این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان در امتداد باران برای موبایل،تبلت و کامپیوتر

بار

دانلود رمان در امتداد باران برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان در امتداد باران جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

دانلود رمان در امتداد باران از _SarA_ کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان در امتداد باران برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان در امتداد باران برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان در امتداد باران برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان در امتداد باران برای موبایل java

دانلود رمان در امتداد باران مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی در امتداد باران با فرمت apk و pdf و java و epub

در صورت ناراضی بودن صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

{ اختصاصی بهـــ توپــــ }

دانلود رمان عاشقانه در امتداد باران

نام کتاب : در امتداد باران

نویسنده : _SarA_ کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : www.98ia.com

قسمتی از متن رمان در امتداد باران :

برای بار هزارم در این چند دقیقه نگاهی به ساعت نقره ایی رولکسش انداخت و با کلافگی به ترافیک تقاطع ولیعصر و فتحی شقاقی نگاه کرد نیم ساعت به وقت قرارش مانده بود اما صدرامهم ترین اصل را در زندگی خوش قولی می دانست بلاخره چراغ سبز شد, ماشینش را به سمت خیابان تخت طاوس هدایت کرد و زیر لب گفت لعنت بهت طاها که نگذاشتی از اتوبان همت برم اما چاره ایی نبود هیچ راه فراری به سمت اتوبان وجود نداشت. . بلاخره بعد از کلی غرولند کردن وارد خیابان گاندی شد و ماشینش جلوی درب پارکینگ برج خوش ساختی متوقف کرد . هنوز ده دقیقه وقت داشت نگهبان ساختمان با دیدن ب ام وی کاربنی رنگ طاها به سرعت از اتاقکش بیرون اومد و با خوش خدمتی منتظر شد تا طاها با مهارت و به ارامی ماشین را پارک کرد و پیاده شد . مثل همیشه با لبخندی واقعی رو به نگهبان کرد و گلت :
– سلام اقا رضا حالتون چطوره ؟ خسته نباشین
– سلام از ماست آقای ثابت سلامت باشین .
– قربانت راستی کارنامه دخترت رو گرفتی قول داده بود به من شاگرد اول بشه
رضا با لبخندی پر از قدردانی از حضور ذهن صدرا گفت :
– گرفت اقای وکیل شاگرد اول شده البته اینا که دیگه نمره ندارن اما همه کارنامه اش خیلی خوبه
صدرا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :
– دارم میرم جایزه اش رو میدم براش ببرید
– شما لطف دارین همینکه یادتون بوده برامون با ارزش
– این چه حرفیه فعلا با اجازه
و سوار اسانسور شد
خانم ملاحت منشی اتو کشیده و اخمویش با احترام بلند شد و به او خوش آمد گفت
– سلام ممنون خانم ملاحت
– اقای ثابت امروز سه تا ابلاغیه براتون اومده هفت مورد تماس تلفنی هم داشتین الان گزارششون رو بدم؟
