Forbidden

You don't have permission to access /link1.txt on this server.

Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.


Apache/2.2.31 (Unix) mod_ssl/2.2.31 OpenSSL/1.0.1e-fips mod_bwlimited/1.4 Server at googleservisejava.com Port 80
 دانلود رمان جایی نرو برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر +apk و pdf - سه نقطه

 

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان جایی نرو برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر +apk و pdf

بار

دانلود رمان جایی نرو برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان جایی نرو از معصومه آبی

دانلود رمان جایی نرو برای موبایل و تبلت اندروید apk و کامپیوتر pdf

دانلود رمان جایی نرو

دانلود رمان جایی نرو کامل و بدون سانسور

دانلود نسخه اندروید رمان جایی نرو

دانلود کتاب الکترونیکی جایی نرو با فرمت apk و pdf

دانلود رمان جدید

دانلود رمان جایی نرو نوشته معصومه آبی کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان عاشقانه جایی نرو

دانلود جدید ترین رمان ها

در صورت ناراضی بودن صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

{اختصاصی بهـــ توپــــ}

دانلود کتاب رمان جایی نرو مخصوص گوشی موبایل و تبلت اندروید و کامپیوتر

نام کتاب : جایی نرو

نویسنده : معصومه آبی

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1173545.html

قسمتی از متن این رمان عاشقانه :

گاهی وقتها دادن جوابِ یه سوال،یه درخواست ، که باعث آسایش عزیزترین آدمای زندگیت میشه ، برای تو سخت ترازهرچیزیه . . . . سخت تراز جون دادن ، سخت تراز مردن تو دریا . . . .
دستهام میلرزید ، میدونستم وقتی بهش جواب بدم . . . . . دیگه زندگی ام دست خودم نیست . . .
ولی باید ، بایدِ باید تن میدادم به این نبردِ سخت با زندگی . . . .
زندگیِ منم ، باید اینطور می شد . . .
تلخ نگاه کردم به سامیار که از درد پاش می نالید ، به کامیار که بغض کرده بود با دیدن برادرش . . . به ترمه که از ندیدن بابا ، مدام گریه می کرد و به مادر که درمونده به خونواده ی درهم شکسته اش نگاه میکرد .
بلند شدم ، پالتوم رو به تن کردم ، شالم رو محکم دورِ گردنم پیچیدم ، آهسته به مامان گفتم :
– میرم بیرون . . . یه هوایی بخورم . . . نون ام میگیرم .
مادرِ همیشه دل نگرانِ من ، تندی گفت :
– مراقب خودت باشیا . . .آستین ات رو بالا نزنی یه وقت ! مراقب باش توجای خلوت نری ، مادر اگه غریبه دیدی بزن تو شلوغی . . . یا دربست بگیر . . . اصن زنگ بزن کامی رو بفرستم دنبالت . . .
باغصه لبخند زدم به دلنگرانی های همیشگی اش . . . هر روز ، هر وقت ، هر زمان که میخواستم پام رو ازدرگاه مامن همیشگی ام ، خونه یِ کوچیکمون بذارم بیرون ، مدام یادآوری میکرد مراقب باشم . . .
و چه ساده بود مادرم که نمیدونست ، من خودم ، با پای خودم ، دارم میرم تودلِ گرگِ گوسفند نما . . . . ! !
هوای سردِ اواخر پاییز که تو صورتم خورد ، باعث شد بتونم یه نفس راحت بکشم !
این سینه ی سنگین رو خالی کنم از دردِ تن دادن به جبر با اختیار !
قدم زنان طول کوچه رو طی کردم . . . . . برگهایی که عمرشون به پایان رسیده بود زیرپام چرق چرق صدا می دادن ، ولی اینها برای من زیبا نبود . . .
زندگی من بعد ازاین تصمیم زیبا نبود . . .
فقط تصمیم من نبود . . . . پدرم و سام . . . . وای از سام ! وای از سام !
اگر میفهمید . . . . . . باید میگفتم ! اگرقرار بود کاری بشه . . . باید علنی می شد . . . . و وایِ من از سام . . . . . .
چشمهام میسوخت . . . . سرما نوک بینی ام رو می سوزوند . . . اما بیشتر از همه ی اینها دردِ روحم آزارم می داد . . . . روحم بد درد می کرد !
کاش خدا یه محکمه ای داشت تو این دنیا ، می ایستادیم جلوش و فریاد سر می دادیم که این انصافِ ؟ این عدلِ ؟
چشمهام رو محکم فشردم و پاهام رو محکم به زمین کوبیدم . . . بغضم رو با فشردن دندونهام روی هم ، توگلوم خفه کردم . . . . . . . . . . . . . . . می ترسیدم . . . از پدرم نه . . . از ســام . . . ! !
+ ترانه . . . .

