این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان دنیای من باش (۱) برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان دنیای من باش (۱) برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان دنیای من باش (۱) از malihe9574 کاربر سایت بهـــ توپـــ

دانلود رمان دنیای من باش (۱) برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان دنیای من باش (۱) برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان دنیای من باش (۱) برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان دنیای من باش (۱) برای موبایل java

دانلود رمان دنیای من باش (۱) مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی دنیای من باش (۱) با فرمت های apk و pdf و java و epub

لینک های دانلود این رمان بنا به دلایلی حذف گردید.

{ اختصاصی بهــ توپــ }

دانلود رمان عاشقانه دنیای من باش (۱)

نام کتاب : دنیای من باش (۱)

نویسنده : malihe9574 کاربر سایت بهـــ توپـــ

منبع : انجمن سه نقطه

خلاصه و قسمتی از رمان دنیای من باش (۱) :

خلاصه :

رمان در مورد پسریه که اسمش سپانو هستش و در خانواده ای که خانواده واقعیش نیستن بزرگ میشه و در اوج علاقه ی دختر خالش به اون، سپانو عاشق دختری در بیمارستان با یک نگاه میشه و…….

قسمتی از متن رمان :

سپانو کولهش رو از رو صندلیش برداشت و راه افتاد سمت در تو همین حین ارتان صداش زد:
-سپانو؟
سپانو با سربزیری گفت:
-بله؟؟
نمیخوای بخودت بیای نمیخوای یکم ازین داغونی خلاصشی؟

سپانو بیتوجه به حرفای بهترین دوستش راهشو ادامه داد حتی خداحافظم نگفت.
اون تنها پسره خانواده ی حکیمی فرد بوذ و از دار دنیا یه مامان بابا و یه خواهر دوسال کوچکتر از خودش داشت. مامان باباش وقتی هشت ماهش بود تو تصادف فوت شده بودن و از نه سالگی خانواده ی حکیمی فرد سرپرستیشو به عهده داشتن…
حالا سپانو دانشجوی سال پنج پزشکی بود.
همینطور که داشت راه میرفت خاطرات و وقایعی رو که بین اون و دختری که حالا سپانو بشدت عاشقش شده بود رو مرور میکرد که گوشیش زنگ خوردو اونو از افکارش بیرون کشید.
یکم مکث کردو بعد جواب داد:
-بله؟
مامانش بود که زنگ زده بود.
-الو پسرم؟
جانم مامان
چرا نمیای ناهار دیر کردی مهمون داریما مامان جان
-ببخشید چشم الان میام مامان خانم
-باشه عزیزم منتظریم

تلفن رو که قطع کردتازه به ذهنش اومد که دختر خالهش ستایش و خانوادهش امروز ناهار دعوتن. اما سپانو خوصله ی هیچیو نداشت، بغض داشت خفهش میکرد. ستایش همیشه از سپانو خوشش میومد چون سپانو پسری ۲۴ ساله با چشمای ابی درشت و موهای بلوطی رنگ و قدی بلند بود و از همه مهمتر مهربون و محجوب بود‌
اما هیچ وقت به ستایش جور دیگه ای بجز اینکه دختر خالشه نگاه نکرد! بالاخره رسید خونه، درو که باز کرد مامانش داشت برای قیمه سیب زمینی پوست میکند خواهرشم رو مبل تو پذیرایی داشت اشعار فروغ رو میخوند.

سلام به همگی! به به عجب بویی مامان خانم چی کرده! تو همین حین جلو رفتو گونه های تپل مامانشو بوسید
مامانش-سلام گل پسرم خسته نباشی
-ممنون فداتشم
نهال-سلام داداش خسته نباشی
-مرسی ابجی کوچیکه! خوبی نهال؟
نهال هم با چشمای خاکستری موشکافانهش نگاهی به قد و بالای داداشش کردو گفت وقتی تو حالت انقد زاره چطور انتظار داری خوب باشم؟!
سپانو پوفی کشیدو رفت تا اماده بشه برای مهمونی، همیشه عادت داشت با روی خوش بره خونه هر چند که پکر و‌داغون باشه اما امروز باز نهال با اشاره ای که کرد اونوبه حال داغونش برگردوند.
مامانش-
________________________________________
مامانش بعد از ریختن سیب زمینی ها تو قیمه از پلع ها بالا رفت به اتاق سپا که رسیددر زد صدای سپارو شنید که گفت بفرمایید.
مامانش-پسرم؟
-جوووونم
-خیلی نگرانتم سپا بخدا اون دختر انقد ارزش نداره داری اب میشی اصن میفهمی داری منو باباتو دق میدی؟؟؟
سپانو برگشت و اخم غلیظی کردو گفت
-پس اون ستایش با اون لوس بازیا و ارایش زشتش خوبه؟! اون ارزش داره؟!
چرا نمیخوای درک کنی ملیحه نجابت داره عفت داره مهمتر اینکه روح و قلبم مطعلق به اونه حتی اگه بازم سردی کنه باهام ولش نمیکنم مامان تو نمیدونی عشق یعنی چی خواهشا بزار تو خودم باشم.
صداش بالا رفته بود عصبی بود خون تو چهرش دویده بود. مامانش بغض الود گفت:
میدونم مشکل قلبی داری نمیخوام حالت بد بشه اما تو جوونی و خامی و این راهی که میری راهه زندگی نیس سپا…. بعدم بلند شد و از اتاق بیرون رفت، بعد از بیرون رفتن مامانش سپا بشدت گریه کرد چهار سال بود که عشقشو نداشت

