این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان جان و شوکران برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان جان و شوکران برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان جان و شوکران از b.hassani کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان جان و شوکران برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان جان و شوکران برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان جان و شوکران برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان جان و شوکران برای موبایل java

دانلود رمان جان و شوکران مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی جان و شوکران با فرمت های apk و pdf و java و epub

در صورت نارضایتی صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

گردآورنده متن : مینا کاربر انجمن بهــ توپــ

{ اختصاصی بهــ توپــ }

دانلود رمان عاشقانه جان و شوکران

نام کتاب : جان و شوکران

نویسنده : b.hassani کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1350429.html

قسمتی از رمان جان و شوکران :

بوی تند گاز پرتقال در کلاس پیچید و متعاقب آن صدای یکی از پسرها بلند شد.
_استاد بوی پرتقال میاد. یکی داره تک خوری می کنه.
کلاس را خنده منفجر کرد. سلیمانی بی نوا هاج و واج خواندن شعر را قطع کرد. درحالیکه هنوز در حس و حال و هوای شعر گیر کرده بود با حالتی گیج به آن جمع خندان نگاه کرد. همین باعث شد که خنده ی بچه ها بیشتر شود. این بار حتی خود استاد هم خنده اش گرفته بود. در حالیکه دستش را جلوی دهانش گرفته بود با ته خودکارش روی میز ضربه می زد تا بچه ها را وادار به سکوت کند.
_بچه ها خواهش می کنم ساکت باشید.
از چرت درآمده، کمی روی صندلی جابه جا شدم. این پسرک لوده، جاویدپور حق داشت. تمام کلاس را بوی پرتقال گرفته بود. آن چنان شدید بود مثل اینکه کنار دست من پوست گرفته شده بود. نگاهی به نیاز کردم. کیف بزرگش را روی صندلی گذاشته بود و پشت آن پرتقال را پوست گرفته بود. یکی از پرهایش هم در دهانش بود و همان طور مانده بود. نه می توانست بجود و قورت بدهد و نه آنکه آن را به بیرون تف کند. لبم را گزیدم. نیاز قبلا هم از این کارها کرده بود. ولی نه سر کلاس این عزراییل که می توانم به جرات بگویم حتی رئیس دانشگاه هم از او حساب می برد. ماه قبل سر کلاس دکتر احمدی خیار خورده بود و بوی آن تمام کلاس را برداشته بود و قبل تر از آن هم تخمه شکسته بود. نمی دانم این چه بیماری بود که نیاز به آن مبتلا بود. اینکه سر کلاس خوراکی بخورد. خودش ادعا داشت که هیجان این کار ممنوعه طعم و لذت آن را ده برابر می کند.
چشمانم را برایش گرد کردم. لبخند کجی زد و کمی از آب پرتقالی که در دهانش مانده بود از گوشه لبش بیرون زد. ناخوداگاه خنده ام گرفت و او که خنده مرا دید نتوانست خودش را کنترل کند و پرتقال همراه با آب دهانش با فشار بیرون زد.
این دیگر چیزی نبود که قابل جمع کردن باشد. فاجعه ایی بود که تمام بچه ها شاهد آن بودند.
همه با حیرت به ما و آن کثیف کاری نیاز نگاه می کردند. لبم را گزیدم و سعی کردم از سرخ شدن جلوگیری کنم.
این بار خنده ها بیشتر و طولانی تر شد. استاد بالای سر ما آمد و قبل از آنکه نیاز بتواند کیفش را روی بقایای پوست پرتقال بگذارد، او را غافلگیر کرد. دستش را روی در کیف گذاشت و به نیاز نگاه کرد. بعد نگاهش را به من داد. سرش را با تاسف تکان داد.
_از شما توقع نداشتم خانم پیرزاد.
چیزی نگفتم. این حرف از صد ناسزا بدتر بود.
نیاز بیچاره درحالیکه دهانش را پاک می کرد، توضیح داد که من هیچ کاره بودم و تنها گناه من این است که کنار او نشسته بودم.
نگاهی به نیاز کرد و آرام گفت:
_پس خودتون تشریف ببرید درس و حذف کنید.
بیچاره نیاز وا رفت.
_استاد تو رو خدا. اگر این رو حذف کنم بیچاره می شم. ترم دیگه فارسی عمومی ارایه نمیشه.
به طرف میزش رفت.
_آره بیچاره می شی. می دونم که ترم دیگه ارایه نمی شه. برای همین گفتم برو حذفش کن.
بچه ها شروع به پا در میانی کردند. هر کدام چیزی می گفتند. نیاز بیچاره هم عملا به غلط کردن افتاده بود. خلاصه آن قدر گفتند که دلش به حال نیاز که چیزی نمانده زیر گریه بزند، سوخت و گفت یک مورد دیگر مساوی با حذف است.
_زبونت تبخال نمی زد اگر تو هم یه چیز می گفتی.
نیش خند بازی زدم و ابروانم را بالا بردم و آهسته گفتم:
_جونت بالا بیاد می خواستی سر کلاس این دیو دوسر پرتقال کوفت نکنی. بچه ات می افتاد اگر یه دقیقه دیرتر می خوردی؟
با حالتی خنده دار سرش را به نشانه مثبت تکان داد. استاد اشاره ایی به سلیمانی کرد تا خواندن شعر را ادامه بدهد، ولی زمان کلاس تمام شده بود. وسایلم را جمع کردم. پسرها دور و اطراف نیاز جمع شده بودند و شوخی و خنده می کردند. گاهی فکر می کردم که نیاز تمام این کارها را فقط به خاطر اینکه توجه ها را به خودش جلب کند، انجام می دهد. آن هم توجه پسرها. از روزی که وارد دانشگاه شد. کاملا و صد در صد مشخص بود که تنها یک هدف دارد. شوهر کردن.
