این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان ردهای ماندگار برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان جدید

دانلود رمان ردهای ماندگار برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان ردهای ماندگار از moon shine کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان ردهای ماندگار برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان ردهای ماندگار برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان ردهای ماندگار برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان ردهای ماندگار برای موبایل java

دانلود رمان ردهای ماندگار مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی ردهای ماندگار با فرمت های apk و pdf و java و epub

این رمان با کسب اجازه از صاحب اثر در سایت قرار داده شد.

{ اختصاصی بهـــ توپـــ }

دانلود رمان عاشقانه ردهای ماندگار

نام کتاب : ردهای ماندگار

نویسنده : moon shine کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1352076.html

قسمتی از متن رمان ردهای ماندگار :

«من ماندگارم… جای ردهای انتقامو روی صورتم میبینی ..؟»
چشمام گشاد شده بود ونفس هام تنگ …به مرحله ای از شوک رسیده بودم که حس میکردم تمام عروق بدنم یک باره یخ بستن ..
عکسها جلوی چشمهام بود ومغزم مدام ارور میداد ..آیا اینها من بودم ..؟من ..؟
نگاهم با تاخیر ومکث بالا اومد..بالاتر واخر سر رسید به مرد مقابلم ..به مردی که ریش های بلند وموهای اصلاح نشده اش فرانکشتاینی خلق کرده بود که جونم را لحظه به لحظه میگرفت ..
به قدری دیدن عکس ها عجیب وشوک اور بود که حتی نمیتونستم لب باز کنم وبهش بگم که این زنی که توی عکس شبیه به منه ..من نیستم ..
که تو هیچ کجای ذهن وحافظه ی من همچین عکسی ثبت نشده ..که من اونقدر پاکدامن بودم که حتی توی رویاهام هم تا به این حد به مردی نزدیک نبودم
نگاهم بازهم بالاتر اومد تا به چشمهاش رسید وبالاخره نفسم رفت …امان از این نگاه که ضربان قلبم رو به صفر رسونده بود ..
مرد با چشمهای گشاد شده وترسناکش زمزمه کرد ..
-چیه ..؟توقع نداشتی عکست رو داشته باشم ..؟مدرک از این واضح تر ..؟فکر کردی با هوچی گری وقسم وآیه خر میشم ..؟
ودرنهایت دوباره فریاد کشید ..
-نگاش کن عوضی ..این همون داداش بدبخته منه که زیر خاک داره میپوسه ..ببین کی تو بغلشه ..؟تو ..توی —
نفس هام به قدری کم وزیاد شده بود که سینه ام گنجایش هوای اضافی رو نداشت ..مویرگ های خونی چشم های مرد هم هرلحظه بدتر از قبل ضربانم رو کند میکرد ..
از ترس نگاهم رو ازش جدا کردم وپائین تر اوردم باز هم با تاخیر ومکث ..پائین تر وپائین تر تا اخر سر رسید به همون عکس کذایی …به زنی که در دستان مرد ارمیده بود ولبخند لبهایش به شدت شبیه به من بود ..
من بودم .؟من ..؟ولی من که میدونستم من نیستم ..من که میدونستم همچین عکسی اصلا وجود خارجی نداره ..