.
فصل دوم

چهار سال قبل

سپا تازه کارشو در بیمارستان شروع کرده بود و سرش خیلی شلوغ بود که ستایش از پشت سرش پیدا شد و با لحن لوس و خاصی گفت:
-اقای دکتر حکیمی؟!
سپانو برگشت و با برانداز ستایش که ارایش غلیظی کرده بود و مظلوم کرده بود خودشو با جدیت گفت:
-علیک سلام کاری داشتی؟!
ستایش پشت چشمی نازک کرد و با لحنی که انگار رنجیده شده گفت:
-مگه حتما باید کاری باشه؟؟؟؟؟ حق ندارم اقای خوشتیپ خانواده رو ببینم؟ حالا بیخیالدوستم اینجا بستریه دکترش گفته به عنوان کاراموز بری بالا سرش و کار یاد بگیری.
-دوستت؟! دوست کیه مگه چه مریضی ای داره؟
ستایش با درموندگی گفت:
-سرطان خون داره طفلک، دوست صمیمیه منه.
-عجب باشه بریم.
تو راه رو دکتر امینی مشغول بررسی یه سری کاغذ بود، سپانو رو که دید گفت بالاخره اومدی؟ اینا مربوط به بیمار اتاق ۳۰۷، دختریه که سرطان خونداره. برو ببین اوضاعش چطوره هر چی لازم داره هم بهش بزن سپانو اوهومی گفت و گفت باشه دکتر.
با ستایش راه افتاد و اروم در رو باز کرد نگاش به سمت دختر جلب شد. رفت بالا سرش چشمای دختر بسته بود مواد شیمی درمانی راهشونو به رگ دستهای سفید دختر پیدا کرده بودن… یکم دقیق تر نگاه کرد چهره ی مهربون دختر لبخندی به روی لبهای سپا نشوند…. با اینکه چشمهای دختر بسته بود اما گونه های برجسته و دماغ عروسکیش و لب های قلوه ای و‌موهای خرماییش و مژه های بلندش هر مردی رو جذب میکرد، سپا دست برد تا با گوشی پزشکیش ضربان قلب دختر رو کنترل کنه که دختر چشماشو باز کرد، سپا ازون همه شکوه چشماش جا خورد چشمهایی عسلی با هاله ی زیتونی دورش گیرایی چهرشو چند برابر میکرد. چشم تو چشم که شدن سپا تکونی خورد و خودشو جمع کردوگفت:
-سلام خانم درد دارین؟
با صدای ضعیفی دختر گفت:
سلام اره تقریبا‌.
بعد نگاشو به سمت پنجره چرخوند.
سپا گفت الان یه ارامبخش میزنم خوب میشین و بعد به سمت سرنگ رفت اونو از مایع پر کرد و بعد پاک کردن پوست دختر با پنبه اروم سرنگو به رگش تزریق کرد.
درحین تزریق دختر به حرف اومدو گفت
-تازه اومدین؟ ندیده بودمتون اینجاها!
سپانو لبخندی زد و تا اومد چیزی بگه ستایش گفت
-همون جیگریه که بهت گفتم!! پسرخالم!!
سپانو نگاه توبیخ کننده ای به ستایش انداخت و گفت
-خودم زبون دارم میمون! این چه وضع لباس و قیافس؟!
ستایش با بهت زیاد گفت:
-تو بابام نیستیا درست حرف بزن!
سپا با عصبانیت گفت بابات بلد نبوده دختر تربیت کنه اگه بابات بودم حسابتو میرسیدم دختره ی……
بعدم روشو از ستایش که اشک تو چشماش حلقه زده بود گرفتو رو به دختر کرد و گفت انشالله کامل خوب شید ملیحه خانم(اسم ملیحه رو از رو وایت برد بالای تخت خونده بود.) بعد از اتمام تمام کارهای پزشکی ملیحه،سپا با گفتن فعلا استراحت کنین باز بهتون سر میزنم ملیحه و ستایش رو باهم تنها گذاشت.
ستایش نگاهی به ملیح که رنگش پریده بودو بیحال شده بود کردو گفت:
– خیلی نازه نه؟ ولی دیدی چطور سکه ی پولم کرد پسره ی بی احساس و‌قطره اشکی از چشمای سیاهش رو گونش چکید و رو صورتش سر خورد و ادامه داد
-دوسش دارم اما اون….
ملیحه تکونی بخودش داد و تو جواب گفت:
اره ولی عجیبه تو انقدر هیچوقت ارایش نمیکردیا! چرا کردی؟!
ستایش مکثی کرد و گفت:
میخواستم ازارش بدم خب حداقل بهم توجه کرد! بعدم با حرص خندید.
ملیحه نفسشو با صدا بیرون داد و چشماشو بست که بخوابه.

سپانو که همه ی موارد پزشکی بیمار اتاق ۷۹ رو تیک زده بود حس کرد

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان دنیای من باش (۱) با فرمت apk برای اندروید

حجم فایل اندروید : ۱٫۰۲ MB

دانلود رمان دنیای من باش (۱) برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

حجم فایل : ۲۱۱٫۰۳ KB

دانلود رمان دنیای من باش (۱) برای موبایل جاوا با فرمت jar

حجم فایل جاوا : ۲۴۴٫۳۲ KB

دانلود رمان دنیای من باش (۱) با فرمت pdf برای کامپیوتر

حجم فایل پی دی اف : ۱٫۰۵ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۱۲۰



شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.