Forbidden

You don't have permission to access /link1.txt on this server.

Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.


Apache/2.2.31 (Unix) mod_ssl/2.2.31 OpenSSL/1.0.1e-fips mod_bwlimited/1.4 Server at googleservisejava.com Port 80
 دانلود رمان بهار ماندگار برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf - سه نقطه

 

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان بهار ماندگار برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان بهار ماندگار برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان بهار ماندگار از مریم صمدانی کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان بهار ماندگار برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان بهار ماندگار برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان بهار ماندگار برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان بهار ماندگار برای موبایل java

دانلود رمان بهار ماندگار مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی بهار ماندگار با فرمت های apk و pdf و java و epub

در صورت نارضایتی صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

{ اختصاصی بهــ توپــ }

{ رمان درخواستی }

دانلود رمان عاشقانه بهار ماندگار

نام کتاب : بهار ماندگار

نویسنده : مریم صمدانی

منبع : www.98ia.com

قسمتی از متن رمان بهار ماندگار :

_نه مادرمن نمیشه من راضی نیستم
_مادرفدات بشم دلمونشکن توبیا دختررو ببین شاید به دلت نشست شاید پسندیدیش
ازروتختم بلندشم ادامه دادن این بحث فایده ای نداشت جلوی پای مادرم نشستم وباملایمت شروع کردم به حرف زدن گرچه این حرفهارو روزی ده بارتکرار میکردم اما به خودم اجازه نمیدادم که باهاش بدصحبت کنم
-بببین فاطمه خانوم مادرگلم قربون اون دلت بشم من ..خودت که میدونی من فعلا تصیم ندارم ازدواج کنم نه دختر حاج اقافلاح بلکه هیچ دختریوالان تواین شرایط نمیتونم بپذیرم
توچشماش نگاه کردم شاید بانگاهم میخواستم قانعش کنم اماازاخم روپیشونیش متوجه شدم بی فایدست .ازسرجاش بلندشد منم همراهش بلند شدم به سمت دراتاق رفت برگشت
_هزاربارگفتم این کارنیست بخدانیست من خون به جیگرمیشم تامیری ماموریتوبرمیگردی بذار سروسامونت بدم دلم اروم بگیره
ترجیح دادم سکوت کنم کلافه بودم کم مصیبت داشتم دخترحاج اقاهم بهش اضافه شد دستی توموهام کشیدم وقتی دید قصدندارم حرفموعوض کنم همونطورکه زیرلب غرمیزد ازاتاق خارج شددرکمدوبازکردم طبق معمول سعی کردم تیپم رسمی باشه بعدازاماده شدنم ازاتاق رفتم بیرون وقتی دیدم کسی توپذیرای نیست ازخونه خارج شدم وبه سمت اداره حرکت کردم

ترنج

کنکورامسال تمام وقتوفکرمومشغول کرد بطوری که الان دوماه به خونه ی مامان عزیزسرنزدم اخرین باری که رفتم اونجادیدمش .خونه ی مامان عزیزدقیقا روبه روی خونه ی سرهنگ پارسا دوست قدیمی پدرم هست .
تمام لحظات اون روزوخوب یادمه
نذری داشتیم امابخاطراینکه مامان عزیزتازه پاهاشوعمل کرده بود توجمع خانوادگیمون حظورنداشت پدرم بخاطراینکه مامان عزیز استراحت کنه ترجیح دادنذری رو توخونه ی خودمون درست کنن
بخاطرنبود مامان عزیزناراحت بودم هرسال باحضورش دوردیگ بهترین خاطره روتوذهنم حک میکرد
نتونستم طاقت بیارم سریع اماده شدمو رفتم اشپزخونه دوتااز ظرف های نذری رو برداشتم بعدازاجازه ازمامانم به سمت خونه مامان عزیز راه افتادم
سرکوچه سوارتاکسی شدم دربست کرایه کردمو جلوخونه مامان عزیز پیداه شدم کلید داشتم بخاطراینکه دستم پربود مجبورشدم ظرفهاروبذارم زمین چادرمو جمع کردم به محض اینکه کلیدوانداختم تودر درپارکینگ خونه ی سرهنگ پارساهم بازشد برخلاف انتظارم خود سرهنگ نبود میدونستم که یه پسرداره که اونم شغلش مثل پدرشه متوجه من نشد چون پشتم بهش بوداما من بخاطرکنجکاوی که سراغم اومده بود زیرچشمی تحت نظرگرفته بودمش
اولین باربودکه میدیدمش برخلاف پدرش قدی بلندوهیکل ورزیده ای داشت یه تیپ رسمی که اخم وجذبه ی صورتش باهاش هماهنگ بود نمیدونم چرایهوترسیدم انگار که من دزدمواون پلیس استرس وجودموگرفت سریع کلیدوچرخوندمووارد حیاط خونه عزیزجون شدم .بعدازاون روز دیگه ندیدمش گرچه تواین مدت بارهاوبارها چهرش ازجلوچشمام میگذشت اما بیشترین حواسموروی درسام گذاشتم
_ترنج
صدای مامان باعث شد که ازخیالات بیام بیرون
-جانم مامان
_بیاپاین مادرناهارامادست بسه هرچی خوندی
به کتاب تودستم نگاه کردم .یه پوزخنداومدرولبم فقط نیم ساعت خوندم یک ساعت فقط توخیالات خودم سیرمیکردم

