این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان بر باد رفته برای موبایل و تبلت اندروید(کامل)

بار

دانلود رمان عاشقانه جدید

دانلود رمان خارجی برای اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی بر باد رفته اثر مارگارت میچل

دانلود رمان بر باد رفته برای موبایل و تبلت

دانلود رمان بر باد رفته برای اندروید apk

دانلود رمان عاشقانه و بسیار زیبای بر باد رفته با فرمت apk برای اندروید

دانلود جلد اول و جلد دوم رمان بر باد رفته اثر مارگارت میچل

تذکر : این رمان را به دلیل حجم بالای متن به سه قسمت تقسیم کردیم تا هر قسمت حجم کمتری داشته باشد.

{اختصاصی بهـــ توپـــ}

دانلود رمان بر باد رفته اثر مارگارت میچل

نام کتاب : بر باد رفته

نویسنده : مارگارت میچل

ترجمه : پرتو اشراق

قسمتی از این رمان بسیار زیبا :

مقدمه

در رهگذر باد
« اسم من مارگارت میچل است، می خواهم در مجله شما کار کنم دوست دارم خبرنگار بشوم.»
این سخن از دهان دختری کوچک اندام و ظریف، موخرمایی و آبی چشم در آمد که مقابل میز اَنگوس پارکرسون سر دبیر مجله آتلانتا ساندی ایستاده بود. در آن ایام رسم نبود زنان اینطور جسورانه و رک و راست صحبت کنند. زنی که صاف و پوست کنده آرزوهای خود را به زبان می آورد سبکسر و جلف به شمار می رفت. ولی آن دختر کوچک اندام وقاری داشت که این وصله ها به او نمی چسبید. از نگاه صداقتی می تراوید که همه را تحت تاثیر قرار می داد و رام می کرد:
تازه به ۲۲ سالگی قدم گذاشته بود. در خانواده ای شریف و خوشنام زاده شده بود. نخستین درس های زندگی را از پدرش که وکیل محترمی بود، آموخت. آقای جرج بنجامین میچل، پدر مارگارت را مدافع بیچارگان لقب داده بودند. موکلانش کارگران ضعیف و فقیری بودند که مورد ظلم و جور کارفرمایان قرار می گرفتند، و بی دلیل اخراج می شدند، و چون پول کافی برای استخدام وکیل نداشتند. پُرسان پُرسان به دفتر وکالت مدافع بیچارگان می آمدند.
وقتی مارگارت به مدرسه قدم گذاشت،دائماً از پدر می شنید که:
« کتاب بخوان دختر جان، تاریخ بخوان. دست، قبل و فکرت را به کاوش بیانداز. از همین کاوش هاست که نقش انسان بر عرصۀ زمین جاوید می شود، تاریخ بخوان، که رگ حیات تمدن ماست. »
این حرف ها گرچه در آن زمان خارج از فهم کودکانه او بود، اما در اولین سال های نوجوانی براساس آنچه از گفته های پی در پی درک کرده بود، یکی از اعضای دائمی کتابخانه عمومی آتلانتا شد.
از دبیرستان که در آمد، مدتی در کار وکالت به پدر کمک کرد. دفتر او را سر و صورت می داد و برای مراجعه کنندگان وقت ملاقات می گذاشت. قرار بود به کالج کالامیتی آتلانتا برود، اما سال بعد مرگ ناگهانی پدر همه چیز را به هم ریخت. مادرش سه سال پیش فوت کرده بود، و اینک تنها و بی کس به آینده ای نامعلوم می نگریست. به این ترتیب با هراس از آینده اولین پیشنهاد ازدواج را بدون معطلی پذیرفت، به این امید که مامنی استوار بیاید. اما امیدهایش در همان اولین قدم به تاریکی گرایید. شوهرش میک کامینگز مردی بی لیاقت، فاسد، و بی مسئولیت بود. ازدواج ۱۰ ماه بیش نپایید، و تنهایی و هراس باز از راه رسید. راه حل این بود که شغلی پیدا کند. تا به زندگی سر و سامانی بدهد. یکی از دوستانش گفت، «تو که استعداد نوشتن داری چرا سری به آتلانتا ساندی نمی زنی؟ امتحان کن، ضرر ندارد.»
آنگوس پارکرسون در حالی که روی صندلی بزرگ و گردانش به چپ و راست می چرخید نگاهی دقیق به قد و بالایش انداخت، و چون آن روز از دندۀ راست بلند شده بود، لبخندی زد و گفت، «خب ـ خانم کوچک ـ امروز من سر حالم، بدم نمی آید فرصتی به شما بدهم.» ۱۲ دسامبر ۱۹۲۲ بود.
پارکرسون پس از لختی سکوت ادامه داد، «حقوق شما هفته ای ۲۵ دلار است. توقع دارم ساده و روان بنویسید. مطالب بکر و تازه پیدا کنید، تقلید نکنید، ادا در نیاورید، شش ماه به شما فرصت می دهم، اگر موفق شدید که هیچ، اگر نشدید، عذرتان را خواهم خواست.»
