این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان باران برای موبایل و تبلت اندروید+apk

بار

دانلود رمان باران برای موبایل و تبلت اندروید

دانلود رمان باران از لیلی نیکزاد ( +Lily )

دانلود رمان باران برای اندروید apk

دانلود رمان باران با فرمت apk برای موبایل و تبلت اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی باران برای گوشی موبایل و تبلت

دانلود نسخه اندروید رمان باران

دانلود رمان عاشقانه باران

{اختصاصی بهـــ توپـــ}

در صورت ناراضی بودن صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

به دلیل بالا بودن حجم و لود نشدن فایل توسط موبایل به دو قسمت تبدیل شد اکنون دانلود کنید.

دانلود رمان باران برای گوشی های هوشمند و تبلت اندروید

نام کتاب : باران

نویسنده : لیلی نیکزاد ( +Lily )

منبع : سایت نودهشتیا

قسمتی از این رمان عاشقانه و بسیار زیبا :

سرم می چرخد تا خودم را در آینه های مختلف ببینم ولی در همه ی آنها یک تصویر بیشتر نیست. یک زن جوان با موهای کوتاه زیتونی رنگ، که من نیستم! امکان ندارد من اینطور ساکت و غمگین گوشه ای بنشینم. مرا برده اند و یکی دیگر به جایم آورده اند، همان روز که جواب آزمایش را به دستم دادند. لبخندی به زن جوان توی آینه می زنم و او با لبخندی تلخ جوابم را می دهد. طفلک رنگش پریده، شاید به خاطر رنگ موهایش است، چرا موهایش را این رنگی کرده؟ برای اینکه لج شوهرش را در بیاورد؟ که او را برنجاند؟ قبل از آنکه زن جوابم را بدهد، صدایی می شنوم. سرم را بر می گردانم و متوجه زنی می شوم – با موهای بلند و لخت فندقی – که دست دختر کوچکی را می کشد: خانم ببخشین تو رو خدا!
گیجم! تازه متوجه کیف سیاهم می شوم که رویش بستنی ریخته. بستنی آب شده، نصف مارک «شانل» را پوشانده و قطره قطره از آن می چکد. سرم را به طرف دخترکوچولو بر می گردانم. صورتش مثل سیب، سرخ و گرد است. با چشم های عسلی و موهای فندقی درست رنگ موهای مادر، که با دستپاچگی دستمالی از کیفش در می آورد و می خواهد لکه را پاک کند. دستمال را از دستش می گیرم، دست دخترکوچولو را می کشم و لب هایش را پاک می کنم: اسمت چیه؟
هیچ نمی گوید و با سماجت به من زل می زند، انگار که مرا داخل آدم حساب نمی کند.
مادر جوانش، با تحکم دستور می دهد: از خاله معذرت خواهی کن بهار!
چه حرفها! بچه به این کوچکی معذرت خواهی چه می داند چیست؟ چه می فهمد کیف مارک چیست؟ چه می فهمد که شوهرم این را برای دل خوش کنک من سوغاتی آورده؟ چه می فهمد که دل من با این چیزها خوش نمی شود؟
دوباره به او نگاه می کنم که حوصله اش ازم سر رفته و به کیفم زل زده، نکند «شانل» را می فهمد؟! سرم را بر می گردانم و تازه لاک پشت کوچکی را می بینم که از کیفم آویزان کرده ام. لاک پشتی با لاک سبز و چند شوید مو روی سر! کیفم را بر می دارم و عروسک را در دست می گیرم: اینو می خوای؟
هیچ نمی گوید، انگار که نیازی به حرف زدن نمی بیند. غیر از اینکه برای دیدن همین عروسک، بستنی به دست خودش را از صندلی بالا کشیده و محو عروسک، بستنی را از یاد برده؟! قفل عروسک را از حلقه ی کیفم در می آورم و در مشت کوچکش می گذارم. مادرش حیرت می کند: نه خانم، این کارو نکنید!
چرا؟ این که دیگر کیف گران قیمت مارکدار نیست! حتی دلخوش کنک هم نیست، این را خودم خریده ام، آن وقتها که هنوز خودم بودم.
نگاهم می کند و می خندد. من هم می خندم، زن موزیتونی توی آینه هم! مادرش اصرار می کند: از خاله تشکر کن!
چه نیازی است به تشکر؟ بچه به این سن تشکر چه می داند چیست؟ ولی واقعا نمی داند؟ مگر همان لبخندش تشکر نبود؟
مرا صدا می زنند که موهایم را سشوار بکشند، مادر بهار که کارش تمام شده و می خواهد برود، آخرین تلاشش را می کند: از خاله خداحافظی کن!
و او این بار روی مادرش را زمین نمی اندازد، شاید هم حوصله اش از دست او سر رفته و می خواهد خلاص شود. می خندد و دستش را برایم تکان می دهد، مادرش برای تشکر چیزهایی را پشت سر هم ردیف می کند و می روند. من هم دست تکان می دهم و بغض گلویم را می گیرد. چه می داند که من هم دل خوشکنکی مثل او می خواهم؟
روی صندلی نشستم و تکیه دادم به عقب! دوباره در آینه چشمم به زن موزیتونی می افتد و زن دیگری که سشوار به دست با شکمی برآمده کنارش ایستاده است. خدایا!!! چرا این روزها همه باردارند؟!
زن جوان لبخند زد: رنگ موهاتون خیلی بهتون میاد، مبارکه!
و من که صدا در گلویم گیر کرده بود، نتوانستم جوابش را بدهم. کمی به سمتم خم شد و شکمش به شانه ام خورد، انگار که داغ باشد از جا پریدم. نمی توانستم در آینه او را ببینم که سنگین راه می رفت. خودم را کاملا جمع کرده بودم تا به من نخورد. ولی صدایش را می شنیدم که داشت با زن دیگری در مورد بچه و تکان هایش حرف می زد. بغض گلویم را گرفته بود، چرا درباره ی چیز دیگری حرف نمی زدند؟ چرا زخم های مرا خراش می دهد؟ لبم را گاز گرفتم تا اشک هایم راه نیفتند. دست های داغش را در میان موهایم حس کردم و نفس های سنگینش را. تا گفت «تمام شد» از جا پریدم. نفهمیدم چه گفت و چقدر دادم. فقط می خواستم از آنجا فرار کنم، شالم را برداشتم و به دو از سالن بیرون آمدم. توی راه پله شالم را پوشیدم و دکمه های مانتویم را بستم. نفس راحتی کشیدم و پا تند کردم. چشم هایم را به جلو دوخته بودم و هیچکس را نمی دیدم. انگار همه می دانستند درد من چیست، انگار همه به حالم دل می سوزاندند یا تحقیرم می کردند. کاش می شد این بغض لعنتی را تف کرد بیرون! نمی داستم چطور از شرش خلاص شوم. تاکسی گرفتم و آدرس خانه ی مادر را دادم، آنجا می توانستم از چشم دنیا پنهان شوم…