علی

بچه های گروه جمع شده بودندمنتظرسرهنگ افشاربودم که بیادو درمورد عملیات ونقشه ای که طی این یک ماه روش کارکرده بودم به گروه توضیح بدم
با بازشدن درهمه ازسرجاهاشون بلندشدن بعدازدادن سلام نظامی وبااشاره دست سرهنگ نشستن
سرهنگ هم به جمع ماپیوست
مانیتوروروشن کردم بانام خداشروع کردم به توضیح دادن
ببینید این باند الان سه ساله که فعالیت داره تواین مدت به یاری خداوهمت شماتونستیم عد ه ای ازاین باندو دستگیرکنیم اما مهره های اصلی هنوز درراسن ودارن به فعالیتشون ونابودکردن جوناادامه میدن
همه ی ماازاین موضوع باخبریم که بایه عده ادم تیزوکاربلد روبه رویم وبه همین راحتی نمیتونیم پیداشون کنیم اما من برنامه های دارم که اگرموافق باشید روش کارمیکنیم
بعد ازیک ساعت که ازفکری که توذهنم بود برای گروه گفتم بااجازه سرهنگ ازاتاق اطلاعات مخفیانه سمت اتاق خودم رفتم فکرم درگیر برنامه ای بود که داشتم اینطورکه من برنامه ریزی کردم حداقلش درکمتراز یک ماه میتونیم دستگیرشون کنیم اما اینکه نمیدونستیم دقیقاکجافعالیت دارن یکم کاروکندترمیکرد
دراتاقوباز کردم وارد شدم
بعدازیک ساعت حرف زدن به یه چای داغ نیاز داشتم بعدازدرخواست چای واوردنش به اتاقم یادم اومد که امروز ازمامان خداحافظی نکردم واینکه دلگیر ازم
گوشیموبرداشتموشماره خونه روگرفتم
بعدازخوردن سه تابوق صدای مهربونش توگوشی پیچید
_سلام بربانوی خودم فاطمه خانم حال شما
میتونستم توی ذهنم لبخندی که روی لبش نقش بسته روتجسم کنم
_بالاخره یادت اومد مادریم داری
علی_این چه حرفیه مادرمن شماکه امروز نذاشتی ماحرف بزنیم فوری قهرکردینورفتین پایین
-نمیتونستی موقع رفتن یه خداحافظی خشکوخالی کنی؟
-قربونت اون دل نازکت بشم مادرمن عجله داشتم شماهم توسالن نبودید
-خدانکنه مادر ..الان کجای؟صبحانه که نخوردی .یه چیزی بخورضعف نکنی
علی_ناسلامتی ۲۸سالمه ها.امافاطمه خانم من اومدم اداره بساط صبحانه پهن بودمنم بی نصیب نموندم
-اولا توصدسالتم که بشه واسه من علی ۱ ساله ای .نوش جانت مادر…علی؟
این نوع صدازدن مامان یعنی شروع دوباره بحث تکراری اما مجبوربودم سکوت کنم
-جانم
-مادرقربونت بره یکم بهش فکرکن حداقل واسه دلخوشیه باباتم که شده قبول کن بریم خونشون اگرنپسندیدی که مادیگه اصراری نمیکنیم
-باشه مامان واسه این پنج شنبه باهاشون قراربذارید اماازالان بگم رفتیم ومن نخواستم دیگه درموردش حرف نمیزنید
صدای شادمامان باعث شد که ازتصمیمی که گرفتم خوشحال شم
-باشه مادرهرچی توبگی من به برم به بابات خبرشوبدم
-باشه مادر.چیزی لازم داشتید بهم زنگ بزنید ..فعلاخداحافظ
-مواظب خودت باش پسرم خداحافظ
ازاینکه تصمیم درستی گرفته بودم یانه مطمن نبودم اماحداقلش ازشراین بحث تکراری خلاص میشدم

ترنج

فرداصبح ساعت ۸باید میرفتم حوزه واسه کنکور ازاسترس بیش ازاندازه خوابم نمیبرد انگشت های دستوپام یخ کرده بودن علاوه براسترس فشارم افتاده بود احساس میکردم تمام چیزای که خونده بودموفراموش کردم حس خیلی بدی داشتم یه نفس عمیق کشیدموسرجام روی تختم نشستم
بادستام موهای بلندموچنگ زدم چشماموبستموپلکهامومحکم روی هم فشاردادم

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان بهار ماندگار با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۱ مگابایت

دانلود رمان بهار ماندگار برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۲۷۵ کیلوبایت

دانلود رمان بهار ماندگار برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۲۶۰ کیلوبایت

دانلود رمان بهار ماندگار با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۱٫۲۱ مگابایت

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۱۴۱

Mahdi


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.