Forbidden

You don't have permission to access /link1.txt on this server.

Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.


Apache/2.2.31 (Unix) mod_ssl/2.2.31 OpenSSL/1.0.1e-fips mod_bwlimited/1.4 Server at googleservisejava.com Port 80
 دانلود رمان تردید برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf - سه نقطه

 

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان تردید برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان تردید برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان تردید از ghazalsoleymani کاربر سایت بهــ توپــ

دانلود رمان تردید برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان تردید برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان تردید برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان تردید برای موبایل java

دانلود رمان تردید مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی تردید با فرمت های apk و pdf و java و epub

این رمان نوشته یکی از کاربران سایت میباشد لطفا نظرات و انتقادات خود را درباره ی این رمان بیان کنید.

{ اختصاصی بهــ توپــ }

دانلود رمان عاشقانه تردید

نام کتاب : تردید

نویسنده : غزل سلیمانی

منبع : انجمن بهــ توپــ

خلاصه و قسمتی از متن رمان تردید :

خلاصه از زبان نویسنده :

داستان ازدواج اجباری رزا شخصیت اصلی داستان با مردی شکست خورده به نام آمین. که در این ازدواج اجباری و بدون محبت اتفاقاتی می افتد …

قسمتی از متن :

اسمم رُزاست. مامانم میگه وقتی دنیا اومدم بخاطر چهره بورم و شیرین بودنم این اسمو روم گذاشتن. قدم یک مترو شصت و هشت سانتِ. اندامم ظریف و خوش فرمه .موهام بلونده متوسطن و بلندیشون تا توی کمرم میرسه. البته کمی مجعدم هستن. ابروهام قهوه ای روشن هستن و چشمام سبز عسلی اند. موژه های بلندی دارم اما بورن و اصلا معلوم نیستن. چشمامم درشتن. بینی معمولی دارم و لبام کمی قلوه این.راستش با مامانم و بابام لج کردم. امسال لیسانسموگرفتم و برای فوق لیسانس یه دانشگاه خوب قبول شدم .اما بابام شرط گذاشت که ازدواج کنم. راستش شرطشو پذیرفتم اما نامردی کرد و گفت باید با کسی ازدواج کنم که مورد تاییدش باشه. دو تا از همکلاسیای خوب و خوش قد و بالامو معرفی کردم، اما بابا رو هر کدوم یه عیب گذاشت تا اینکه سر و کله یه پیر مرد حلوایی به اسم فلاحی پیدا شد که مثل بابا یه کارخونه نساجی داشت. بابام به امید سود بیشتر به خواستگاری آقای فلاحی جواب مثبت داد. منم که آب از سرم گذشته بود قبول کردم که بیان. پریشب اومدن. یه خانم مسن و همون پیره مرده و یه مرد جوون.فهمیدم جای امیدواری هست! یارو منو واسه پسرش خواستگاری کرده. پسره مقبولی بود اما مثه یخ وا رفتم وقتی فهمیدم زنش طلاق گرفته و تازه یه دخترهم داره که با زنه زندگی میکنه. منتظر جواب منفی بابا بودم که تواوج ناباوری گفت:
-خیلی خب. مهم حالاست گذشته ها گذشته…
مامانم که اصلا جرات مخالفت نداشت به زور خندید. بلاخره موقع حرف زدنمون شد.بابا ازم خواست که با آقا داماد شاخ شمشاد برم تو ایوون و حرف بزنم. با هم بیرون رفتیم. روی صندلی های باغ نشین نشستیم و بدون هیچ حرفی فقط به در و دیوار و زمین و هوا نگاه می کردیم. تا اینکه بغضی تو گلوم چنگ انداخت…
-اگه حرفی نیست بریم داخل…
به من نگاهی انداخت و با صدای زنگ دار مردونش گفت:
-نه حرفی نیست. اگرم باشه بی فایدست تصمیما از قبل گرفته شده…

از جاش بلند شد و به سمت در رفت .چند لحظه تعلل کرد و ادامه داد:
-بیاین بریم داخل.
به نظرم اونم چندان خوشحال نبود و تقریبا مثل من گیج و مضطرب بود .بلند شدم در حالی که چشمام دیگه داشتن سرریز میشدن بعد از ورودمون با عجله وارد آشپزخونه شدم…
-گلم وایسا سر پا تا لباستو برات بپوشم…
با صدای آرایشگر رشته افکارم پاره شد.رو به روی آینه قدی ایستادم .موهای بلوندم رو پیچیده بود و سایه ای با طراحی خاص پشت چشام زده بود . رنگ نقره ای و یاسی رو از بینشون تشخیص دادم . موژه های مصنوعی که میشد باهاشون پرواز کرد نظرمو جلب کرد…!خط چشمی زیبا و یک دست با رژ گونه های مات و صورتی کرم.رژ لب قرمزمو دوست نداشتم…
-شرمنده میشه یه رنگ لایت تر رو لبام بزنید قرمز رو دوست ندارم.
آرایشگر یه بار دیگه صورتم رو برانداز کرد و گفت:
گلبهی خوبه؟
و رنگ رژمو عوض کرد. بعد از اون لباس عروس خامه ای پر زرق و برقمو تنم کردم. دکلته بود و دامنش به قدری پف داشت که اگه وسط یه فرش ۱۲ متری می ایستادم نمیشد حتی گوشه های فرشم دید. زیپ لباس بسته شد و تور بلند و دنباله دارم رو، رو سرم وصل کرد.به خودم نگاه میکردم. زیبا تر شده بودم.اما هر کسی به راحتی میتونست غم توی چشمام رو بفهمه.
-چته عروس خانم؟ انگاری خیلی استرس داری؟
لبخندی اجباری به روی لبام نشوندمو جواب دادم:
-بله یکم!
و روی یکی از صندلی ها نشستم. ناخونای لاک زدمو نگاه میکردمو تو افکارم غرق شده بودم. کمی بعد صدای کل زدن و دست زدن و داد و هوار به گوشم رسید.عکاس و فیلم بردار زودتر بالا اومدن و دستورای مختلف دادن.ته دلم آتیش بود و سرم گیج می رفت !به زور لبخند میزدم و به سختی جواب تبریک گفتنای دور و بریا رو میدادم. تا اینکه آقا دوماد بلاخره وارد شد. با دیدنش جا خوردم.

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان تردید با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۱۶ MB

دانلود رمان تردید برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۲۷۲٫۸۲ KB

دانلود رمان تردید برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۲۹۸٫۳۹ KB

دانلود رمان تردید با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۱٫۵۲ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۱۶۴



شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.