مهمان داشتند، خانم بهروزیان، یکی از مشتری های مامان که صد سال پیش که من هنوز خودم بودم مرا برای پسرش خواستگاری کرد و من گفتم نه. بیچاره هیچوقت به رویم ترش نکرد، عروسش هم صد برابر من می ارزید و حالا هم داشت با شور و هیجان برای مادر از حاملگی عروسش حرف می زد و من لبخندی را که هنوز رنگ نگرفته بود، فراموش کردم. مادرم و خانم بهروزیان را تار می دیدم . سرم گیج رفت و اگر عسل بازویم را نگرفته بود، همانجا از حال می رفتم.
ـ خوبی؟
گیج و متحیر به او نگاه کردم، چقدر بزرگ شده… عسل کی بزرگ شد؟!
فهمید حال خودم نیستم، دستم را گرفت و به آشپزخانه برد. با من حرف زد تا صدای خانم بهروزیان را نشنوم: بیرون بودی؟ (منتظر جواب نمی ایستد) لابد گرما زده شدی! موهاتو رنگ کردی؟
شربت را جلویم گذاشت، و موهای سشوار کشیده ی جدیدم را با دست به هم ریخت.

مادر برگشت طرف من و گفت: شوهرتم برای ناهار میاد اینجا؟
شانه هایم را بالا انداختم، نمی دانست که شوهرم نمی داند من آنجا هستم. نمی دانست که من از او فرار می کنم. از خودم هم فرار می کردم که نمی توانستم…
عسل خندید: حتما میاد، اون تو رو بو می کشه و میاد اینجا.
فکر کردم؛ کاش نیاید، کاش مرا به حال خودم بگذارد، کاش برود دنبال زندگی خودش، کاش فراموشم کند…
نکند فراموشم کند؟

و …

=====

به دلیل بالا بودن حجم متن ، رمان به دو قسمت جدا از هم تبدیل شد.

پس برای خواندن کامل این رمان هر دو فایل (apk) را دانلود کنید ( قسمت اول و قسمت دوم).

دانلود رمان باران با فرمت apk برای اندروید (قسمت اول)

Picture4

دانلود رمان باران با فرمت apk برای اندروید (قسمت دوم)

Picture4

در صورت خرابی کتاب از قسمت نظرات اعلام کنید.

همچنین نظرات خود را درباره مطالب بیان کنید.

با تشکر

دانلود رمان باران برای موبایل و تبلت اندروید

دانلود رمان باران از لیلی نیکزاد ( +Lily )

دانلود رمان باران برای اندروید apk

دانلود رمان باران با فرمت apk برای موبایل و تبلت اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی باران برای گوشی موبایل و تبلت

دانلود نسخه اندروید رمان باران

دانلود رمان عاشقانه باران

دانلود جار رمان باران

دانلود رمان pdf

دانلود رمان باران

دانلود رمان باران apk

دانلود رمان باران epub

دانلود رمان باران jar

دانلود رمان باران pdf

دانلود رمان باران برای کامپیوتر

دانلود رمان از سایت به توپ

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان باران برای موبایل

دانلود رمان باران برای اندروید

دانلود رمان باران برای آیپد و تبلت

دانلود رمان باران برای ایفون،ایپد،تبلت

دانلود رمان های جدید سال ۹۳

دانلود رمان های اردیبهشت ۹۳

دانلود رمان های جدید از سایت به توپ

برچسب ها :


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.