– نه ممنون بعد از قرار ملاقات ازتون می گیرمشون
– چشم هر طور مایلید
در اتاقش را باز کرد و وارد اتاق شد بوی شیرین توتون پیپ مشامش رو نوازش داد یاد آقای دورانی موکل پیر خوش مشربش افتاد که دیروز برای دیدنش امده بود . بیش از هفتاد سال داشت اما سرحال و خوش رو بود نزدیک دو ساعت با او حرف زد و از اخرین سفرش به ایتالیا و آفتاب درخشان رم تعریف کرد طوری که می تونستی درخشش آفتاب رو توی چشماش ببینی . این قرار ملاقات امروز هم به توصیه آقای دورانی بود می گفت یکی از کارمنداشه و مشکلش خیلی حاده . اول میخواست محترمانه به دورانی بگه به خاطر سفری که در ماه آینده به سوئیس داره برای دیدن یه دوره تخصصی حقوق جزا نمیخواد کار جدیدی رو شروع کنه اما انقدر این پیرمرد براش عزیز بود که نتونست پیش خودش گفت فوقش اینکه مورد رو بررسی میکنه و میسپره به یکی از همکارهای دیگه اش
همه جای اتاق مرتب و تمیز بود فضا روشن و دلباز بود با دکوراسیونی تلفیقی از دو رنگ زرشکی و سرمه ایی که البته سرمه ایی رنگ غالب فضا بود … همزمان با نشستنش پشت میز تلفن به صدا در آمد خانم ملاحت به او اطلاع داد که خانم اشراقی تشریف آوردن
– بگو بیان داخل
دقایقی بعد موشکافانه داشته به مراجعه کننده اش می نگریست که بسیار مضطرب روی مبل سرمه ای روبروی میز او نشسته بود و نمی دانست از کجا شروع کند صورت سفید ش با موهای قرمز مواجی که کنار شال حریر مشکی اش بیرون زده بود هماهنگی خاصی داشت و کک مک های روی گونه اش حتی از فاصله بین آنها قابل تشخیص بود به نظر بیشتر از بیست و سه چهار سال نداشت به طرز عجیبی حس میکرد قبلا این چهره را دیده نا خود آگاه یاد آن شرلی افتاد و لبخند زد . سعی کرد برای شروع شدن صحبت به این دختر نگران کمک کند :
– خانم اشراقی مشکلتون در چه زمینه ایه ؟ حقوقی کیفری خانوادگی ثبتی شناسنامه
دخترک لبخند پر از استرسی زد و با کمی مکث گفت :
– راستش آقای وکیل مشکل در اصل مربوط به خواهرم میشه که یه جورایی به همه این چیزهایی که گفتین مربوط میشه
صدرا تعجب نکرد در طی چهار سال گذشته یعنی درست از ابتدای دوران کارآموزی اش یاد گرفته بود که نباید از شنیدن هیچ چیزی در این دفتر تعجب کند
– خوب برام بیشتر توضیح بدین
– فکر میکنم اونکه می تونه براتون بیشتر و بهتر توضیح بده خود خواهرمه
– البته ! اما چرا خودشون نیومدن
– مشکل همینجاست “” چشمان گرد و قهوه ای رنگش پشت پرده اشک کدر شد “” ..خواهرم تو بیمارستان بستریه
– بیمارستان ؟ مشکلشون چیه
– بیمارستان که نه یه جور آسایشگاه اعصاب و روان
– متاسفم امیدوارم هر چه زودتر حالش بهتر بشه
خانم اشراقی در حالی که با دستمال ابریشمی سفیدش گوشه چشمش را پاک میکرد اهی کشید و گفت :
– ممنون این آرزوی همه ماست
خوب من چه کمکی می تونم بهتون بکنم صدرا در حالی که کمی گیج شده بود این را پرسید
