این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان رسوب ! برای موبایل،تبلت و کامپیوتر+apk و pdf

بار

دانلود رمان رسوب ! برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان رسوب ! از SunDaughter☼ کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان رسوب ! برای موبایل و تبلت اندروید apk و کامپیوتر pdf

دانلود رمان رسوب ! مخصوص اندروید

دانلود رمان رسوب ! کامل و بدون سانسور

دانلود نسخه اندروید رمان رسوب !

دانلود کتاب الکترونیکی رسوب ! با فرمت apk و pdf

دانلود رمان رسوب ! نوشته SunDaughter☼ (دختر خورشید)

دانلود رمان عاشقانه رسوب !

دانلود رمان جدید رسوب !

در صورت ناراضی بودن صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

{ اختصاصی بهـــ توپــــ }

فایل اندروید این رمان به دلیل حجم زیاد متن به دو قسمت تبدیل شد.

دانلود کتاب رمان رسوب ! مخصوص گوشی موبایل اندروید ، تبلت اندروید و کامپیوتر

نام کتاب : رسوب

نویسنده : SunDaughter☼ کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1019193.html

قسمتی از متن رمان رسوب :

در را با لگد بست و خودش را به داخل خانه پرت کرد.
از لابه لای جعبه های بسته بندی شده ی وسایل خانه ، سعی کرد خودش را عبور دهد.
با دیدن هانا که به قیافه ی داغ کرده اش زل زده بود و خیلی خونسرد شیشه ی محتوی لاک را روی زانویش گذاشته بود و با برسش روی ناخنش رنگ میکشید، انگشت اشاره اش را تهدید آمیز بالا برد و داد زد: حرف زدی نزدی!
هانا با اخم رویش را از او گرفت و مشغول لاک زدن ناخن هایش شد.
مقنعه اش را با شدت از سرش کشید، تل و بامتلش با هم از موهایش کنده شدند. به اشپزخانه رفت در اثر برخورد پنجه ی پایش به کارتون های محتوی ظرف که صدای جیغشان از ضربه بلند شده بود ، پوف کلافه ای کشید. لحظه ای ایستاد تا افکارش را منظم کند .
اما از این لحظه چیزی عایدش نشد جز اینکه سعی کند بی توجه به ضرب آهنگی باشد که در مغز سرش فریاد میکرد : چرا خفه شدی؟ چرا جوابشو ندادی؟ چرا سکوت کردی…؟ !
شات آپی نثار خودش کرد وبطری اب را از یخچال بیرون کشید. مقنعه اش دور گردن خیس از عرقش نقش شالگردن ،ایفا میکرد.
در بطری را روی پیشخوان اپن پرت کرد و یک نفس سرکشید . از دور و بر دهنش آب میچیکید.
با غرغربه کارخانه ی رژ لبی که اثرش دور دهنه ی بطری بود، بطری را بدون درپوش در یخچال گذاشت و از اشپزخونه بیرون رفت.
خانه هم درست مثل ذهنش شلوغ و درهم ریخته بود!
در اتاق را با شدت باز کرد . با دیدن جعبه های خالی آه از نهادش بلند شد.