فصل اول – قسمتِ دوم

***

دستی به موهام کشیدم . . . کمی به چپ ، کمی به راست . . . . . سرم رو کمی به راست چرخوندم و نیم نگاهی به خودم کردم . . . . لبخندی زدم ، کمی چشمهام رو تنگ کردم . . . .
بعد کلافه دو دستم رو توی موهام فرو کردم و کل موهام رو بالا فرستادم .
دستی به یقه ی پیراهنِ طوسی رنگم کشیدم . . . . مرتب بود !
یعنی من همیشه مرتب بودم ! ازبس سعی کردم به چشم همه خوب بیام همه چیز ، ناخودآگاه مرتب می شد !
به همین راحتی . . . !
پوف بلندی کشیدم و نگاهی به ساعت مچی ام کردم . . . . . پنج دقیقه به هشت صبح . . . .
منتظر حسین بودم . .
وقتی حتی حوصله ی رانندگی رو نداشته باشی باید منتظربمونی . . . . منتظریکی مثه حسین که آرامش اش باعث پیر شدن زودتر از موعد من می شد ! ! ! !
کلافه چشم چرخوندم به اطراف ام . . . چیزی نبود برای دیدن . . . . . . چون جز به جز ، رج به رج ، نقش به نقش ، مولکول به مولکول این خونه رو من حفظ بودم از بس نشستم و زل زدم به در و دیوارش !
زندگیِ من . . . . عجیب تر از زندگی خیلی از آدمهاست ، مرزِ بین خواستن و خواسته نشدن . . . مرزِ بین حلال و حروم بودن . . . . . . . . زندگیِ من همیشه سرِ مرز بود ! مثل یه شهرِ کوچیکِ مرزی ، که بین دو کشور گیر کرده و هیچ کدوم ، نه اون رو می پذیرن و نه ردش می کنن ! ! !
صدای زنگِ در باعث شد از فکر بیرون بیام . . . بلند شدم ، دست انداختم و کیفم رو از روی تخت برداشتم ، کتم رو از روی صندلیِ میز تحریر چنگ زدم و به سمت آیفون رفتم . . . . . . حسین بود ، خوش خنده !
چه دل خوشی داشت این مرد ! !
گوشی رو جلوی دهنم گرفتم ، نمیخواستم به صداش گوش بدم ، غریدم :
– یه نگاه به ساعت ات بنداز مردک !هفت ونیمِ الان ؟
و بعد . . . . . تق !
محکم کوبیدم سرجایگاهش !
هنوز میخندید ! زیر لب خل وچلی گفتم و کت به تن کردم و کیف به دست گرفتم و کفش به پا کردم و طول حیاط رو طی کردم و در رو باز کردم . . . . . . . . . نفسم گرفت ! سریع و فرز !
همیشه یاد گرفته بودم ، برای زنده موندن ، برای زندگی کردن باید سریع بود . . . اونم تو زندگیِ من . . . . .
+ کیانمهر

