این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان بازتاب برای اندروید،تبلت،جاوا،ایفون،pdf

بار

دانلود رمان بازتاب برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان بازتاب از فاطمه ایمانی (لیلین) کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان بازتاب برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان بازتاب برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان بازتاب برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان بازتاب برای موبایل java

دانلود رمان بازتاب مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی بازتاب با فرمت های apk و pdf و java و epub

این رمان با کسب اجازه از صاحب اثر در سایت قرار داده شد.

{ اختصاصی بهــ توپــ }

دانلود رمان عاشقانه بازتاب

نام کتاب : بازتاب

نویسنده : فاطمه ایمانی (لیلین) کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1242676.html

قسمتی از متن رمان بازتاب :

روبالشی ها رو در آوردم و لابلای ملحفه های گلوله شده ی توی سبد چپوندم. جلوی تخت خم شدم و پنجره ی کشویی اتاق رو کمی باز کردم تا هوای دم گرفته و خفه ی اونجا عوض شه. زیر چشمی نگاهی به بابابزرگ انداختم و بی اختیار لبخند محوی رو لبم نشست.
رادیوی کوچیکش رو گرفته بود نزدیک گوش های سنگینش و داشت ریز و بی صدا می خندید. این روزها همه ی دنیاش خلاصه شده بود تو اون رادیو و این اتاق دم گرفته و حضور گاه به گاه من که سالها بود همخونه ی این پیرمرد بودم.
خب اون اوایل اینجوری نبود. یعنی تا وقتی که اون دیابت لعنتی باعث قطع شدن پای چپش و رفتن سوی چشماش نشده بود همه چیز خیلی خوب پیش می رفت. من و اون تو این خونه خاطرات قشنگی داشتیم، روزای خوبی رو پشت سر گذاشته و از این با هم بودن راضی بودیم.
یادمه وقتی عمه شکوفه ازدواج کرد و جمع سه نفره مون شد دو نفر, حس کردم خیلی تنهام اما بابابزرگ نذاشت این حس بد زیاد دووم پیدا کنه. اون همیشه بهونه ای واسه خوشحال کردنم داشت.
نمی دونم چند تا بچه تو این دنیا همچین تجربه ای رو داشتن؛ اینکه تو خونه ی پدربزرگ و مادربزرگ و زیر چتر حمایت اونا زندگی کنن و بزرگ شن. اما من از این نوع زندگی نه تنها گله ای ندارم که برعکس خشنودم. بابابزرگ نمی گم جای نداشته هامو برام پر کرد ولی خیلی از داشته های امروزمو مدیون محبت اونم. چیزی که هیچ وقت تو خونه ی سودابه مادرم بهش نمی رسیدم.
مهم ترین داراییم همین آرامشه که عجیب تو این خونه ی قدیمی درست وسط شهر و لابلای کوچه های باریک و خیابون های شلوغ و پر رفت و آمدش حس می کنم.
نسیم خنکی صورتمو نوازش کرد و با تصور اینکه بعد اون بارون تند و سیل آسای بهاری این هوای مطبوع جون می ده واسه قدم زدن، از پنجره فاصله گرفتم و سبد ملحفه ها رو از روی تخت برداشتم.
سر راهم ژاکت رنگ و رو رفته ی بابا بزرگ که بافت های ریز لوزی شکل داشت و گوشه ی آستین راستش در رفته بود، از رو ویلچرش برداشتم و رو شونه های خمیده و لاغرش انداختم. با این حرکتم سر بلند کرد و به نقطه ی نامعلومی خیره شد و لبخند زد.
_ سردم نیست.
دیگه دندونی به اون صورت تو دهانش نمونده بود؛ واسه همین حرف زدنش نامفهوم و گنگ به نظر می رسید. اگه این بیماری کذایی نبود با پس انداز مختصرم براش دندون مصنوعی میذاشتم.
_ این هوا آدمو گول می زنه بابابزرگ. می ترسم بچایی.
رادیوش رو پایین آورد و کنار تشکچه ی پارچه کشمیری یادگار مامانبزرگ گذاشت.
_ هومن امروز نمی یاد؟
حین اینکه از اتاق بیرون می رفتم به ساعت قاب چوبی روی دیوار توی هال خیره شدم.
_ دیگه الآن پیداش می شه.
باحس اینکه ازش دورم صداش رو بالا برد.
_ اینو به خودشم گفتم، از وقتی به جای معروفی کمک حالمون شده خیالم راحته. نمی دونم چرا از اون مردک هیچ خوشم نمی اومد.
لبخند تلخی زدم و سبد ملحفه ها رو کنارماشین لباسشویی گذاشتم. تو این مورد با بابابزرگ هم عقیده بودم. منم از اون مردک به اصطلاح پرستار نه تنها خوشم نمی اومد که حالمم بهم می خورد. درست مثل این بوی گند فاضلاب که بعد اون بارون تند بلند شده بود و آقای ادراکی همسایه ی دیوار به دیوارمون بااطمینان می گفت از چاه فاضلاب پرشده ی خونه ی ماست.
ازجام پا شدم و با بینی چین خورده و صورت درهم ، پنجره ی آشپزخونه رو بستم. باید ساعت هفت خودمو به آزمایشگاه می رسوندم و نتیجه ی آزمایش بابا بزرگ رو می گرفتم. سر راهم نون شیرمال و توت خشک می خریدم و قبض های آب و برق رو از عابر بانک نزدیک خونه پرداخت می کردم. این تقریبا برنامه ی آخرین پنج شنبه ی هر ماهم بود.
ملحفه ها رو که داخل ماشین انداختم و روشنش کردم، سریع از جام بلند شدم و بعد گذشتن از هال کوچیک و جمع و جور خونه وارد اتاقم شدم تا لباس بپوشم.
پنجره ی این اتاق هم چسبیده به اتاق بابا بزرگ و رو به حیاط کوچیکمون باز می شد که توی باغچه اش یه درخت انار ترش، یه بوته ی نسترن و دور تا دورش هم شمشاد کاشته شده بود. یه درختچه ی کاج سوزنی هم تو گلدون سفید کنار پله ها قرار داشت.
چشم از حیاط گرفتم و لباسمو عوض کردم. آخرین دکمه ی مانتومو که بستم صدای زنگ در به گوشم خورد. تند و بی هوا پرهای روسری مو گره زدم و برای باز کردن در از اتاق بیرون رفتم.