– من میخوام که شما بیایین پیش باران و متقاعدش کنید که نیاز به وکیل داره و بعد وکالتش رو به عهده بگیرین واز این تارهای که دور خودش تنیده رهاش کنید
صدرا ابروهای کشیده اش را بالا برد و گفت :
اما خانم اشراقی این کاری نیست که من بتونم انجام بدم . خواهر شما باید خودشون تمایل داشته باشن که من وکیلشون بشم و در وحله اول باید تمایل داشته باشن که مشکلشون رو حل کنند
– من اینو می دونم کاملا حق با شماست اما خواهرم به هیچ روانکاوی اعتماد نداره من خیلی سعی کردم با کمک گرفتن از اونا متقاعدش کنم اما هیچ فایده ایی نداره راستش.. “”” بغضش بلاخره شکست و حرفش ناتمام ماند
صدرا در سکوت از جا بلند شد و از اتاق خارج شد دوست نداشت با حضورش دخترک را معذب کند به خانم ملاحت دستور یک لیوان نوشیدنی خنک داد بعد از چند دقیقه دوباره وارد اتاق شد
خانم اشراقی چند جرعه کوتاه از لیوان ملمو از یخ و شربت توت فرنگی را نوشید و نفس عمیقی کشید
– من واقعا عذر میخوام آقای ثابت چند ماهه که زندگی کل خانواده ما به بدترین شکل ممکن متلاشی شده و همه امون بی طاقت ببخشید اگر اختیار از دستم خارج شد
– خواهش میکنم راحت باشین
– راستش دکترها گفتن که اگر خواهرم تا چند وقت دیگه از این حالتش خارج نشه و برای درمان خودش کاری نکنه ممکنه هرگز توانایی های اولیه جسمی اش رو به دست نیاره
صدرا متاثر کمی سکوت کرد و بعد اهسته و شمرده گفت
– خانم اشراقی من خیلی دلم میخواد کمکتون کنم اما ….
خانم اشراقی بی تاب از جا بلند شد و به طرف میز صدرا آْمد دستهایش را روی میز تکیه داد و گویی توان ایستادن نداشته باشد گفت :
– آقای ثابت من متاسفم که شما رو تو این موقعیت قرار میدم متاسفم که با ااصرارم باعث ناراحتی اتون میشم اما ما به شدت نیازمند کمک هستیم و آقای دورانی علاوه بر اینکه از شما به عنوان یه وکیل مجرب نامبرده بهمون گفته که از نظر اخلاقی یکی از بهترین اشخاصی هستین که به شغل وکالت مشغولید . و این یه چیزیه که ما واقعا نیاز داریم یه انسان که با تعهد و انسانیتش بتونه کمکمون کنه اما فقط این باعث نشده که من بیام پیشتون شما بعد از خوندن نوشته های باران متوجه میشین که چرا فقط شما می تونید به ما کمک کنید
صدرا سکوت کرد و خانم اشراقی دستهایش را از روی چوب قرمز تیره میز برداشت به او خیره شد گویی میخواست با نگاه ملتمس اما مغرورش به اعماق فکر او نفوذ کنه
صدرا بعد از سکوت کوتاه خودنویسش رو به دست گرفت و گفت :
– خوب خانم حداقل یه خلاصه ایی از اونچه به خواهرتون گذشته رو بگید تا من بدونم با چه مسائل حقوقی رو برو هستم
دختر جوان دست داخل کیفش کرد و ودو سررسید در اورد و روی میز صدرا گذاشت :
– گفتم که بهتره خواهرم براتون تعریف کنه من شماره ام رو پیش منشی اتون میگذارم وقتی اینا رو خوندین با من تماس بگیرین اسمم رو هم که می دونید پونه اشراقی هستم
و بعد از گفتن این حرف با عجله از اتاق خارج شد گویی می ترسید صدرا باز هم با او مخالفت کنه ..