دستی برایش تکان دادم. آن قدر سرش شلوغ بود که بعید می دانم که خداحافظی مرا دیده باشد.
کوله ام را روی شانه ام انداختم و موهایم را بیشتر داخل مقنعه کردم و به طرف در رفتم و جعبه سنتورم را که پشت در کلاس گذاشته بودم، برداشتم و از کلاس بیرون زدم.
بی توجه به متلک های پسرها راجع به کاور بزرگ سنتور هن هن کنان جلوی در دانشگاه رسیدم. چند پیشنهادی برای سوار شدن داشتم. از جانب هم کلاسی ها و حتی استادان. دلشان سوخته بود. مودبانه هم را رد کردم. هوا گرم و خفه بود.
دستم را برای تاکسی بلند کردم. صندوق را زد و من سنتورم را در صندوق عقب گذاشتم. در همین لحظه باران هم شروع شد. از آن باران های کوتاه مدت و به ندرت قشم.
جلوی در آپارتمان پیاده شدم و کرایه را پرداختم. باران قطع شده بود. آسمان برقی زد و مرا از جا پراند. چیزی نمانده بود که جیغ بکشم. بدون هیچ علتی من از رعد و برق می ترسم.
برق نبود و راه رو مثل قیر سیاه بود. به طوریکه چشم، چشم را نمی دید. به هزار جان کندن و مکافات به طبقه سوم رسیدم. مچ دستم درد گرفته بود. جعبه را کنار در گذاشتم و کلید را از کیفم بیرون آوردم. دوباره آسمان برق زد و این مرتبه آن چنان از جا پریدم که کلید از دستم افتاد و فقط خدا می دانست که کجایی این تاریکی باید به دنبال ان می گشتم.
گوشی موبایلم را از کیفم بیرون آوردم. خاموش شده بود. چشمانم را روی هم فشردم تا جیغ نکشم. صبح شارژ کمی داشت و من وقت نداشتم که آن را شارژ کنم و خیال داشتم در دانشگاه این کار را انجام دهم که آن هم نشد و حالا گوشی خاموش شده بود. روی زمین چنباتمه زدم و با دستم روی زمین دست کشیدم. حالا صدای زنگ تلفن هم از داخل شنیده می شد و اعصابم را بیشتر به من ریخته بود. بالاخره کلید را پیدا کردم، ولی زنگ تلفن قطع شد. مشغول کلنجار رفتن با در بودم که دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد. احتمالا نیاز بود که می خواست بگوید یکی از پسرهای کلاس به او نخ داده است.
در باز شد و من نفسی از سر آسودگی کشیدم. اما قبل از آنکه کفش هایم را در بیاورم. تلفن این بار قطع نشد و روی پیام گیر رفت.
_سونا اگر هستی گوشی رو بردار. اگر نه که رسیدی زنگ بزن. واجبه.
اخم هایم بیشتر در هم رفت. صدای گرفته و خمار آراز خشک تر و گرفته تر از همیشه بود. چه با خودش کرده بود؟
سنتور را با احتیاط روی میز گذاشتم ولی با عصبانیت مقنعه ام را در آوردم و روی مبل کوبیدم. احمق بی شعور!
به دستشویی رفتم و دستانم را که خاکی شده بود شستم و به هال برگشتم. کف زمین روی سرامیک ها نشستم و جوراب هایم را در آوردم و پاهایم را زیر تنم گذاشتم تا خستگی شان خارج شود. دکمه های مانتو ام را باز کردم و همان طور نشسته آن را هم بیرون آوردم.
دستی درون موهای کوتاه و پسرانه ام کشیدم. ماه قبل آنها را آن قدر کوتاه کرده بودم که احتمالا از پشت سر با یک پسر اشتباه گرفته می شدم. چهره ام را کودکانه کرده بود. ولی مهم نبود. مهم حس خوبی بود که پیدا کردم بودم. دیگر احتیاجی به نرم کننده و سشوار و موس و هزار جور مواد شیمایی دیگر نداشتم که مجبور باشم با آنها ساعت ها وقت هم تلف کنم و موهایم را حالت بدهم. نیاز تا یک هفته هر روز فحشم می داد. ولی برایم مهم نبود. مهم حس خودم بود.
به تلفن نگاه کردم. به یک ریکاوری احتیاج داشتم. آراز چه کار می توانست داشته باشد؟
گوشی را برداشتم و به جای شماره ی او، شماره ی سهند را گرفتم. آن قدر بوق خورد تا قطع شد. با تعجب گوشی را سر جایش گذاشتم. در تاریکی به اتاق خواب رفتم و از کمد و به هزار زحمت چراغ شارژی را بیرون کشیدم. خدا را شکر این یکی دیگر شارژ داشت. به آشپزخانه رفتم و دو شمع هم روشن کردم و در دو طرف میز ال سی دی گذاشتم. دوباره شماره سهند را گرفتم. باز هم بی پاسخ. برای لحظه نگران شدم. سابقه نداشت که سهند تلفن مرا جواب ندهد. مگر اینکه او هم مثل من سر کلاس باشد که الان این موضوع منتفی بود. این ساعت هیچ دانشگاهی باز نبود.
بالاجبار شماره آراز را گرفتم.

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان جان و شوکران با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۱ مگابایت

دانلود رمان جان و شوکران برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۴۹۶ کیلوبایت

دانلود رمان جان و شوکران برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۵۱۶ کیلوبایت

دانلود رمان جان و شوکران با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۳٫۹۶ مگابایت

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۴۴۰

برچسب ها :


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.