دو سه ماه بعد آقای پارکرسون فهمید خبرنگار استخدام نکرده، بلکه به یک گنج دست یافته. حالا بهترین خبرنگار سراسر ایالات متحده عضو تحریریه اش بود. از غرور سر به آسمان می سایید.
بعد از آن مارگارت اولین گزارش خود را درباره کارگران مهاجر ایتالیایی تهیه کرد و روی میز سر دبیر گذاشت، به اتاق خود بازگشت و به انتظار نشست. ساعتی بعد پارکرسون ضربه ای به در کوفت، وارد شد، و نگاهی به دختر کوچک اندام که پشت میز بلندی نشسته بود انداخت. پُکی محکم به سیگار برگ کلفتش زد، و گفت، «فکر می کنم این میز کمی برای شما بلند است. شاید اگر مسلط بنشینید هیجان انگیزتر خواهید نوشت.» بعد عینکش را ته دماغش هُل داد و خارج شد. چند دقیقه بعد نجاری با اره از راه رسید و پایه های میز را به اندازه ده سانت کوتاه کرد.
مارگارت خبرنگاری بود که خوب و ساده، اما هیجان انگیز می نوشت، عنصر خیال را به پرواز وا می داشت، و از آنجا که تاریخ زیاد خوانده بود، بیخ و بن هر ماجرایی را بیرون می کشید و به سوابق تاریخی وقایع اشاره می کرد. درباره همه چیزمی نوشت، برایش فرقی نمی کرد، از ییلاق رفته های یکشنبه و حوادث ایالتی تا سیاستمداران و سیاهپوستان و مهاجران، و تئاتر و سینما و موسیقی گزارش های خواندنی تهیه می کرد. هنوز مهلت شش ماهه به انجام نرسیده بود که ستاره درخشان تحریریه شد.
یک روز به موسسۀ صنعتی جورجیا پووِر رفته بود، او را به دفتر مردی به نام جان مارچ، رئیس روابط عمومی راهنمایی کردند. این موسسه در امور ارتباطات فعالیت می کرد، و دستگاه های مکالمه راه دور می ساخت. اخیراً در کارخانه مذکور مسایلی پیش آمده بود. اختلافاتی میان کارگران و مدیران به وجود آمده بود، اعتصاباتی صورت گرفته بود، و پای بعضی رشوه خواری ها و زد و بندهای پشت پرده به میان آمده بود. اتحادیه کارگران ایالت دخالت کرده بود، و نام بعضی مقامات شهرداری، و تعدای مشاوران فرماندار در زمزمه های درِ گوشی برده می شد.
جان مارچ با لبخند او را در دفتر خود پذیرفت، و گفتگوها آغاز شد. وقتی از دفتر روابط عمومی بیرون آمد دنیا در نظرش تغییر کرده بود. جان مارچ مردی سلیم النفس، خوش صحبت، و جذاب بود، و مهم تر این که همسری نداشت. ملاقات ها چند بار دیگر هم تکرار شد و سرانجام در چهارم جولای ۱۹۲۵ به ازدواج منتهی گردید. زندگی مشترک در آپارتمان کوچک آقای مارچ واقع در خیابان سارجنت، شماره ۱۷ آغاز شد. تقریباً یک سال از ازدواجش می گذشت که یک روز در ماه مه ۱۹۲۶ به دفتر پارکرسون وارد شد و استعفانامه خود را روی میز گذاشت، و به عنوان توضیح گفت، «من ازدواج کرده ام، و حالا شوهر دارم. هر زن شوهردار پیش از آن که شاغل باشد خانه دار است. اکنون من خانم جان مارچ نامیده می شوم.»
پارکرسون گفت، « یعنی دیگر نمی خواهی پیش ما کار کنی؟ چرا؟ خیلی از زنان کار می کنند، ربطی هم به زندگی مشترکشان ندارد، نکند از حقوقت راضی نیستی؟ اگر اینطور است، می توانم هیات مدیره را راضی کنم هفته ای ۵۰ دلار بدهند. من بهتر از تو نمی توانم پیدا کنم. کمی فکر کن، زود تصمیم نگیر. اگر پیش ما بمانی، آینده خوبی داری، می توانی وارد سیاست شوی، نماینده کنگره بشوی، سناتور، شاید هم فرماندار، شرایطش را داری، آمریکا سرزمین رویاهای رنگارنگ است، و تو خبرنگار خوشنامی هستی، سر و زبان هم که داری، چند سال دیگر دندان روی جگر بگذار، موقعیت اجتماعی خوبی پیدا می کنی، خیلی ها از خبرنگاری به مقامات بالا رسیده اند، مگر تو چه از آن ها کم داری؟ »
این حرف ها مورد نداشت، گرچه از سر علاقه گفته می شد. مارگارت البته بدون رویا هم نبود، اما نه از آن دست که پارکرسون می گفت. جنون نوشتن داشت. تصمیم گرفته بود به هر قیمت که شده رمانی بنویسد. کسی خبر نداشت که رمانی تا نصفه نوشته و رها کرده، و رمان دیگری را به پایان برده و در سطل آشغال انداخته. از آنچه نوشته بود، خشنود نبود. چیز کامل تری می خواست، در ذهنش دنبال یک شاهکار می گشت.
