این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان الهه ی انتقام برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان جدید

دانلود رمان الهه ی انتقام برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان الهه ی انتقام از evil girl و nojan کاربران انجمن نودهشتیا

دانلود رمان الهه ی انتقام برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان الهه ی انتقام برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان الهه ی انتقام برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان الهه ی انتقام برای موبایل java

دانلود رمان الهه ی انتقام مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی الهه ی انتقام با فرمت های apk و pdf و java و epub

این رمان با کسب اجازه از صاحب اثر در سایت قرار داده شد.

{ اختصاصی بهـــ توپـــ }

دانلود رمان عاشقانه الهه ی انتقام

نام کتاب : الهه ی انتقام

نویسنده : evil girl و nojan کاربران انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1236581.html

قسمتی از متن رمان الهه ی انتقام :

تصویر خودم را در آینه ورانداز میکنم …سرمه ی سیاه رنگم را برمیدارم به دور چشمان درشتم میکشم…و با زدن سایه ی خاکستری مات آرایش چشمانم را تکمیل میکنم بار دیگر به تصویر چشمانم درون آیینه خیره میشوم…سیاهی دور چشمانم عسلی رنگ مایل به سبز آن را بیشتر نشان میدهد …رژ قرمز رنگ براقم را به روی لبان رنگ پریده ام که دیگر سرخی سابق را ندارند میکشم با نگاه کردن گذری در آیینه زیبایی بی نظیر خودم را که از مادرم به ارث برده ام تحسین میکنم و به سوی کمد لباس هایم میروم در ِکشویی آن را میکشم و به دنبال لباس مَدِ نظرم میگردم به آرامی آن را از میان انبوه لباس هایم بیرون میکشم که مبادا دامن حریری بنفش رنگش چروکی بیفتد آن را در مقابلم میگیرم امشب باید بهترین باشم باید بدرخشم قرار است چشمان خیلی هارا بر روی زیبایی های زنانگی ام خیره کنم لباس را به تن میکنم و زیپ کنار آن را به سختی بالا میکشم و با پوشیدن کفش های پاشنه ده سانتی ِبنفش براقم لباس هایم را هم تکمیل میکنم دوباره به سوی آیینه ی اتاقم میروم و با انداختن گوشواره ی تک نگینم به همراه انگشتر و گردنبند سِت آن مانتوی کوتاهم و روسریم را برمیدارم و از اتاق خارج میشوم قبل از رفتن ، به سوی اتاق پدرم میروم تا سری به او بزنم به آرامی در اتاقش را باز میکنم و به کنار تختش میروم در آرامش خوابیده است بوسه ای بر روی پیشانی بلند و پر چین و چروکش میزنم و از اتاق خارج میشوم از پله های بلند خانه به سوی در خروجی میروم…واقعا راه رفتن با این کفش های پاشنه ده سانتی دشوار است… از سنگ فرش باغ خانمان میگذرم تا کنار ماشین بی ام و مشکیم میرسم محمد راننده ی شخصی ام در را برایم باز میکند ...
قبل از اینکه پشت فرمون بنشیند رو به او میکنم …
-امشب خودم میرم نیازی به تو نیست.
و سوار ماشین میشوم از خانه خارج میشوم و به سوی مقصدم حرکت میکنم از امشب شروع میشود ، بازی ام را شروع میکنم ، قرار است به زانو درآورم آنهایی را که کمر به نابودیم بستند… ناگهان تصویر او در مقابل چشمانم شکل میگیرد…
چند سال پیش:
“-دِ نکن نازی میام کلتو میکنما بهم پسش بده .
-نوچ نوچ بدو دنبالم تا بهت بدم کدو تنبل. واه واه نشسته یه ذرم تلاش نمیکنه .
-نازی اذیت نکن دیگه… خودت که میدونی زورم به تویِ دیوِ دو سر نمیرسه پس تا اون رویی که خودت میدونی کدومه بالا نیومده بهم پس بده اون عینکو.
-دلت خوشه ها… نـــمــیــدمــش… با این عینک شبیه شخصیتای تو کارتون میشی هـــه فقط کافیه دو تا خرگوشیم ببندی رو موهات دیگه خیلی دلبری میکنی.
و با صدای بلند میخندد…
با عصبانیت زل زدم به چشم های عسلی رنگ مایل به سبزش که تنها شباهت غیر قابل انکار خواهر دوقولویم با من بود …
-نازنین یا همین الان پسش میدی یا مامانو صدا میزنم حسابتو برسه.
-آخی دوباره جوجوی من نتونست از خودش دفاع کنه میخواد پای مامانو وسط بکشه خب صدا کن منو میترسونی؟
دیگه به اوج عصبانیت رسیدم با جیغ به دنبالش افتادم با هم دور میز ناهارخوری دوازده نفره ی بزرگمان دویدیم تا مامان سر رسید …
-باز که شما زلزله ها جیغ و داداتون شروع شد صد دفعه گفتم عین موش و گربه بهم نیفتین آخه شماها کی میخوایین بزرگ شین؟
قیافه مظلومی به خودم گرفتم …
اِ اِ اِ اِ مامان تقصیر نازیه عینکمو گرفته پسشم نمیده تازه بهم میگه شخصیت کارتونی.
دور از چشم مامان زبونی برای نازنین درآوردم …
نازنین با لجبازی نگاهم کرد…