ولی پس تو این عکس ها ..؟ چرا با این مرد بودم ..؟این مردی که هیچ شباهتی به مرد مقابلم نداشت ومرد مدام میگفت برادرش ِوهمه کسش ..
مرد دستش رو جلو اورد ویه عکس دیگه از زیر عکسها بیرون کشید …چشمام سیاهی رفت ولبهام بهم چسبید ..خدایا این کابوس کی تموم میشه …
بازهم من بودم واینبار ..خدایا این هم که منم ..منم ومرد دیگه ای ..
دوست داشتم یه نفرباشه تا ازش بپرسم اینجا چه خبره ..؟یا از خدا بپرسم ..خدا !؟ اینجا چه خبره .؟
نکنه کابوسه ...یه کابوس مسخره ..که بعد از بیدار شدن چند ثانیه ای بهش فکر میکنی واخر سرهم یادت میره
اره خدا ؟کابوسه دیگه ..مگه میشه؟ مگه امکان داره منی که با هیچ احد والناسی حتی دوستی هم نکردم حالا این عکس های مختلفم تو دست یه مرد باشه واون مرد ؟اره همین مرد نعره بکشه وفحش ناموسی بارم کنه وبرادر جوون مرگ شده اش رو ازم بخواد ..؟
خدایا تو بگو که یه کابوسه ..ولی چرا بیدار نمیشم ؟..چرا این عکس ها اینقدر زنده ومجسمن؟ ..اینقدر مجسم که خودم هم دارم به خودم وگذشته ام شک میکنم ..
صدای مرد دوباره چهار ستون تنم رو لرزوند
اره نگاهش کن …چی شد زبونت بند اومد ..؟دیگه نمیگی اشتباه میکنم ..؟
عکس دوم رو چنگ زد وپرت کرد تو صورتم ..
-شناختی نه ؟اون یکی رفیقت بود سامان جـــون
وجون رو چنان کشدار وحال بهم زن کشید که بیشتر خودم رو جمع کردم ..ولی به ثانیه نکشید که دوباره چشمهاش گشاد شد صورتش ترسناک ونفس هاش کشدارومویرگ های داخل چشمش خونی تر ..وقلب من از ترس حتی ضربه هم نزد ..
-به خاطر همین عکس ها بود که داداش بدبختم تصادف کرد ومرد ..به خاطر توی —-…به خاطر تویی که نشستی زیر پاش خاکستر شد وسوخت وحتی یه استخونش هم سالم پیدا نشد ..
از تصور مرگی به این شدت درد اور موهای تنم سیخ شد ..مرد تو یه لحظه عکس های تو دستش و روی زمین ریخت ودست به جیبش برد ویه جسم تیره رنگ رواز جیبش بیرون کشید ..ولی ریزش بی امان چشمهام نمیذاشت تا ببینم چی توی دستشه ..
نگاهم پی اون شی چرخید که با صدای تقه ای وبازشدن جسم درجا ثابت موندم
چاقو بود ..همون چاقوی ضامن داری که ردش رو قبلا لمس کرده بودم ..همونی که هنوز هم باعث سوزش مچ دستم بود ..همونی که هنوز زخمش خوب نشده بود
مرد با همون چشمهای گشاد شده ونفس های تند گفت ..
-حالا دیگه منم وتو …منی که میخوام تقاص مرگ داداشم رو ازت بگیرم ..ازم بترس ماندگار ..من فرهادم ..فرهاد ..
***
«تحمل نگاه ها دیگر درتوانم نیست»
دستکش های مشکی رنگو روی رد زخم ها بالا کشیدم وتو ائینه با دل چرکینی نگاهی به صورتم انداختم ..هفت سال از اون روزهای تلخ میگذشت وحالا دیگه جای جای خط های این صورت رو حفظ بودم ..
خط مورب روی گونه ام ….خط افقی روی پیشونیم …خطی که از یه طرف صورتم شروع میشد وروی چونه ام ختم میشد ..ودراخر… خطی که از کنار گوشم شروع شده بود وبه لبم که میرسید کج میشد وازروی لبم پائین میرفت ..
با اینکه هرروز وهرلحظه این ردها رولمس میکردم ولی هنوز هم بعد ازهفت سال نمیتونستم به این خط ها عادت کنم ..انگار که هیچ وقت برام خودی نمیشدن ..