فکر اینکه باید یک وقتی را خالی کند تا بساطش را داخل جعبه بچیند و اساس به درد نخورش را جدا کند و بسته بندی کند و خیلی چیزهای دیگر … رسما نفس خسته ای کشید و با ناله به تختش خیره شد.
تختی که پر بود از لباس و مانتو و مقنعه ؛ نفس خسته ای کشید. به خاطر چه کسی این همه ریخت و پاش به ریخت وپاش های دیگر اضافه کرده بود؟! نه واقعا چه کسی؟!!!
با نوک انگشت موهایش را از روی بینی اش کنار زد و با غرو لند زیر لب گفت: یه تیکه قبر تو این خونه پیدا نمیشد ادم سرشو بذاره بمیره!
دگمه های پرسی مانتویش را با شدت باز کرد، حس مردان آهنینی که وسط چهار راه ها زنجیرپاره میکنند داشت!
شاید موقع بستن دگمه ها به علت تعددشان به جد و آباد طراحش فحش میداد اما موقع باز کردنش حداقل راحت بود.
دگمه ی جینش را هم باز کرد.
با نیم تنه ی سرخابی دو بنده ای که پشت گردن گره میخورد روی لباس هایی که جای جای تختش را گرفته بودند، ولو شد!
جلوی دریچه ی مستقیم کولر ، روی تختی که رو به رویش میز کامپیوتر بود ، روی یک مشت لباس … به درک که چروک میشدن! خشک شویی هم بالاخره باید خرج زندگی در میاورد!!!
دگمه های لباسایی که زیرش بودند درتنش فرو میرفتند ، بخصوص چوب لباسی های فلزی که به تشک خوش خوابش سفتی نافرمی داده بود. زیر تنش کاملا در ناتقارنی به سر میبرد.
با حرص نیم خیز شد و با پا تمام لباس ها را روی فرش و روی جعبه ها پرت کرد!
طاق باز خوابید.
زانویش را بالا کشید. پای راستش را روی زانو گذاشت ، جورابش را کند و این کار را درمورد پای دیگرش تکرار کرد! جوراب ها را هرکدام به یک سمت پرت کرد.
باز یادش رفت آنها را گوله کند و زیر تختش یا حداقل در یک جای مشخصی در این اشفته بازار بگذارد تا گم و گور نشود و صبح در به در یک لنگه جوراب نباشد!
بهرحال میدانست که فردا صبح قرار است طبق معمول همیشه در به در دنبال جوراب باشد و آخرش هم منت هانا را بکشد تا یک جفت جوراب شسته به او بدهد.
با یک به جهنم سعی کرد خودش را آرام کند!
مغزش داشت منفجر میشد. ساعدش را روی پیشانی اش گذاشت .
چرا سکوت کرده بود؟ چرا از خودش ضعف نشان داده بود؟ چرا اجازه داد هرچه دلش میخواهد بگوید و او تنها یک شنونده ی احمق و لال باشد؟ چرا خفه خون گرفته بود؟ چرا؟؟؟
آن ادم ارزش این را داشت که ریمل برژوآیش را که صبح با سنجاق قفلی مژه هایش را از هم باز میکرد را خراب کند؟؟؟
چرا چیزی نگفت؟ چرا یکی از آن جوابهای دندان شکنش را از آستین بیرون نیاورد و تحویلش نداد؟ چرا اجازه داد هرچه از دهنش می رسد به او بگوید و او خاموش فقط نگاه بشقاب دست نخورده اش کند؟
آنقدر در مغزش این چراها وول خوردند که نفهمید کی خوابید!

