این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان باز آ و بر چشمم نشین برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان جدید

دانلود رمان باز آ و بر چشمم نشین برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان باز آ و بر چشمم نشین از بی ریا۶۳ و ساده۶۵ کاربران انجمن نودهشتیا

دانلود رمان باز آ و بر چشمم نشین برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان باز آ و بر چشمم نشین برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان باز آ و بر چشمم نشین برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان باز آ و بر چشمم نشین برای موبایل java

دانلود رمان باز آ و بر چشمم نشین مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی باز آ و بر چشمم نشین با فرمت های apk و pdf و java و epub

این رمان با کسب اجازه از صاحب اثر در سایت قرار داده شد.

{ اختصاصی بهـــ توپـــ }

دانلود رمان عاشقانه باز آ و بر چشمم نشین

نام کتاب : باز آ و بر چشمم نشین

نویسنده : بی ریا۶۳ و ساده۶۵ کاربران انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1087396.html

ژانر داستان : عاشقانه

راوی داستان : اول شخص

قسمتی از متن رمان باز آ و بر چشمم نشین :

گلهای رزی را که از باغچه ی همیشه با صفای خانه تان چیده بودم را دسته کردم و زیر چادرم پنهان کردم.
می دانستم مادرت از دستم دلخور خواهد شد….می دانی که ….با اینکه می دانستم این دلخوری های کمرنگ
پیش خواهد آمد.همیشه نمی توانستم جلوی خودم را در مقابل چیدن گلهای باغچه بگیرم….
البته تو هم که از این گل چیدن های من بی نصیب نمی ماندی.
در حیاط را باز کردم دیرم شده بود،باید هر چه زود تر خودم را به مدرسه می رساندم.
تو که قصد گشودن در را داشتی دیدم.لبخند بر لبهایمان نشست.
پاسخ سلامم را چون همیشه با مهربانی دادی.
نگاهی به گلهای درون دستم انداختی،و باز هم زیباترینشان را برداشتی،و بوئیدی و گفتی:چه خوشبو و خوشگله …عین خودت.
خندیدم:دیرم شده صفا جون…. میشه منو برسونی؟
چشمهای سبز سبزت خندید:می تونم بگم نه؟
با تو بودن را بر من منع می کردند.اما من آن را دوست داشتم….
تو برایم یک دوست و حامی بزرگ بودی….
من به بودن و دیدن و مهربانی هایت عادت داشتم.
من نمی توانستم حرف بزرگتر ها را مبنی بر اینکه دیگر بزرگ شده ام و باید از تو فاصله بگیرم را بپذیرم.
آنها به تو اعتماد داشتند و منعت نمی کردند ولی مرا… بچه می دانستند…از این می ترسیدند که احساسات پاک و کودکانه ام کاری به دستم دهد که نباید.
ولی من در حال و هوای خودم بودم.
حال و هوائی پر از شور و شوق جوانی.
تو را نمی دانم.
به راستی هم نمی دانم.
احساست به خودم را نمی خواندم.
فقط مهربانی بود و حمایت.
وجودت برایم دلنشین بود….
عاشق شایان بودم ،اما تو را از او هم بیشتر دوست داشتم.
او برادرم بود اما نمی توانستم با او انقدر راحت باشم که
با تو هستم.