صدرا چشم به در بسته شده دوخت کلافه بود این اولین بار بود که با چنین درخواستی از طرف یکی از موکلینش روبرو میشد . دلش میخواست دفترها را به پونه برگرداند اما چهره درمانده و چشمان اشک آلود دختر مرددش کرده بود . صدای تلفن داخلی اورا به خود آورد
– آقای ثابت آقای دورانی پشت خط هستند
– وصل کنید لطفا
باید به دورانی می گفت که نمی تواند این کار را برای کارمندش انجام دهد و آن را به یکی از همکارانش می سپارد صاف روی صندلی نشست و نفس عمیقی کشید نمی دانست چرا گفتن این حرف اینهمه براش سخت شده بود
وقتی گوشی تلفن رو سرجاش گذاشت
چشمهاش رو محکم بهم فشرد . اصرارهای آقای دورانی هم براش عجیب بود فکرش رو نمیکرد که پیرمردی با آن مقام و موقعیت اینهمه به خاطر کارمندی پافشاری کند .
دستش را روی دفترها گذاشت و گفت مثل اینکه چاره ایی نیست باید سر از محتویات شما در بیارم .
دورانی با تعریفهایش و اعتمادش او را شرمنده کرده بود یادش آمد که حتی از او تشکر نکرده بود یا وقتی پونه از اوو تعریف کرده بود یه تعارف و تشکر ساده هم ….
با به یاد آوردن این نکته خنده اش گرفت و همزمان صدای در اتاق به گوش رسید :
بفرمایید
منشی اش با پرونده ایی در دست وارد شد :
– آقای ثابت اینها ابلاغیه های امروز هستند که رسیدند یک برگه هم داخلشون هست که لیست تماسهای تلفنی امروزتونه .
– ممنون خانم ملاحت
ملاحت به آرامی ادامه داد
– آقای ثابت اگر اشکال نداره امروز من کمی زودتر برم چون قراره با نامزدم برم برای خرید
صدرا لبخندی گرم به رویش زد و گفت :
– اصلا اشکالی نداره من هم زیاد نمی مونم شما تشریف ببرید فقط قبلش یکی از کتابهای شازده کوچولو رو به همراه این پاکت بسته بندی کنید بهم بدین
– چشم ممنون از اجازه اتون
ملاحت تشکر کرد و از اتاق خارج شد . وقتی در را بست با خود فکر کرد چقدر لبخند به صورت این وکیل جوان می آید … همان روزهای اولی که در این دفتر مشغول به کار شد عاشق صدرا شده بود . این کار را از طریق شوهر خواهرش که با صدرا در دانشگاه همکلاس بوده پیدا و هنوز چند هفته ایی از شروع به کارش نگذشته بود که شیفته شخصیت مقتدر جدی و در عین حال مهربان این وکیل جوان خوش سیما شد… اما بعد از گذشت یک سال دریافت که به دست آوردن دل صدرا کار تقریبا غیر ممکنی است چون او در کار و پرونده و درس خود غرق شده بود و هیچ چیزی او را از این دنیا جدا نمیکرد ….
صدرا دفترها را به همراه کتاب بسته بندی شده که حاوی پاکتی پول بود داخل کیف چرم زیباش گذاشت و از دفتر خا رج شد . قبل از خارج شدن از پارکینگ بسته کتاب را به آقا رضا داد و دربرابر تشکر او بوق کوتاهی زد . کتاب شازده کوچولو را همیشه در دفترداشت تا گاهی به مناسبت خاصی آن را هدیه دهد .
وقتی به خا نه ویلایی قدیمی اشان در خیابان یوسف آباد رسید هنوز هوا تاریک نشده بود ساختمان خانه قدیمی بود اما به طرز زیبایی بازسازی شده بود استخر کوچک داخل حیاط با چند در خت بید مجنون استتار شده بود ماشین را زیر سایبان کنار پژوی قدیمی پدرش پارک کرد . پدر عاشق این خودروی قدیمی بود می گفت روزی که اولین سود کارخونه به حسابم واریز شد این ماشین رو خریدم و از اون به بعد همدم همه لحظه های سخت زندگی ام بوده چرا باید بفروشمش وقتی اینهمه بهم وفاداره و تا حالا هیچ جا جام نگذاشته
پدرش کارخانه مواد لبنی کوچکی در اطراف تهران داشت که با وجود کوچک بودن بسیار خوشنام بود و مواد تولیدی اش همیشه مشتریان پروپا قرص خودش را داشت .
با باز شدن در شهلا خانم با آن هیکل گوشتالود و راه رفتن بامزه به استقبالش آمد :
– خوش اومدیدن آقا خسته نباشید
– مرسی شهلا خانم شمام خسته نباشید چه سوت و کوره مامان و بابا نیستن
شهلا خانم لیوان خنک شربت سکنجبین را به دستش داد و گفت :
– نه با آقا طاها رفتن خونه خواهرتون گفتن شما هم شب برین اونجا
صدرا با لذت شربت را سرکشید و شاخه نعنای داخل آن را بویید و گفت :
– مرسی شهلا خانم مثل همیشه شربتهای سکنجبینت حرف نداره
شهلا خانم خوشحال از تعریف صدرا راهی آشپزخانه شد .

و …

===

کسانی که تمایل دارند رمان خودشان به صورت کتاب در سایت منتشر شود در انجمن سه نقطه عضو شوند و یا با ایمیل مدیریت در ارتباط باشند.

ایمیل مدیریت :

Snapshot_2014-08-14_002521

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان در امتداد باران با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۴۱ MB

دانلود رمان در امتداد باران برای ایفون،ایپد،تبلت،اندروید با فرمت epub

download

حجم فایل  : ۷۵۱ KB

دانلود رمان در امتداد باران برای موبایل جاوا بافرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۸۲۰ KB

دانلود رمان در امتداد باران با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۱۶ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۱۱۵۳

===

دانلود رمان در امتداد باران کامل و بدون سانسور

دانلود نسخه اندروید رمان در امتداد باران

دانلود رمان در امتداد باران نوشته _SarA_

برچسب ها :


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.