چرا چیزی نگفت؟ چرا یکی از آن جوابهای دندان شکنش را از آستین بیرون نیاورد و تحویلش نداد؟ چرا اجازه داد هرچه از دهنش می رسد به او بگوید و او خاموش فقط نگاه بشقاب دست نخورده اش کند؟
آنقدر در مغزش این چراها وول خوردند که نفهمید کی خوابید!
با حس سرما ودرد زیر دل با ناله چشمهایش را باز کرد.
به خودش لعنتی فرستاد که چرا یک ملافه روی خودش نکشیده تا از فشار سرما و زور دستشویی خواب نازش بهم نریزد!
نگاهش را به دریچه ی راه راه کولر دوخت و غرغری زیر لب کرد وفکر کرد: مهر به زودی تمام خواهد شد، وارد آبان میشوند… این تهران خراب شده گرمایش تمامی ندارد؟!
موهایش را از روی صورتش کنار زد و پاهایش را از تخت آویزان کرد.
گونه اش میخارید.
میدانست که رد بالش روی گونه اش جا خوش کرده است و از او یک قاتل جانی خط خطی شده ساخته!
این لفظی بود که او نثارش میکرد: قاتل کوچولو باصورت خط خطی!!!
و یاد بوسه های گرمی که روی خط های صورتش نشانده بود باعث شد لرزی که از بدنش گذشت و تنی که مثل پوست مرغ دون دون شد را به باد مستقیم کولر ربط دهد!
خمیازه ای کشید ، حین بلند شدن صدای ناله ی چیزی و ناله ی خودش ازدرد کف پایش با هم بلند شد.
پوفی کرد. ته مانده ی کلیپس خرد شده ی هانا را وارسی کرد، نه درست شدنی نبود!
خدایا هانا پوست از سرش میکند.
دماغش را خارش داد و قدم بعدی را با احتیاط بیشتر برداشت.
در را باز کرد. از سکوت خانه میشد فهمید کسی نیست!
کش وقوسی آمد و به سمت سرویس بهداشتی رفت. در توالت فرنگی را برداشت و رویش نشست . از سرمایش اعصابش خرد شد.
پاییز وتابستان و زمستان هم نداشت! همیشه آن دور لعنتیش سرد بود! همیشه هم از سرمایش پوستش دون دون میشد!
در رو شویی دست وصورتش را شست، دور چشمهایش پف کرده و سیاه بودند و درونش حوضچه ی خونی متشکل از رگه های سرخ و حدقه ای که از سفید به گلبهی مبدل شده بود!
بخاطرچه کسی؟! نه واقعا چه کسی!!!
مسواکش را برداشت. بدنه ی مسواک سبزش، صورتی و نارنجی شده بود ، لعنت به این رژ ها… و البته لعنت به خودش که بعد از مالیدن رژ لب یاد مسواک زدن میفتاد!
به هرحال خوبی اش این بود که هیچ وقت مسواکش با بقیه قاطی نمیشد.
چشمهایش رابست . وقتی با زور و خنده مسواکش را دردهانش برده بود و رژلبی شده بود . صدای خنده های جفتشان حمام را پر کرده بود وقتی با مسخره میگفت : دیگه رژ لب منو برنداری…!
چند مشت آب یخ به صورتش پاشید.
در آینه به تصویرچشمهای سرخش خیره شد.
دیگر به اندازه ی ظهر کفری نبود . ولی هنوز هم چراها برای خودشان داشتند ویراژ میدادند!
دگمه ی جینش را بست. تاپش را مرتب کرد . نفس عمیقی کشید.
بوگیر توت فرنگی تمام دماغش را پرکرد.
به خودش فحشی داد .
دستشویی جای نفس عمیق کشیدن بود؟! به سمت اشپزخانه رفت .
در یخچال را باز کرد. با دیدن نایلون کالباس لبخند فاتحی زد وآنها را به همراه بطری آب بیرون کشید.
روی اپن نشست و با چند تکه نانی که داخل سفره از صبح به جا مانده بود کالباس ها را بلعید.
هنوز هم بوی آن چنجه ی لعنتی و پلوی زعفرانی آغشته به کره در دماغش بود!
احمق حتی اجازه نداد غذایش را بخورد و بعد شروع کند به بازخواست و باز جویی!
با انزجار از سکوتی که در مقابل او نشان داده بود دیگر حتی نان بیات و کالباس هم از گلوی گرسنه اش پایین نرفت.
باقی را در یخچال گذاشت و ظرف آبی که درش روی پیشخوان بود را خواست سر بکشد، لعنتی بوی سالاد گرفته بود ،هانا اگرروی سالاد ظهرش یک سلفون میکشید یخچال بوی گند خیار و گوجه و سس نمیگرفت!
نه تنها یخچال بلکه مواد دیگر! با دیدن دور دهنه اش که رژ لبی شده بود پوفی کشید .
چندشش شد از آن آب بخورد! ان را در سینک به حال خودش رها کرد . از شیر آب با دست آب خورد. آروق شیرینی زد .
در یخچال را باز کرد.
بسته ی آلوچه اش را بیرون اورد. با دندان یک گوشه اش را باز کرد.