بابا بزرگ با شوقی که نمی تونست تو صدای لرزونش پنهون کنه ، گفت:
_ بلاخره اومد.
خوب می دونستم چقدر این روزا از بودن هومن کنارمون خوشحاله و این فقط به نگرانیش بابت معروفی محدود نمی شد. نمی تونستم تو دوسه جمله دلیل این خوشحالی رو توصیف کنم. آدم باید با خود هومن روبرو شه و از نزدیک بشناسدش تا درک کنه چرا واسه من و بابا بزرگ اینقدر حضورش مهم و باارزشه.
درو که باز کردم یه بسته لواشک لقمه ای جلوی صورتم در حال تاب خوردن بود. لبخند که رو لبام نشست, چشماش برق زد. دست دراز کردم و با شیطنت مهارناپذیری بسته ی لواشک رو تو هوا قاپیدم.
_ علیک سلام پریسا خانوم.
طعنه ی کلامش با لحن شوخی که داشت باعث شد به خنده بیفتم.
_ سلام بیا تو.
تو چارچوب در سرک کشید.
_ دیر که نکردم؟!
_ خیلی وقته منتظرته.
کفشاشو درآورد و اومد تو. تازه اونموقع بود که متوجه ظاهرم شد.
_ جایی میخوای بری؟
_ پشت تلفن که گفتم باید برم آزمایشگاه.
_ الآن؟!
سرخم کرد و نگاهی به ساعتش انداخت. نگاهمو از صورت اصلاح شده و موهای مرتبش گرفتم و به کیفم که تو دستام بود، دوختم. میخواستم چک کنم ببینم فیش رو برداشتم یا نه.
_ متصدی آزمایشگاه گفت هفت بیا.
بابابزرگ صداش زد.
_ هومن جان اومدی؟
_ آره دایی الآن می یام پیشتون.
شرمنده نگاهش کردم.
_ یه دوساعت حواست بهش هست تا من برم و برگردم؟ باید تا چهارراه میکاییل برم.
خم شد و با بدجنسی پرهای روسری مو سفت کشید و گره شو کنار گوشم زد.
_ برو خیالت راحت.
با اینکه حرصم گرفته بود اما پابه پاش خندیدم و زیر لب دیوونه ای نثارش کردم.
داشتم تو ایوون یه لنگه پا کتونی هامو می پوشیدم که از پنجره ی اتاق بابابزرگ صدام زد.
_ داره نم نم، بارون می باره بیا سوییچو بگیر با ماشین من برو.
نگاهی به آسمون ابری انداختم.
_ بارونش تند نیست. خودم می تونم برم.
شونه بالا انداخت و از پنجره فاصله گرفت.
_ هرجور مایلی.
کیفم رو برداشتم و از پله ها پایین دویدم.
_ من رفتم خداحافظ.
جواب هیچ کدومشون به گوشم نخورد. درو که پشت سرم بستم نگاهی به کوچه ی تقریبا باریکمون انداختم. بوی تند فاضلاب تو بینیم پیچید و حالمو بهم زد. سعی کردم نادیده بگیرمش و بی خیال ازش بگذرم. تو چاله های کوچیک درست شده از آسفالت درب و داغون کوچه، آب جمع شده بود. یاد بچگی هام افتادم وقتی که با چکمه های خزدار عروسکیم تو راه مدرسه پا تو همین چاله ها میذاشتم و با چترقرمزم از زیر ناودون ها رد می شدم وکلی آب اینور و اونور می پاشیدم.
بی صدا خندیدم و با آرامش از کنار همون چاله ها و خاطرات کودکیم رد شدم.
خونه ما نزدیک پل زرجوب و رودخونه ی بزرگش بود. یه جایی تقریبا وسط شهر، مابین بافت فرسوده و ساکنین قدیمی که داشت. اینجا همه همدیگه رو می شناختن حتی اگه تموم ارتباطشون درحد یه سلام و علیک بود.