هدبندم رو پائین تر کشیدم ونگاه از ائینه گرفتم ..ولی چه فایده داشت نگاه گرفتن وچشم بستن ..شاید با این دستکش وهدبند میشد جای زخم های روی پیشونی ومچ دستم رو بپوشونم ولی ردهای چاقویی که روی گونه وکنار چونه ولبم جا خوش کرده بود هیچ جوری پاک نمیشد… هیچ وقت پنهون کنم ..
اره هیچ وقت پنهون نمیشد از دید دیگران وهمین سخت تر میکرد فراموش کردن فرهاد وجای تک به تک زخم هایی که از نفرت زیادش روی تنم به یادگار مونده ونرفته
یه وقتهایی که بهش فکر میکنم ..روزهایی که تنهاتر از همیشه ام… دلم براش میسوزه …برای مردی که اونقدر نفرت تو وجودش ارمیده بود که همچین بلایی سرمن اورد ..
ومن هر لحظه وهرثانیه منتظر روزیم که نکنه بازهم بگرده ورد چاقوی ضامن دارش خط بکشه روی صورت وبدن وهمه ی هستی من ..
بی حوصله تر از همیشه از اتاقم بیرون اومدم ..مامان با همون چشمهای خسته وپرخوابش پرسید
-ماندگار ..؟صبحونه نمیخوری ..؟
پاشنه ی کفشم رو ورکشیدم وسری تکون دادم ..
-نه دیرم میشه خداحافظ ..
پشت سرم به بدرقه ام اومد وجمله ی هرروزه اش رو دوباره تکرار کرد
-حواستو جمع کن مادر مراقب خودت باش
ومن پوزخند زدم به حرف اخر مادری که هنوز هم چشمش میترسه وتنش میلرزه از فکر بلاهایی که هفت سال پیش به سرم اومد وهیچ وقت هم تموم نشد ..
آسه آسه وبی دغدغه نگاهم رو به زمین دوختم وراهی ایستگاه اتوبوس شدم ..این جور وقتها خیلی دوست دارم تا یه ماشین کوچیک درحد رنو زیر پام بود تا نگاه سرتا ته کوچه رو روی صورتم حس نکنم ..
با اینکه هفت سال گذشته بود ولی هنوز هم سخت بود ودرد اور و هیچ وقت برام عادی نمیشد ..نگاه بد بچه هایی که با تعجب رد زخم های کهنه ی صورتم رو میگرفتن ..
یا پسرهایی که گاهی با تمسخر وگاهی بی تفاوت از کنارم میگذشت ومن..! ماندگار توانا انگار قرار نیست هیچ وقت اخت بشم به نگاه های زیر زیرکی مردم
دم ایستگاه ایستادم وخیره شدم به ماشین های گذری ..مزدای مشکی که از جلوی چشمم رد شد تن وبدنم تو لحظه لرزید ..از یاد اوری خاطرات… از حس بوی چرم ماشین ودست گره کرده روی گردنم ..
پلک زدم ونفس گرفتم ..عمیق عمیق ..مرد میانسال رد شد وبا چشمهاش صورتم رو کاوید ..
سرچرخوندم که نگاه زنِ سنگک به دست ..روی صورتم چرخید ..اینبار چشم نگرفتم ..خیره شدم به زن تا دست از این کنجکاوی احمقانه برداره ..هرچند زشت بودم وبد هیبت ..ولی من هم غروری داشتم که با همین نگاه ها اونقدر خط خطی شده بود که دیگه هیچی ازش باقی نمونده بود
اتوبوس که رسید بی درنگ سوار شدم ..صندلی های خالی صف کشیده بودن پشت سرهم ..خاموش وبی حرف …انگار معرفت این صندلی ها خیلی بیشتر از مردم شهرم بود ..
قرعه رو به نام اخری زدم وکز کردم گوشه ی صندلی سرد وخالی ..تا پرشدن اتوبوس نگاهم رو به بیرون شیشه های غبار گرفته دوختم ..بازهم به ادمها ..آدمهایی که حالا بدون نگاه کردن به صورتم هرکدوم پی زندگیشون می دوئیدن ..
پلک های خسته از شب بیداریم کم کم روی هم افتاد وخاطره ها بازهم زنده که نه مجسم شد ..