دور دهانش هنوز خیس بود با ساعدش پاکش کرد. نگاهش به رنگ لاکش افتاد.
با غیظ در دل فکرکرد: خاک برسرت کنن که بخاطرش دیشب با بی استونی سر کردی و بانوک چاقو لاکتو خراشیدی تا براش لاک نارنجی بزنی!
نارنجی رنگ مورد علاقه اش!!!
با حرص دستش را مشت کرد. هنوزهم نمیفهمید چرا در جواب تمام اظهارات احمقانه اش سکوت کرد!
جمله ی اخرش مغزش را تا نوک پا میسوزاند!
به جهنم … به جهنم… به جهنم … !!!
اینقدر این عبارت را تکرار کرد تا بالاخره آرام شد. وارد اتاق شد. لبه ی تخت نشست . بسته ی آلوچه اش را فشار میداد. هسته هایش را از دهانش به سطل اشغال تف کرد. با دندان بسته را نگه داشته بود، کیفش را برداشت. گوشی اش را دراورد.
یک دستی محتویات آلوچه را فشار میداد و با دست دیگر تماس های دریافتی راچک میکرد. یازده تا میس کال داشت!
میدانست حتی فقط حتی یک تماس هم از جانب او ندارد!
شانه ای بالا انداخت. ۳ بار مهدیس زنگ زده بود … ۲ بار فرنام… سه بار شماره ی ناشناخته … ۴ بار هم پدرام!
به مهدیس پیام کوتاهی داد: بعدا گزارش کار میدم.
به فرنام هم پیامی مبنی بر اینکه : امشب اصلا حوصله ی دور دور ندارم. ارسال کرد.
به پدرام هم خواست یک پیام کوتاه ارسال کند که همان لحظه تماس گرفت.
با انگشت اشاره مسیر برقراری ارتباط بین سبز تا قرمز را لمس کرد.بسته ی آلوچه را درسطل آشغال اتاقش انداخت.
با غرو لند گفت: الو…
پدرام با سرخوشی خندید و گفت:احوال خانم کوچولوی عصبانی!!!
-حرفتو بزن پَدی!
عمدا اینطور صدایش کرد میدانست از این خلاصه کردن اسم آن هم با فتحه متنفر است. او هم میدانست از عبارت خانم کوچولو بیزار بود! حداقل فقط یک نفرحق داشت به او بگوید : کوچولو!
پدرام با خنده گفت: باز گفتی پدَی یاد پد بهداشتی و لاک پاک کن افتادم!!!
وبا قهقهه ادامه داد: خدا این موهبت ونصیبم نکرد پد بهداشتی هم باشم بلکه به یه نون و نوایی برسم!
مثل اینکه حالش خیلی خوب بود یا شاید هم باد به گوشش رسانده بود که او شدیدا بی اعصاب است و حوصله ی کل ندارد!
از حرفش عقی نمایشی زد … !
پدرام از سکوت استفاده کرد و گفت: خیلی خب بابا پاستوریزه … تعریف کن با اون خر نسناس چی شده که اینقدر این سگه تو سگی!
اِ… پس زیادی به تریش قبایش برخورده بود که سگ بودنش را به نمایش گذاشته بود.

 و …

===

کسانی که تمایل دارند رمان خودشان به صورت کتاب در سایت منتشر شود در انجمن سه نقطه عضو شوند و یا با ایمیل مدیریت در ارتباط باشند.

ایمیل مدیریت :

Snapshot_2014-08-14_002521

فایل اندروید این رمان به دلیل حجم زیاد به دو قسمت تبدیل شد لطفا برای کامل خواندن این رمان بسیار زیبا هر دو فایل با فرمت apk را دانلود کنید.

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان رسوب ! با فرمت apk برای اندروید ( قسمت اول )

download

حجم فایل اندروید (قسمت اول ) : ۹۰۸٫۰۵ KB 

دانلود رمان رسوب ! با فرمت apk برای اندروید ( قسمت دوم )

download

حجم فایل اندروید ( قسمت دوم ) : ۹۵۹٫۲۲ KB 

دانلود رمان رسوب ! با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۷٫۲۰ MB 

تعداد صفحات پی دی اف : ۸۵۳

دانلود رمان های جدید شهریور و مهر ماه ۹۳

برچسب ها :
Mahdi


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.