگیش رو مرتب کرد و گفت :
-مامان ! چه ساعتی می رسن ؟
مادرش دوباره مزه ی خورشت رو چک کرد و گفت :
-الان دیگه باید برسن ! بابات نیم ساعت پیش تماس گرفت و گفت نیم ساعته خونه هستن .
هنگامه از تو اشپزخونه نگاهی به خونه انداخت و وقتی از مرتب بودن همه چی مطمئن شد گفت :
-دلم واسه عمه فاطمه یه ذره شده !!! یادته چقدر سر به سرم می ذاشت ؟
مامانش لبخندی به لبش آورد و گفت :
-خداییش از بقیه ی خانواده ی بابات بهتره !!!
هنگامه اخمی کرد و فگت :
-بذار بابا بیاد ! بهش می گم که از خانواده اش خوشت نمی یاد . صبر کن حالا ببین چه صحرای محشری اینجا درست کنم .
تا فریبا خواست جوابش رو بده ، صدای زنگ در بلند شد و هنگامه شال گلبهی رنگش رو از رو صندلی برداشت و آروم به طرف آیفون رفت . شال رو رو سرش انداخت که موهای مواج مشکیش رو بپوشنه و خودش تو آستانه در برای خوش آمد گویی ایستاد.
عمه فاطمه جلوتر از همه هیکل گرد و قلمبه اش رو از پل ها بالا کشید و در حالی که به خاطر بالا اومدن از هفت پله ی ناقبل شر و شر عرق می ریخت ، با همون صورت خیس از عرق ، تنها برادرزاده اش رو غرق بوسه کرد . پشت سرش حمید آقا شوهر ساکت و موقرش پا به خونه گذاشت و کاملاً رسمی و مودبانه ،با هنگامه و مادرش احوالپرسی کرد . دو نفر بعدی پسرای عمه ، پدرام و پیروز بودند. پدرام پسری شوخ و بامزه که طبق دانسته های هنگامه ، شانزده سال داشت و پیروز پسر بزرگ عمه که سی و سه سال داشت و برای مصاحبه ی آزمون دکترای عمران که به تازگی درش پذیرفته شده بود ، به تهران اومده بود و همین جریان مصاحبه ی اون بود که کل خانواده ی عمه رو بعد از چهار سال به شهر دود و دم کشونده بود . پدرام به گرمی با هنگامه دست داد و از دیدنش ابراز خوشحالی کرد . اما پیروز با نگاهی مغرور ، به احوالپرسی کوتاه و رسمی ای با هنگامه بسنده کرد و چند کلمه ای هم مادر هنگامه حرف زد .بعد از ورود پدر ، در خونه بسته شد و هنگامه و مادرش به سرعت مشغول پذیرایی از مهمانها شدند .
موقع ناهار پدرام رو به هنگامه گفت :
-دختر دایی شمام دکترا خوندی ؟
هنگامه لبخندی زد و گفت :
-بله . یه سالی می شه که فارغ التحصیل شدم.
پدرام دوباره پرسید:
-الان استاد دانشگاهی نه ؟
هنگامه با فروتنی گفت :
-اِی اگه بشه گفت استاد !!!
پدرام دوباره پرسید :
-چند سالته هنگامه ؟
عمه پرید وسط حرفش و گفت :
-هنگامه چیه ؟ بگو هنگامه خانوم !!!
هنگامه لبخندی زد و گفت :
-نه عمه تو رو خدا منو درگیر القاب نکنید. من با اسمم بدون هیچ پسوند و پیشوندی راحت ترم .
بعد رو کرد به پدرام و گفت :
-من سی سالمه
پدرام سوتی زد و رو به پیروز که ساکت مشغول غذا خوردن بود گفت :
-پس تو خیلی عقب افتادی داداش جون . هنگامه ازت دوسالم کوچیکتره یه ساله که تموم کرده . اگه امسال بری دانشگاه، ام! بذار حساب کنم ! اگه خوب درس بخونی و چهار ساله تموم کنی ،تازه وقتی سی و شش سالت می شه ، می شی آقای دکتر !
پیروز اخمی حواله ی پدرام کرد و گفت :
-اولاً رشته ی من فنیه و قبولی توش سخت تره . در ضمن فسقله خان ! دکتر شما رو هم می بینیم !
از این طرز فکرها زیاد بود دور و برش. اینکه بعضی ها ارزش رشته ی مورد علاقه اش رو زیر سوال می بردند. ولی چون کوچکترین اهمیتی براش نداشت ، با لبخندی که کنج لبش بود ، به آرومی مشغول غذا خوردن شد .
موقع جمع کردن میز ناهار پدرام درست مثل یه دختر حرف گوش کن و وارد ، به هنگامه و مادرش کمک می کرد ولی پیروز ساکت و اخمو ،به حرفهای دایی گوش می داد .
چایی بعد از غذا که یه عادت بد این خانواده بود ، هم که خورده شد ، فریبا خانم رو به مهمانها گفت :
-اتاقتون حاضره . می دونم خسته این . اینجا خونه ی خودتونه. بفرمایید استراحت کنید.
اولین نفر پیروز بلند شد و گفت :
-زن دایی می شه بفرمایید کجا باید برم ؟ من واقعاً خسته ام !
فریبا خانم لبخندی زد و رو به هنگامه گفت :
-مامان جان اتاق پسرا رو نشنشون بده .
هنگامه بلند شد و جلوی پیروز راه افتاد .
بالای پله ها که رسیدن ، پیروز گفت :

و …

====

کسانی که تمایل دارند رمان خودشان به صورت کتاب در سایت منتشر شود در انجمن سه نقطه عضو شوند و یا با ایمیل مدیریت در ارتباط باشند.

ایمیل مدیریت :

Snapshot_2014-08-14_002521

دانلود رمان احساس من معلول نیست با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۹۲۲٫۱۶ KB

دانلود رمان احساس من معلول نیست با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۶٫۰۵ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۴۸۱

——

دانلود رمان های جدید شهریور و مهر ماه ۹۳

برچسب ها :
Mahdi


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.