«هفت سال قبل ..»
با بی خیالی صدای تلوزیون رو کم کردم ودکمه ی آن گوشی بی سیمی رو زدم ..
-الو بفرمائید
-خودتی آشغال ..؟
چشمام ثابت موند رو تبلیغ تلوزیون ..به قدری این جمله عجیب ودرعین حال رعب اور بود که حتی نفس کشیدن رو هم برای ثانیه ای فراموش کردم ..
-دارم میام سراغت ماندگار ..
بوق اشغال وقطع کامل ..شاید سرتا ته این گفتگو به ده ثانیه هم نرسید ولی همین ده ثانیه به معنای خاتمه ی تمام خوشبختی من بود ..
گیج ومات همچنان گوشی به دست مونده بودم ..مرد پشت گوشی رو ابدا نمیشناختم ..ولی مرد من رو خوب میشناخت ..اسمم رو میدونست ومن مات بودم بابت نفرت در کلامش ..بابت صفت اشغالی که بارم کرد وبی توضیح قطع کرد ..
گفت میاد سراغم ..؟چرا ..؟اصلا کی بود که به سراغم بیاد ..؟
گوشی رو با مکث سرجاش گذاشتم ..چشماهام دو دو میزد ..من رو میشناخت ..خوب میشناخت ..ادمی نبود که از سر بی کاری یا روانپریش بودن زنگ بزنه ومزاحم بشه وهمین نمیذاشت تا به سادگی فراموش کنم این تماس رعب اور رو ..
-کی بود ماندگار ..؟
از جا پریدم واب گلوم رو قورت دادم
-نمیدونم ..قطع کرد ..
ولی این تلفن اخر ماجرا نبود ..ابتدای ویران شدن زندگی وتمام باورها وارزوهای ماندگار توانا بود ..این تلفن تازه اول ماجرا بود ..
دقیقا از فردای همون روز بود که کابوس من تو روز روشن شروع شد ..
هرجا میرفتم حس آدمی رو داشتم که چشمهایی به دنبالشه ..که نگاه خیره ی یه نفر داره وجودم رو پاره پاره میکنه ..که نفرت یه نفر بیخ گلوم رو گرفته ونفس هام رو تنگ کرده ..
صدای قدم هایی رو که به دنبالمه میشنیدم ..صدای پای مرگ رو ..
ولی با چرخیدن .یا برگشتنم ..باز هم میدیدم همه ی اینها یه توهم احمقانه است ..
ده روز از اون تلفن مشکوک گذشته بود ومن تو بی خبری این روزها کمی نفس می کشیدم ..انسان فراموش کار یه وقتهایی همه ی خطرها والارم ها رو فراموش میکنه ..ترسی که مو به تن سیخ میکنه ونگرانی ای که قلب رو به تپش می اندازه ..
فراموش کردم صدای مرد پشت گوشی رو که اسمم رو میدونست وبدتر از اون میخواست به سراغم بیادواز همه ی اینها موهوم تر اینکه ازمن ووجودم متنفر بود
با حوصله کوچه ی خلوت روبه روی دانشگاه رو پائین میرفتم واز خش خش برگهای پائیزی زیر پام لذت میبردم ..اوایل مهر بود وهوا لطیف تر از همیشه ..
نفس گرفتم وبا ویبره ی گوشیم لبخندی به اسم پویا زدم ..
-به به افتاب از کدوم طرف در اومده که اقا پویا این بنده ی حقیر رو سرافراز کردن..؟
تک خنده ای کرد ..
-سلام به خانم نوازی ..کجایی که داری مزه میریزی شیطون ..؟

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان ردهای ماندگار با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۹۰۶ کیلوبایت

دانلود رمان ردهای ماندگار برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۲۸۸ کیلوبایت

دانلود رمان ردهای ماندگار برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۳۳۲ کیلوبایت

دانلود رمان ردهای ماندگار با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۴٫۷۹ کیلوبایت

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۲۲۶

===

دانلود رمان اندروید

دانلود جدیدترین رمان ها



شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.