این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان جدید

دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم از رهایش* کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم برای موبایل java

دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی روز را بلندتر می خواهم با فرمت های apk و pdf و java و epub

در صورت نارضایتی صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

{اختصاصی بهــ توپــ}

دانلود رمان عاشقانه روز را بلندتر می خواهم

نام کتاب : روز را بلندتر می خواهم

نویسنده : رهایش* کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1348683.html

قسمتی از متن رمان روز را بلندتر می خواهم :

درست شد؟!
می شه!
:امید به خدا! مطمئنی؟!
-اوف! می شه انقدر نری و نیای؟!
:یه چیزی حدود یک ساعت و نیمه سرت اون تواِ!
-خب باشه! مگه سرم تو حفره های ممنوعه ی تواِ که شاکی هستی! برو یه ساعت و نیم دیگه بیا صحیح و سالم تحویلش بگیر! برو! برو من تو رو یه ساعت و نیم دور و بر خودم نبینم!
:باشه، پس من می رم لباسهامو بشورم و …
برگشتم سمتش و با چشمهای گرد شده و ابروهای درهم زل زدم بهش! همون جوری که انگشت اشاره اش رو می مالید به چونه اش گفت: خب امیدی به درست شدن این ماشین ندارم!
از جام بلند شدم، دستهامو گذاشتم رو شونه هاش و همون جوری که به سمت ورودی آشپزخونه هلش می دادم گفتم: برو تا سر کوچه و برگرد، صدای نخراشیده ی نتراشیده ی این غارغارک تو این خونه طنین انداز می شه! بدو!
بدی این آشپزخونه های مدرن همینه دیگه! در نداره! در داشته باشه تیپا می زنی در اونجای هر چی آدم مزاحمه، در رو می کوبی به هم و می شینی به کارت می رسی! والله!
دوباره افتادم به جون ماشین لباسشویی بدبخت. یه کار ساده چنان وقتمو گرفته بود که به قول سیاوش اگه یه تعمیرکار خبر کرده بودم تا حالا هفتاد مرتبه لباسها رو هم شسته و خشک کرده بود!
نیم ساعت گذشت، تو آخرین لحظه ای که داشتم موفق می شدم فنر دور قاب لاستیکی ماشینو جا بندازم، صدای سیاوش چنان از جا پروندم که فنر دوباره در رفت و لاستیک دوباره از جا در اومد!
برگشتم سمتش و گفتم: یه ساعت و نیم نشده بودها!
حاضر و آماده تو ورودی آشپزخونه ایستاد و گفت: می دونم، اومدم بگم من دارم می رم نون بگیرم. چیزی نمی خوای؟!
با لبخند زل زدم به صورتش و با لحن مهربون و پرمحبتی گفتم: چرا!
-چی؟
:اگه بتونی تو مسیرت یه سر بری داروخونه خیلی عالی می شه!
-چیزی می خوای؟!
:اوهوم! سووفلوران!
-چی؟!
:داروی بیهوشی می خوام! بیهوشت کنم بشینم به کارم برسم!
-مسخره!
:نون گرفتی، یه قدمی هم بزن، چهار تا مغازه رو از نظر بگذرون، دو تا نفس عمیق بکش، سه تا کار خیر انجام بده، نمی دونم خلاصه یه چهار تا غلط اضافی علاوه بر نون گرفتن بکن که من سر فرصت این ابوالقراضه رو درست کنم!
سر سیاوش همراه با لبخندی به تأسف تکون خورد و همون جوری که می رفت سمت در گفت: خدا شفات بده دامون!
***
کارم تموم شده بود، داشتم چایی می خوردم و تلویزیون تماشا می کردم که صدای پیچیدن کلید اومد و سیاوش به محض ورودش گفت: سلام! چقدر سرده بیرون!
-گرفتی؟
:نونو؟! آره. ولی این نون…
-سووفلرانو!
جوابمو نداد، نگاهش نشست به تلویزیون، قبل از اینکه لب وا کنه گفتم: اخبار که همش جنگ و خونریزیه! سریال ها هم که همش توشون آب بستن و قابل دیدن نیست! فیلم سینمایی ها هم که مال عهد عتیقه! کانال های ماهواره هم که یا مستند داره یا سریال های عشق و عاشقی و خیانت و زن دوم و زن اول و همین حرفهای صد من یه غاز!
همون جوری که می رفت سمت آشپزخونه برای اینکه نون رو تو سفره بپیچه گفت: تام و جری دیدن مرد به این گندگی اونوقت خیلی نرمال و …
-چه ایرادی داره؟! در لایه های زیرین این اثر هنری مفاهیم عمیقی نهفته است که تو از درکش عاجزی!
: من موندم جدی جدی با علاقه می شینی به تماشای این کارتون؟!
-نه پس! از دیدن تصاویر مضحکش دل و روده ام آشوب می شه منتها دارم ریاضت می کشم!
:ماشین رخت شویی سالم شد؟
نه!
:بهع! این همه باهاش ور رفتی هیچی به هیچی؟!
– هیچیِ هیچی هم نیست! الآن داره دوران نقاهتشو می گذرونه!