ازکنار سوپرمارکت سرکوچه گذشتم و واسه بابایِ مرتضی که صاحب اون مغازه بود، سرتکان دادم. پسربچه ها داشتن با سرو صدا دنبال یه توپ چهل تیکه ی کهنه می دویدن و بی توجه به بارونی که می بارید، سرگرم بازی بودند.
سرپل که رسیدم تازه چشمم به دوره گردهایی افتاد که هر روز همینجا بساط می کردن. از خیار و گوجه گرفته تا باقالی و سیرو میوه های هرفصل رو که به بازار می اومد روی گاری شون می فروختن.
به اولین گاری که همیشه ی خدا با یه سماور بزرگ و کلی استکان و قوری بند زده ی گل سرخی رو پل می ایستاد و به عابرین چای می فروخت خیره شدم. میخواستم مطمئن شم که هنوزم همونجاست و کسی جرات نکرده جاشو بگیره. این گاری نعیم خُله بود. البته این اسمی بود که دیگران بهش می گفتن وگرنه واسه من اون مرد سبزه ی چاق با شکم براومده و ابروهای بهم پیوسته و ته ریش نامنظم هنوزم همون نعیم همبازی با مرام بچگی هام و تنها پسر اکرم خانوم بود. یادمه کوچیک که بودیم همش میگفتم اگه بزرگ شم با نعیم عروسی می کنم اما چند سال بعد وقتی یه از خدا بی خبر با موتورش زد به این بنده خدا و عقلشو زایل کرد و زندگی شون بهم ریخت، اون رویا و آرزو هم عینهو تخم مرغ شانسیِ پوچ شد.
آه سنگینی کشیدم و سربلند کردم تا ببینم کجاست اما با دیدنش که یک مشت باقالی سبز تو دست گرفته و با دست دیگه کش شلوارش رو داشت تا نیفته و به سرعت روی پل می دوید، چشمام گرد شد. دیدن نعیم با اون هیکل گرد و قلمبه موقع دویدن واقعا خنده دار بود.
یکی از دوره گرد ها که احتمالا بساط باقالی مال اون بود، دنبالش می دویدو بد و بیراه می گفت.
رسیدم به گاری ها و با خنده به نعیم زل زدم که مثل بچه ها جیغ می کشید.
_ نمی دم مال خودمه. میخوام بپزم مردم بخورن. هواسرده.
تو زمستون معمولا کناربساط چاییش باقالی پخته هم می فروخت و فکر می کنم به هوای همون کار از بساط اون مرد باقالی برداشته بود. یه چند نفری مداخله کردن و قضیه ختم به خیر شد اما من نتونستم جلو خنده مو بگیرم.
می دونستم اگه این ماجرا رو واسه بابابزرگ و هومن تعریف کنم، اونام کلی می خندن. نعیم همیشه سوژه ی خنده ی خونه ی ما بود. خونه ای که اگه توش صدای بابابزرگ، اومدن و رفتن های هومن و رسیدن جمعه و سرزدن عمه شکوفه نبود، من توش دق می کردم.
همیشه بزرگترین ترسم تنهایی بوده. اینکه اگه یه روز بابابزرگ نباشه من باید چیکار کنم؟ کوچیک که بودم این ترس ناچیز و کمرنگ بود چون بابابزرگ اونقدر تو نگام اقتدار و صلابت داشت که از هیچی نترسم اما حالا که بیست و هفت سالمه این ترس عمیق شده و تنهایی عجیب رو زندگیم و دنیای کوچیکم سایه انداخته.