در تابستان ۱۹۲۶ کتابخانه عمومی آتلانتا خانه دومش شد. هر شب تعدادی کتاب زیر بازوان ظریفش می گرفت و به خانه می رفت. دوستانش که به سلام کردن و جواب نگرفتن عادت کرده بودند، می گفتند، « هر وقت توده ای کتاب را توی خیابان کارنگی در حال عبور دیدی، عصر به خیر بگو، و مطمئن باش که به مارگارت سلام کرده ای. »
از پاییز به بعد حمل کتاب را کنار گذاشت. پایش درد گرفته بود، همان پایی که در ۱۲ سالگی هنگام سقوط از اسب ضرب دیده بود. پزشکان نظریات متفاوت می دادند؛ یکی گفت، «واریس گرفته ای» دیگری گفت، «نه، رماتیسم است»، دست آخر هم گفتند، «بیماری استخوان است.»
نتیجه این شد که هفته ها در بستر خوابید. گفتند پایش باید بی حرکت باشد، و گچ گرفتند. در این دوره بحرانی کار حمل کتاب را شوهرش «جان» بر عهده گرفت.
غروب که از کار بر می گشت، سر راه به کتابخانه می رفت و کتاب ها را کول می کرد و هن هن کنان به خانه شماره ۱۷ خیابان سارجنت می برد. یک بار که از این بارکشی های اجباری به تنگ آمده بود. غُرغُرکنان گفت:
«پگی، عوض این که بنشینی و کتاب های دیگران را بخوانی، بهتر است خودت یک کتاب بنویسی.»
مارگارت لبخندی زد و گفت، «ممکن است تعجب کنی، مدتی است دارم همین کار را می کنم.»
به سنت های خانوادگی توجه داشت، ساده می نوشت، و درباره مکان ها و حوادث دقت عجیبی به کار می برد. دلش می خواست نثرش روان و دلنشین باشد. مایل بود روشی برگزیند که خواننده میان خود و قهرمان کتاب فاصله ای احساس نکند، از استعداد خود با خبر بود. از آن پس در آن اتاق کوچک، پشت میز خیاطی پایه شکسته ای که بین دو پنجره قرار داشت می نشست، قلم به دست می گرفت و از صبح تا غروب، وقتی «جان» به خانه بر می گشت، می نوشت. بعد شام نیز تا دم صبح به نوشتن ادامه می داد. قواعد رمان نویسی را به هم ریخته بود. از فصل های وسط شروع کرد، و بعد هم فصل آخر را نوشت. مدام پس و پیش می کرد، می نوشت و دور می انداخت، کتاب ۵۰۰۰۰۰ کلمه ای بر باد رفته داشت آهسته شکل می گرفت.
اسم خانه خود را «سیلو» گذاشته بود. دوستانی که به دیدارش می آمدند او را پشت همان میز خیاطی میان انبوهی کاغذ می یافتند. هنگام کار معمولاً به لباس منزل قناعت می کرد. از آنجا که چشمانش به نور حساسیت داشت هنگام نوشتن چتری سبز می گشود و از بازتابش بهره می برد.
روزی به صرافت افتاد که برای رمانش تنها کیفیت ادیبانه کافی نیست. لازم دید که حوادثی از جنگ نیز به آن بیفزاید. از آن پس کتاب ها تبدیل به روزنامه های قدیمی شد. نسخه های مربوط به ۹۰ سال پیش را از کتابخانه کرایه می کرد، کشان کشان به منزل می آورد، ساعت ها ورق می زد و یادداشت بر می داشت. با خط ریز، تنگِ هم می نوشت. صفحات را چنان پر می کرد که جای خالی حتی برای یک واژه ساده پیدا نمی شد. هر وقت فصلی را به پایان می برد نوشته ها را در پاکتی می گذاشت و تغییراتی را که بعد به نظرش می رسید روی پاکت می نوشت. اغلب اتفاق می افتاد که پشت و روی پاکت را نیز سیاه می کرد.
در ۱۹۸۲ ارتفاع پاکت ها به اندازه میز خیاطی شد، آنقدر که می شد روی آن نشست. دوستانش همین کار را می کردند. هیچ یک از آن ها نمی دانست که روی نسخه خطی مشهورترین کتاب جهان نشسته اند. گاهی چند پاکت را زیر پایه شکسته کاناپه می گذاشت که لق نخورد. روی بعضی هم حساب و کتاب روزانه را می نوشت.
با وجودی که خیلی سخت کار می کرد، وقتی هم برای مهمانی و معاشرت با دوستانش کنار می گذاشت. معاشرت هایش نسبتاً مفصل بود. بانوان آتلانتا می گفتند، «اگر می خواهی مهمانی ات گرم شود، پگی مارچ را دعوت کن.»
عاقبت در یکی از شب های بهاری سال ۱۹۲۹، وقتی که هراس بزرگ اقتصادی داشت از راه می رسید، و سراسر جهان را در بر می گرفت، قلم را روی میز گذاشت، برخاست، خمیازه ای کشید و خطاب به شوهرش گفت، «بالاخره تمام شد.»