-خب راست میگم تا چشات دربیاد نمیدمش.
همیشه غبطه ی صورت سفید و گونه دار نازنین را میخوردم !…
-بسه بسه دیگه. سرمو بردین بدویین جغله ها سر میز .بانو شامو آماده کرده نازنین توام عینک نفسو پس بده … زود .
من هم با نگاه خصمانه ای به او زل زدم تا عینک کائوچوی دور مشکیم را پس دهد!…
نازی به سمتم آمد …
-بیا بگیرش بچه مامان (ننه) ولی دفعه ی بعد اونم وقتی که مامان خونه نباشه حسابتو میرسم.
یه نگاه شیطانی به من انداخت و رفت..!
من هم زبانی برایش در آوردم و با خود زمزمه کردم …
-هرکاری دوس داری بکن دفعه بعدم دارم برات. ”
***
با فکر به گذشته ها حلقه ی اشکی در چشمانم مینشید ولی مانند همیشه آن را مهار میکنم اجازه ی فرو ریختن به قطره ی اشکی که سالهاست در چشمانم مانده نمیدهم . دیگر چیزی به رسیدنم نمانده… قرار است آن آدم نفرت انگیز را ببینم آن که گذشته هایم را ازم گرفت آن که نفسی برایم نگذاشت وارد کوچه ی ….. میشوم خوب نامش را به یاد دارم جای ، جای آن را به خوبی میشناسم جلوی درِ مشکی رنگِ بزرگی توقف میکنم … مرد لاغر اندامی با سرعت به طرف ماشینم می آید …
-خوش آمدید خانوم .
سوییچ را روی ماشین میگذارم و پیاده میشوم با نفرت به معبدگاه عذابم ، به این جهنم با شکوه نگاهی می اندازم. از هرچه در این ویلای هفتصد متری است با آدم های درون آن متنفرم !…
وارد ویلای نفرت انگیز میشوم از باغ بزرگ آن که پر است ازدرختان بید مجنونِ سر به فلک کشیده میگذرم وارد معبدگاه عذاب میشوم … دختر جوانی با فورم مشکی و سفید به طرفم می آید و مانتوی کاربنی رنگم به همراه روسریم را میگیرد !…
به اطراف نگاهی می اندازم و وارد سالن میشوم …
« من آمدم ، نفس فروغی… الهه ی انتقام… آمدم تا بسوزانم آنهایی را که سوزاندند ریشه ی جانم را »
نمایش تلخم را شروع میکنم و ماسک فریبنده ام را میزنم و با یک لبخند روی لبانم گوشه ی دامن لباسم را میگیرم و حرکت میکنم ، چشم میگردانم تا سوژه ی نفرت انگیزم را بیابم…آنجا ایستاده … کنار دختر مو بلوند…در همان موقع یکی از خدمه ها به طرفم می آید …
-خانوم خیلی خوش اومدین اگه مایلین بنشینین روی اون میز پنج نفره ی کنار پنجره .
سری برایش تکان میدهم و به طرف میز کنار پنجره میروم که ناگهان با شنیدن صدایی …
-اوه ببین کی اینجاست دخترِ زیبای آقای فروغی .
حالم دگرگون میشود خودش است همان سوژه ی نفرت انگیز… طبق معمول ظاهر خودم را حفظ میکنم و عقبگرد میکنم … لبخند دلبرانه ای میزنم …
-سلام آقای آرمند مشتاق دیدار !…
حواسم است چشمانش مرا برانداز میکنند از سر تا نوک پا این آدم حیوان صفت هیچ وقت تغییر نمیکند دستش را جلو می آورد با اینکه کوچکترین تماس بدنی ام با او حالم را به هم میزند بر خلاف میلم دستم را جلو میبرم و دست میدهم …
-چی شد که برگشتی ایران آخرین باری که دیدمت قصد رفتن به فرانسه رو داشتی ؟
-چند ماهی میشه که با پدرم اومدیم ایران البته بعد از تموم شدن درسم .
مقداری از چتریِ موهای مشکیم که روی پیشانیم پخش شده اند را با حالت خاصی به عقب میدهم و لبخندِ روی لبانم را حفظ میکنم… برق تحسین را در چشمان آبیِ هیزش میبینم هیچ تغییری نکرده است همانجور جذاب و خوش پوش و به قول نازی یک جنتلمن واقعی…!

چند ثانیه فقط چند ثانیه کوتاه ،در عمق آن دریای آرام فوکوس می کنم، آن هم برای تاثیر پذیری بیشتر، نگاهم را باجان و دل می خرد، لبخند روی لب ها ی برجسته اش نشان از هدف گیری درستم دارد …
نفسم را آرام و با طمانینه بیرون می فرستم ، تا آتش خشم درونم کمرنگ تر شود ، نگاهم را میگیرم و به گوشه ای دیگر از سالن معطوف می کنم ، دختری جوان برای پذیرایی جلو می آید ، هیچ وقت الکل برایم معنی خاصی نداشته و ندارد اما… این اماو اگر هاست که این روزها لحظه های من راساخته اند…
با هر تلخی شده ، سرخ ترینش را انتخاب می کنم، عجیب است این روزها علاقه خاصی به سرخ پیدا کرده ام!!!

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان الهه ی انتقام با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۹۸۳ کیلوبایت

دانلود رمان الهه ی انتقام برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۳۰۰ کیلوبایت

دانلود رمان الهه ی انتقام برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۳۶۷ کیلوبایت

دانلود رمان الهه ی انتقام با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۵٫۶۶ مگابایت

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۲۶۱



شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.