ناخودآگاه دستامو بغل کردم و قدم هامو بلند تر برداشتم. انگارکه بخوام از این فکر و وهم تکراری فرار کنم. برای توقف تاکسی زرد رنگی که تومسیر بود، دست تکان دادم و اون بلافاصله نگهداشت.
_ صیقلان.
سرتکان داد و سوار شدم. چندمتر جلوتر یک زن و دوبچه ی کوچیک هم سوار شدند. نگام به جعبه های کفشی که دست زن بود و با اخم به مسیر روبرو چشم دوخته بود، خیره شد. دوتا دختر بچه ای که همراهش بودن به طرز ناشیانه ای روسری شون رو زیر گلو گره زده بودن و موهای چرب و به فرق سر چسبیده شون از زیرش پیدا بود. دختر بچه ی بزرگتر داشت گوشه ی ناخنش رو می جوید و هر از گاهی به مادرش زل می زد.
زن برگشت و با لهجه ای که برام غریبه بود رو به دختر بزرگتر گفت:
_ میگی چهل و هشت تومن بود، چهل و پنج تومن خریدیم.
دختر سرتکان داد و زن با تشر گفت:
_ یادت نره ها. حوصله ی داد و بیدادش رو ندارم.
بچه کوچیک تر به طرفش برگشت و بی هوا پرسید.
_ من چی بگم؟
زن نیشگونی ازبازوش گرفت و با حرص لب زد.
_ تو لازم نیست چیزی بگی. اگه پرسید بگو نمی دونم.
برای اینکه لبخند تلخمو ازش پنهون کنم سرمو برگردوندم و از پنجره ی سمت خودم به خیابون خیس و برگ های سبز روشن درختا و عبور تند و بی توجه آدما زل زدم. سعی کردم فکرمو از دروغ زن و دلیلی که براش داشت دور کنم.
سرمیدون صیقلان پیاده شدم و تا خود چهارراه میکاییل رو قدم زنان رفتم. تقریبا یه ده دقیقه ای به هفت مونده بود که از پله های آزمایشگاه بالا رفتم. وارد سالن شلوغش شدم و نگامو از جمعیت منتظر گرفتم و مستقیم به سمت پیشخوان و متصدی که دختر جوون ریز نقشی بود رفتم.
درحالیکه دنبال فیش توی کیفم می گشتم به طرف دختر که پشت حفاظ شیشه ای پیشخوان نشسته بود، سرخم کردم.
_ سلام خانوم برای گرفتن نتیجه ی آزمایش اومدم.
باصدای تودماغیش پرسید.

و …

===

کسانی که تمایل دارند رمان خودشان به صورت کتاب در سایت منتشر شود در انجمن سه نقطه عضو شوند و یا با ایمیل مدیریت در ارتباط باشند.

ایمیل مدیریت :

Snapshot_2014-08-14_002521

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان بازتاب با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۹۹۷ کیلوبایت

دانلود رمان بازتاب برای ایفون،ایپد،تبلت،اندروید با فرمت epub

download

حجم فایل : ۲۸۵ کیلوبایت

دانلود رمان بازتاب برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۳۵۷ کیلوبایت

دانلود رمان بازتاب با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۶٫۰۳ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۵۰۲

===

دانلود رمان بازتاب کامل و بدون سانسور

دانلود نسخه اندروید رمان بازتاب

دانلود رمان بازتاب نوشته لیلین

دانلود رمان جدید مهر ۹۳

برچسب ها :


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.