در ماشین برایم آهنگ دلخواهم را گذاشتی.
می دانستی که از آهنگ های قدیمی بیشتر خوشم می آید و حال و هوای خوبی به من دست خواهد داد…
آهنگ سلطان قلب ها را…
زیر لب با خواننده زمزمه می کردم…به راستی که حس خوبی بود…
تو هم همراه خواننده می خواندی…
با لبخندِ بر لب… با نگاه های گاه و بی گاهت …
سلطان قلبم تو هستی… تو هستی…
و چه زیبا بود صدایت.همین، من به صدایت گوش می کردم.نه به منظوری که از نگاه و از خواندن آن ترانه می توانستی داشته باشی.
به راستی که محبت آن زمانم به تو محبتی کودکانه ،پاک و بی ریا بود…به دور از هر هوسی…. نابِ ناب .
به مدرسه رسیدیم تو گفتی:عصر اگه بودم میام دنبالت.
گفتم:نه…نمی خواد صفا جون…. تا نیمه راه با مریم میام…. حرف می زنیم بیشتر خوش می گذره تا اینکه بخوام با تو بیام.
وخندیدم.
تو نیز خندیدی:برو شیطون .. مواظبِ خودت باش.
این جمله های مواظب خودت باشی که می گفتی را خیلی دوست داشتم…. عجیب به دلم می نشست.
از تو خدا حافظی کردم و به درون دبیرستان رفتم.پیش از همه مریم را دیدم که منتظرم بود.
دیده بود که با تو آمدم.
باز هم سر به سرم گذاشت و خندید و از تو تعریف کرد.و گفت:چه پسر عمه ی جیگری داری شهرزاد… خوش به حالت.
و حتی به بچه های دیگر هم می گفت.
و همه سر به سرم می گذاشتند.
منظورشان واظح بود اما حقیقت آن نبود که آنها می پنداشتند .
من به تو احساس خاصی که بشود نام عشق را بر آن نهاد نداشتم….و تصورم این بود که تو نیز به من نخواهی داشت .
به خاطر اعتماد بزرگ تر ها
به خاطر بچگی های من
و جدا از این ها تو برایم فراتر از عشق بودی .
درس های آن روز را نیز به خوبی فرا گرفتم.با مریم بودن که آن همه پر شور و پر انرژی بود ،برایم خوشایند بود.
بهترین دوستم بود و سالها بود که در مدرسه با هم در یک کلاس بودیم.همدم و همراز هم بودیم…اما تا آن روز به خانه مان نیامده بود.من نیز به خانه شان نرفته بودم.
خانه هایمان از هم دور بود… پدر و مادرمان سخت گیر بودند.او در خانه برادر مجرد داشت.و من برادر و دو پسر عمو و پسر عمه ی مجرد که تو بودی…
از این رو بود که دوستیِ عمیقمان در مدرسه خلاصه می شد.
به هنگام برگشت قسمتی از راه را با مریم می آمدم.با هم حرف می زدیم….گاهی می خندیدیم … خنده های یواشکی.
جلو در با کلیدی که به همراه داشتم در را گشودم.
چقدر خانه ی بزرگ مشترکمان را دوست داشتم.
شهره ،فرانک و بهارک روی تخت های چوبی وسط حیاط نشسته بودند. و درس می خواندند.سلامم را پاسخ دادند.
قبل از اینکه به آن ها بپیوندم به ساختمانِ خودمان رفتم و لباس هایم را تعویض کردم… لباس هائی که باید پوشیده می بود.
چون تو و رامین و رامتین پسران مجرد آن خانه بودید.
شیرین و مادر را در حال صحبت دیدم.باز هم صحبت سرِخواستگارِ جدیدی که برای شیرین آمده بود،بود.
او پس از سه سالِ متوالی که در کنکور شرکت کرده بود و موفق نشده بود در رشته ی دلخواهش قبول شود،پدر و مادر برای ازدواجش پا فشاری می کردند…
شیرین زیبا بودو هنرمند…کدبانو..به قول بزرگترها از هر انگشتش یک هنر می ریخت.
من و شهره با او از زمین تا آسمان فرق داشتیم…شیطنت هایمان همیشه مادر را حرص می داد.
همیشه هم ما را سرزنش می کرد که چرا از خواهر بزرگترمان خانمی و وقار و متانت را یاد نمی گیریم و من میخندیدم:وقتی از خودِ شما که از شیرین خانم تر با وقارتر و متین تر هستید یاد نگرفتیم پس امیدی نداشته باشید.

فال گوش ایستادم…. این کار را دوست داشتم….
به اقتضای سنم بود…و بارها مادرم مرا به خاطر این کار سرزنش کرده بود.
دلِ شیرین با آن خواستگاری که مادر صحبتش را می کرد نبود…. پرویز کسی نبود که دختری چون شیرین به او دل ببازد.
پرویز هیز و بی پروا بود…
نگاه هایش حس ناخوشایندی به دخترایی چون ما القا می کرد….خیلی دلم می خواست در این مورد با تو یا شایان حرف بزنم
اما از ترس دعوا و آشوب لب فرو می بستم.و از متلک گوئی و مزاحمت هائی که ایجاد می کرد حرف نمی زدم.
آن روز مادر از همه جا بی خبر از خوبی خانواده اش می گفت.اما مگر شیرین فقط می خواست با خانواده ی پرویز زندگی کند؟
وقتی اصرارِ فراوان مادر را دیدم به ناچار زبان گشودم:مامان شیرین راست می گه….شما نمی دونین پرویز خانی که اینقدر ازش تعریف می کنید چقدر هیز و بی شعوره…..
مادر با چشم هائی که از فرط تعجب درشت شده بود گفت:تو چی گفتی؟چطور جرأت می کنی به کسی که نمی شناسی اینطئری تهمت بزنی؟
_تهمت چرا مادر من می دونی با چند تا از دختر های مدرسه مون دوسته؟
اخم کرد و تشر زد:این دخالت ها به تو نیامده نیم وجبی….. برو پی درس و مشقت

و …

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان باز آ و بر چشمم نشین با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱ مگابایت

دانلود رمان باز آ و بر چشمم نشین برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۲۹۱ کیلوبایت

دانلود رمان باز آ و بر چشمم نشین برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۳۶۴ کیلوبایت

دانلود رمان باز آ و بر چشمم نشین با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۳٫۵۴ مگابایت

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۲۹۱

===

دانلود رمان باز آ و بر چشمم نشین از مریم و مینا . ح



شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.