این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان بانوی قصه برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان بانوی قصه برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان بانوی قصه از beste کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان بانوی قصه برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان بانوی قصه برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان بانوی قصه برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان بانوی قصه برای موبایل java

دانلود رمان بانوی قصه مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی بانوی قصه با فرمت های apk و pdf و java و epub

در صورت نارضایتی صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

گردآورنده متن : مینا کاربر انجمن بهــ توپــ

{ اختصاصی بهــ توپــ }

دانلود رمان عاشقانه بانوی قصه

نام کتاب : بانوی قصه

نویسنده : beste کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : www.98ia.com

قسمتی از متن رمان بانوی قصه :

فریادش تمام اتاق رو گرفت…صداش پیچید و پیچید و پیچید و مثل یه سیلی محکم خورد به گونه ام..متعجب نگاهش کردم..نا باور…خون توی رگهام منجمد شده بود….فریادش همراه شد با پرت شدن گلدان بلوری که تکه تکه شد و هر تکه اش با صدا به گوشه ای افتاد..صورتش قرمز بود : تو….تو چی کار کردی؟؟..خیانت..!!! خیانت به من؟؟؟….من چه اشتباهی مرتکب شده بودم؟؟؟….
سرش رو خم کرد..مرد عصبانی رو به روی من حالا سرش رو خم کرده بود و سعی داشت اشکی که داشت از چشماش می ریخت رو پس بزنه : جز عاشقت بودن…جز پرستیدنت…؟؟؟………………….

این جمله رو گفت و به سمتم حمله کرد…پایین دامن پیراهن سفیدم رو به دست گرفتم و پریدم روی سکوی انتهای اتاق با صدای لرزان و وحشت زده : به همین غروب آفتاب …به بزرگی و عشقت قسم دروغه…
رگ گردنش بیرون زده بود دستش رو برد تا ضربه ای بهم بزنه تو خودم جمع شدم….
دلش سوخت شاید….برای خودش؟؟؟…برای تن ظریف زنی که رو به روش بود؟؟..برای عشقش؟؟….رو دو زانو افتاد : شدیم نقل محافل…شدیم سرگرمی زنانی که سبزی پاک می کنن…شدیم مثال مادران برای دخترانشون…
اشک ریخت اشک ریختم…دستم که به سمت صورتش می رفت برای نوازش رو نیمه راه نگه داشتم..جز سکوت چه داشتم بگم…
_تو من رو نابود کردی…دوستم نداشتی..؟؟؟…به دنبال عشق دوره نوجوانی بودی..چرا با من ازدواج کردی؟؟؟….چرا گذاشتی این طور دوستت داشته باشم؟؟؟
دوباره عصبانی شد و از جاش پرید و فریاد زد : هااااااا؟؟؟؟!!!!! چراااااااا؟؟؟!؟؟!!!!!
_من بی گناهم….
_بی گناه…ها….بی گناه….زنی که بوی تن مرد دیگری رو می ده….زنی که پشت درخت های توت ته باغ با عشق کودکیش قرار می ذاره بی گناهه…؟؟؟؟
و من فقط یک جمله دارم برای تکرار و تکرار و تکرار : من بی گناهم…
نگاهی به چشمان خیسم می ندازه : چه کنم؟؟…دیگه از من کاری بر نمیاد..بزرگان شهر حکمت رو دادن …..و اشک می ریزه و اشک می ریزه
و من…خیره در نگاه پر از غمش دستهام رو از هم باز می کنم…فریاد می زنم : ای اهالی جهل…ای مردمان دون و پست بنگرید به من و خوشبختی غبطه بر انگیز من بنگرید و سرم رو به سمت مردی که عاشقش بودم..روزی زمانی …میچرخونم و محکم میگم : مرا به صلیب بکشید اگر این گونه این چشمان پر خشم خالی می شود..مرا بسوزانید اگر قلب مرد من با خاکستر تن من آتش درونش خاموش می شود….
از فریاد آخرم ته گلوم می سوزه و تمام بدنم خیس می شه از عرق….