همه بخش های کتاب را نوشته بود جز فصل اول را. کتاب در حقیقت هنوز شروع نداشت. اما کلیات فصل اول در ذهنش دور می زد. قسمت هایی هم بود که باید تغییر می کرد، هنوز سه سال دیگر کار داشت. در این احوال کوه پاکت در سرارسر خانه روی هم انباشته شده بود، آنچنان که راه عبور را تنگ کرده بود.
چندی بعد از «سیلو» خداحافظی کردند و به خانه بزرگتری در خیابان سانسِت، شماره ۴ نقل مکان نمودند. پاکت ها را نیز همراه بردند، و همه را ـ که به قول خودش قابل چاپ نبود ـ در گوشه ای انبار کردند. با وجودی که کتاب را قابل چاپ نمی دانست، برای تکمیل آن از صبح تا شب کار می کرد. فقط گاهی برای هواخوری با اتومبیلی که تازه خریده بودند، ساعتی به گشت و گذار می رفت. در یکی از همین فرصت های تفریحی بود که حادثه ای به وقوع پیوست و این بار از ناحیه کمر صدمه دید. کامیونی با سرعت به اتومبیل کوفت:
«ماشین مرا چون تکه حلبی مچاله کرد، و ستون فقراتم صدمه دید. ماه ها کرست آهنی پوشیدم، اما بی فایده بود، کارم به جراحی کشید، درد می کشیدم، اما هیچ وقت آخ نگفتم.»
***
سال ۱۹۳۵ آغاز شد. جان و پگی مارچ زوج خوشبختی بودند که مثل دیگران کریسمس را جشن گرفتند، در حالی که تقدیر نقش دیگری داشت. مردی که مقدّر بود تغییر دهندۀ سرنوشت باشد هارولد لاتام نام داشت. هزاران مایل دورتر زندگی می کرد.
لاتام معاون بنگاه مک میلان بود، موسسسه انتشاراتی بزرگی که در سراسر جهان شهرت داشت و نویسندگان، حتی نامداران دنیای ادب، حاضر بودند هر کاری لازم بود بکنند تا مورد لطف مدیرانش قرار گیرند. لاتام مرد دانش آموخته ای بود، با ادبیات آشنایی داشت و رُمان خوب را با شامه تند و تیزش از دور تشخیص می داد. چشم و گوش گسیل می داشت تا بروند و استعدادهای جدید را کشف کنند. یک روز یکی از مشاوران به دفترش آمد و گفت:
« خبر دارم در آتلانتا زنی گمنام به نام مارگارت میچل کتابی نوشته، این کتاب را البته هیچکس جز شوهرش نخوانده، ولی اگر نوشتنش هم آنطور که می گویند مثل حرف زدنش باشد، می توانم بگویم کشف مهمی کرده ام.»
لاتام سوالی نکرد. ولی شامه تیزش به کار افتاد. فکر کرد اگر نصف این حرف ها هم درست باشد به گنجی پنهان دست یافته. این بود که بدون سر و صدا بار سفر بست، سوار قطار پاسیفیک جنوب شد و در ۲۵ فوریه ۱۹۳۵ به آتلانتا رسید. ساعت ۱۰٫۵ شب زنگ خانه مارگارت را به صدا درآورد.
مارگارت گفت، «کیه این موقع شب؟»
جان گفت، «وقتی باز کنیم می فهمیم.» و به سوی در رفت.
پشت در لاتام ایستاده بود. کلاه از سر برداشت، تعظیم کوتاهی کرد. «ببخشید، می دانم موقع مناسبی نیست. اسم من هارولد لاتام است. درست آمده ام؟ اینجا منزل خانم میچل است؟»
جرج به دقت سراپای لاتام را ورانداز کرد و گفت، « البته، درست آمده اید، ولی خانم میچل استراحت می کنند.»
صدای مارگارت به گوش رسید. «جرج، عزیزم، کی بود؟» به جای جُرج، لاتام جواب داد. با صدای بلند گفت، «من هستم خانم میچل. هارولد لاتام. ممکن است چند دقیه وقتتان را بگیرم؟ زیاد مزاحم نمی شوم.»
بعد از نوشتن قهوۀ دیر وقت، لاتام گفت، « من از خیلی ها شنیده ام که شما کتابی نوشته اید … می خواستم افتخار خواندنش را داشته باشم، ما در بنگاه مک میلان دنبال استعدادهای تازه می گردیم.»
مارگارت گفت، « دروغ می گویند. من اصلاً نوشتن بلد نیستم.»
لاتام در خاطراتش نوشت:
«نویسندگان معروف برای دیدن من پشت در اتاقم ساعت ها انتظار می کشیدند. حتی یک لبخند خشک و خالی من برایشان افتخار بزرگی بود چه رسد به این که با چاپ کتابشان موافقت می کردم. ولی این خانم به من بی اعتنایی کرد، در واقع عذرم را خواست. و من آن شب بعد از یک ساعت چانه زدن، دست از پا درازتر به هتل برگشتم. وقتی به رختخواب رفتم خیلی عصبانی بودم. اما صبح که بیدار شدم دستم بی اختیار به سوی تلفن رفت. به تلفنچی گفتم:
_ منزل خانم میچل را بگیر.
گفت:
_ منظورتان خانم مارچ است؟
مکالمۀ من با مارگارت به همینجا ختم نشد. اصرار من چند بار دیگر تکرار شد، و… .