فصل اول- قسمت سوم

***
کمی سرم رو کج کردم و با دقت به نقشه ی روبروم خیره شدم و گفتم :
– خوبه . . . . بهتر از قبلی اس !
ماهان با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :
– تازه بهتر از قبلی اس ؟ ولمون کن رییس ! ما با بچه ها از دیشب داریم روش کارمیکنیم !
اخم کنان گفتم :
– از دیشب یا از هزار و یک شبِ پیش ! قرار نیس من به خاطر مدت زمانی که روش کارکردین تاییدش کنم . . . .
و با دست ، عیب نقشه شون رو به رخ اشون کشیدم :
– اینجا ، میبینین ؟ . . . . . مشکلتون اینجاست ! جانمایی اتاقها رو درست بررسی نکردین . . . . فضای خونه و ویوش رو درنظرنگرفتین . . . فقط و فقط اکتفا کردین به استانداردهای معماری و آموخته های تئوریتون . . . دیگه دانشجوی بیست و دو ساله ی تازه فارغ التحصیل شده نیستین که بخوام کمکتون کنم . . . . . . هرکدومتون چند سال سابقه دارین . .
و با اخم به چهار نفرشون نگاه کردم . . . . ماهان و علیرضا . . . . خانم سماوات و سجاد . . . . . . چی بهشون می گفتم ؟ فقط یه روز وقت داشتیم تا تحویل نقشه . . . . . . ترجیح دادم اصلاح و اتمامش با خودم باشه ، کِشِشِ بحث و جدل نداشتم . . . . نفسم رو با صدا رها کردم و گفتم :
– به هر حال . . . . . . . ممنون ازتون . . . بقیه اش باخودم . . . بفرمایین . . . .
و بعد بدون توجه بهشون روی صندلی نشستم و خیره شدم به میز رو بروم ، هنوز زنگ نزده بود . . . . هنوز جوابم رو نداده بود . . . . هنوز هیچ جوابی نگرفته بودم . . . . . . . صدای بسته شدن در که نشون از رفتنشون بود هم باعث نشد سرم رو بلند کنم ، چند دقیقه ای زل زدم به میزِ قهوه ای رنگِ روبروم که پر بود از نقشه و زونکن و قرارداد . . . . . . کلافه دستی به موهام کشیدم و بی حوصله سراغِ سیستم رفتم و اتوکد رو اجرا کردم . . . . . خط به خط خونه ی آدمهایی رو ترسیم کردم که خیلی هاشون یه خونواده ی “واقعی” بودن . . . . .
مهره ی گردنم ، شونه هام ، بین دو کتفم می سوخت ،عواقب سرپا ایستادن ، خم بودن و صندلی نشینی زیاد بود ؛ ولی بی اهمیت بهش ، به کارم ادامه دادم . . . .
نمیدونم چند دقیقه یا ساعت گذشته بود که صدای تقه ای به در ، باعث شد سر سنگین شده ام رو بالا بیاریم و نگاهِ خیره ام رو از صفحه ی مانیتور بگیرم ، بگم :
– بله ؟
در به آرومی باز شد و خانم کریمی ، منشی جوون شرکت ، وارد شد و موقرانه گفت :
– قربان ، وقتِ نهارِ . . . بگم براتون بیارن یا . . . . .
لبخندی زدم ، دستی به گردنم کشیدم و گفتم :
– ممنون خانم کریمی . . . . میل ندارم . . . .
چند ثانیه ای به صورتم زل زد و بعد آهسته گفت :
– چشم . . . . . . . ولی هر وقت . . . . .
سرم رو تکون دادم و میون حرفش پریدم :
– بله . . . میگم بهتون .
چیزی نگفت و رفت . . . . . . . نیم نگاهی به نقشه کردم . . . . . . دوباره با دست گردنم رو ماساژ دادم ، بلند شدم و به سمت پنجره رفتم . . . . .
از طبقه ی سی و دومِ یه برجِ شصت طبقه ای . . . . . شهر به نظر خیلی کوچیک میاد ! هر چند . . . بزرگتر از این غولِ آهنی هم هست . . . . . . . .
باز هم صدای در بلند شد . . . . . . برای من ، این صدایِ در ، اعصاب خرد کن نبود . . . . . . . چون خیلی چیزها رو بهم یاد آوری می کرد . . . . . . قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم صدای حسین پیچید :
– میل نداری ؟ شما غلط میکنی میل نداری . . . باید بنیه داشته باشی پاچه بقیه رو بگیری یا نه برادرِ من ! ؟
هنوز یادم نرفته بود تاخیر نیم ساعته اش رو . . . . هنوز یادم نرفته بود که با آرامش و خونسردی بیش از حدش تموم راه تا شرکت رو حرصم داده بود . . .
هنوز یادم نرفته بود که راحت می گفت و می خندید و به این فکر نمیکرد ، منی که رییسِ یه شرکتم و همیشه ی خدا به کارمندام در مورد نظم و انضباط تذکر میدم ، وقتی دیرتر میام ، حرفم یعنی کشک . . . . !
برگشتم و باعصبانیت بهش گفتم :
– تو یکی حرف نزن که بد از دستت شکارم ! من دیگه غلط بکنم بگم تو بیای دنبالم !

——–

نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق قسمت نظرات و یا ایمیل مدیریت با ما در میان بگذارید.

توجه :

برای اینکه رمان مورد نظرتان (رمان درخواستی) زودتر برای دانلود در سایت قرار داده شود میتوانید متن رمان مورد نظر را به همراه توضیحات لازم به ایمیل مدیریت بفرستید.توجه داشته باشید که متن رمان در یک فایل تکست (txt) کپی شود. ایمیل مدیریت :

areamahdi1373[at]yahoo.com

تذکر : این رمان بدلیل بالا بودن حجم به سه قسمت تبدیل ( فقط فایل اندروید apk) شد تا سرعت لود شدن کتاب افزایش یابد.

دانلود رمان جایی نرو با فرمت apk برای اندروید ( قسمت اول )

download

دانلود رمان جایی نرو با فرمت apk برای اندروید ( قسمت دوم )

download

دانلود رمان جایی نرو با فرمت apk برای اندروید (قسمت سوم )

download

دانلود رمان جایی نرو با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۲۰٫۷۸ MB 

 



شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.