از پایین صدای تشویق اومد ….
سهیل : بچه ها عالی بودید…عالی….اصلا فکرش رو هم نمی کردم…
نگاهی به مرد گوشه صحنه سمت چپم انداختم که لبخندی به لب داشت به سمتم اومد و نگاهم کرد و بعد به سمت کارگردان و عوامل صحنه که داشتن بالا رو نگاه میکردن : نمی شه هم بازی این خانوم خانوما باشی و تو حس نری…
کار گردان به سمتم چرخید : دختر تو بی نظیری…خیلی از استاد امیری ممنونم که بهم معرفیت کرد..تو تمرین سوم و این پرفورمانس؟؟…
از چشمای کار گردان خوش تیپمون خوشحالی و رضایت می بارید ..به هم بازی خوش قلبم نگاهی کردم و لبخندی از سر شرم زدم…این مرد تو این کار حرفه ایه..سری توی سرا داره و حالا…
سرم رو چرخوندم یه دورکامل …دور تا دور فضای پلاتو…لبخند زدم…من همون جایی هستم که بهش تعلق دارم..که باید باشم…..

گاز محکمی به ساندویچ فلافلم می زنم و شالم رو که در حال سقوط آزاده می کشم جلو…نگاهی به سیاوش دوست داشتنی میندازم که کنارم نشسته ..رو سکوی رو به روی درب اصلی تئاتر شهر…
لقمه دهنم رو قورت می دم و زل می زنم به شلوغی و هم همه مردم اطراف درب اصلی..زمزمه ها رو که گوش کنی..این جا نبض اصلی طبقه متوسط رو به بالا..با یک عالمه ادعای روشن فکری دستت میاد…
پاهام رو که آویزونن تکون می دم …
سیا : یه روزی معروف میشم سوپر استار می شم…
_تو هیچ وقت هیچی نمی شی..
بی توجه به متلکم حرفش رو ادامه می ده : دیگه با تو مگه میام این جا فلافل گاز بزنم؟؟؟..دست یه لعبتی رو میگیرم می ریم از اون رستوران با کلاسا می شینیم غذاهای لوکس سفارش میدیم از اونایی که نمی دونیم توش چیه…
جمله اش رو که تموم می کنه با یه لبخند که نشان از شنا کردنش تو رو یاهاشه یه گاز گنده از ساندویچش می زنه…
_مگه الان می دونی تو این چیه؟؟..بی چاره اسما فلافله ….
از ته دل به چشمای گردش و لپای پر و پیمونش..می خندم…میخنده…
_امشب اجرا داری؟؟
به سمتم می چرخه و به ساعتش نگاه میکنه : نه ندارم…منتظر گلنارم بیاد می ریم…
باقی مونده ساندویچم که در حقیقت فقط سه گاز به سرش زدم رو بر میگردونم تو کیسه اش..همون کیسه های سفیدی که چند تا ساندویچ سوسیس قرمز رنگ از روش به آدم لبخند احمقانه می زنن…
_بابات هنوزم شاکیه نه؟
لبخندی می زنه : ولش کن..اون هیچ وقت راضی نمی شه…
به چشمای مهربون و دوست داشتنیش نگاهی میندازم…..و بعد به ساعتم نگاه میکنم : من برم سیا.دیگه داره دیر می شه….
اخماش می ره تو هم : بازم میخوای بری اونجا؟؟؟!!!
زهر خند می زنم : مگه چاره ای هم دارم…؟؟
کلافه میشه : این چه بازیه..؟؟…دختر داری خودت رو از بین می بری…از این جا تا اون جا رو هر شب هرشب طی میکنی…گاهی هم که برات بازی در میارن…مگه جونت رو از سر راهت آوردی؟؟…بعد هم که نصف شب بر میگردی خونه…
_اون ساعت نصفه شبه؟؟
_نیست؟؟…۱۱ شب برای یه دختر تنهای ۲۲-۲۳ ساله نصف شب نیست؟؟
جوابی ندارم که بدم…هیچ چیز..واقعا هیچ چیز…نگرانی های خودش…گلنار…نگرانی های همه به جاست…اما کار من هم به جاست..مجبورم..یه اجبار زیبا..
می چرخم به سمتش و لبخند می زنم : سیا اخما تو باز کن…مجبورم می فهمی؟؟
_نه نمی فهمم…نمی فهممت….
لبخند تلخی می زنم : امیدوارم هیچ وقت نفهمی ….

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان بانوی قصه با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۳ مگابایت

دانلود رمان بانوی قصه برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۵۴۶ کیلوبایت

دانلود رمان بانوی قصه برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۵۸۸ کیلوبایت

دانلود رمان بانوی قصه با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۴٫۳۴ مگابایت

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۴۸۹



شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.