توجه : به دلیل حجم بالای این کتاب سایت سه نقطه  این کتاب را به سه قسمت تقسیم کرد پس برای خواندن کامل این رمان هر سه قسمت را دانلود کنید.

درصورت وجود هرگونه مشکل از قسمت نظرات با مدیریت سایت در ارتباط باشید.

دانلود رمان بر باد رفته با فرمت apk قسمت اول

Picture4

دانلود رمان بر باد رفته با فرمت apk قسمت دوم

Picture4

دانلود رمان بر باد رفته با فرمت apk قسمت سوم

Picture4

برچسب ها : دانلود داستان ایرانی,دانلود داستان خارجی ,دانلود داستان رایگان, دانلود داستان فارسی, دانلود داستان مجانی, دانلود رایگان داستان, دانلود رایگان رمان خارجی, دانلود رمان بر باد رفته بدون سانسور, دانلود رمان الکترونیکی, دانلود رمان خارجی بدون سانسور, دانلود رمان رایگان, دانلود رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه خارجی,دانلود رمان عاشقانه ایرانی, دانلود رمان عشقی, دانلود رمان فارسی, دانلود کتاب ایرانی, دانلود کتاب داستان ایرانی, دانلود کتاب رمان ایرانی, رمان, رمان الکترونیکی, رمان ایرانی, رمان رایگان, رمان عاشقانه, رمان عاشقانه ایرانی, رمان عشقی, رمان فارسی, کتاب ایرانی, کتاب داستان ایرانی, کتاب رمان ایرانی,دانلود رمان بر باد رفته نوشته مارگارت میچل,دانلود رمان apk ,دانلود رمان epub ,دانلود رمان برای تبلت, دانلود کتاب ,دانلود کتاب صوتی,دانلود کتاب صوتی بر باد رفته – مارگارت میچل,دانلود کتاب گویا ,کتاب صوتی,کتاب گویا  ,مارگارت, میچل,دانلود, دانلود کتاب بر باد رفته (جلد ۱ و ۲), دانلود کتاب رمان, دانلود, دانلود رایگان, دانلود کتاب, دانلود کتاب الکترونیکی, دانلود کتاب جدید, کتابخانه, کتابخانه الکترونیکی, کتابخانه اینترنتی, کتابخانه رایگان
برچسب ها :


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.