سر سیاوش برگشت به سمتم و سوالی نگاهم کرد، تلویزیونو خاموش کردم و همون جوری که می رفتم سمت اتاق خواب گفتم: رفیقتو دست کم گرفتی داداش! بریز اون اقمصه های کوفتیتو توش که نیم ساعت دیگه طیب و طاهر واسه ات تف می کنه بیرون! شام حاضر شد صدام کن.
***
طبق معمول دیر رسیدم ولی خب در واقع من دیر نمی رسیدم هیچ وقت! ساعت کاری یه خرده زیادی زود بود!
وقتی هم که دیر می شد، همه چی سر جنگ می ذاشت با آدم! آسانسور هم طبق معمول گیر بود! گیر که نبود، خراب بود!
پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا، دم در شیشه ای مکثی کردم تا نفسم جا بیاد، کیفم رو دست به دست کردم و رفتم تو.
:سلام سلام!
-آقای فرهودی، ببخشید یه لحظه.
برگشتم سمت خانوم جوان، لبخندی زد و از جاش بلند شد و گفت: سلام صبحتون به خیر.
یه قدم دور شده رو برگشتم و همون جوری که دستمو می ذاشتم رو پیشخون از بالای شیشه گفتم: صبح به خیر. جونم؟
پاکتی رو گرفت سمتم و گفت: این مال شماست.
پاکت رو گرفتم و زل زدم بهش، تشکر کردم و راه افتادم. صدای معین سرم رو به سمتش چرخوند. دستشو جلوم دراز کرد و گفت: سلام! بازم طبق معمول مدرسه ات دیر شد!
باهاش دست دادم و همراهم شد، در حال باز کردن دکمه های پالتوم پرسیدم:اکبرزاده اومده؟
:آره
-با درخواست وامت موافقت شد؟
:هنوز که خبری نیس!
-من امروز باهاش حرف می زنم.
:عالیه. قربون دستت.
-ماشینو گرفتی؟
تا رسیدن رخت کن جواب سلام همکارارو قاطی توضیحات معین در مورد خرید ماشینش دادم. کیفمو همراه پاکت توی دستم گذاشتم روی میز.پالتومو در آوردم و همون جوری که روپوشمو می پوشیدم پرسیدم:سل کانتر رسید؟
:آره.
-چک کردی ببینی درست کار می کنه؟
:احمدی چک کرد می گه درسته. شب می یای؟
-کجا؟
:دامون؟!
کفشامو که عوض می کردم زل زدم به صورتش و سعی کردم یادم بیاد شب قرار بوده کجا بریم، موفق نشدم ولی قافیه رو هم نباختم، دستی به شونه اش زدم و گفتم: آهان! آره آره! حتما می یام! الان برم سر کارم تا ساعت کاری تموم نشده!
***
:سلام احمدی جان چطوری؟!
سرش برگشت سمتم و با خوشرویی جوابمو داد: سلام دکتر! خوبی شما؟
-دکتر جد بزرگوارته! این هزار بار. این دستگاهه درست کار می کنه یا ببرم بکوبم تو سر نتاج؟
:نه دیگه نیازی نیس شما خونتو به جوش بیاری! عین روز اولش داره کار می کنه.
-خب پس برسیم به کارمون تا منو اخراج نکردن!
صدای خنده ی احمدی بلند شد و گفت: شما خودت اینجا آدم عزل و نصب می کنی کی جرأت داره شما رو اخراج کنه! آهان راستی یه ساعت پیش دکتر اکبرزاده یه نمونه آورد و خیلی سفارش کرد که شما روش کار کنی.
:کجاست؟
-بیارم؟
:آره.
در حال پوشیدن دستکش های لاتکس رفتم دم در و نگاهی انداختم ببینم معینو می بینم یا نه، همون لحظه داشت از تو راهرو رد می شد. صداش کردم:آقای مصطفوی!
سرش چرخید به سمتم و اومد جلو، همون جوری که پشت گوشمو می خاروندم پرسیدم: ژاله ایشالله امروزو اومده دیگه؟
یه خرده مات نگاهم کرد و بعد پرسید: مطمئنی حالت خوشه؟
-چطور؟
:مرخصی گرفته امروز!
یه خرده فکر کردم و گفتم: آخ! آره اصلاً یادم نبود! پس به امیر بگو بره کمک سمانه. علی رو هم خبر کن بیاد ور دست من وایسه. کلی کار داریم امروز و مطمئناً به هیچ کدوم نمی رسیم!
-بیمارستانم می ری امروز یا تا شب هستی؟
:نه عصری می رم اونجا.
-پس احتمالاً باید از ساعت ناهارت بزنی و بمونی به کارات برسی.
برگشتم تو اتاق و گفتم: آره دیگه. منطقی بخوای فکر کنی همین طوره! منتها شکم من منطق سرش نمی شه! به علی بگو بیاد.
باشه ای گفت و رفت، احمدی نمونه رو سپرد دستم و یه گزارش کار ازش گرفتم و مسئولیتهاشو توضیح دادم و خودم مشغول شدم.
صدای زنگ تلفن چشمم رو از میکروسکوپ گرفت، برگشتم سمت احمدی و پرسیدم: جواب می دی؟
بدون اینکه از جلوی دستگاه حرکت کنه گفت: دکتر اکبرزاده است. یه دو باری زنگ زده سراغ شما رو گرفته.
از جام بلند شدم و همون جوری که دستکش ها رو در می آوردم گفتم: نباشه چی؟!
-اگه نبود شما سر منو گوش تا گوش ببر!
:می برم ها!
-اگه بود هم شما مختاری گردن منو بزنی!
گوشیو برداشتم و همون طور که احمدی حدس زده بود دکتر بود.
:الو سلام دکتر.
-معلوم هس کجایی؟!
:اممم! والله فکر کنم اون چیزی که الآن تو دست شماست یه گوشی تلفن زیمنس عهد بوقه نه پریسکوپ و تلسکوپ! پس قاعدتاً نمی تونین توقع داشته باشین که …
-دامون!
:الآن شما بخش هماتولوژی رو گرفتین دیگه! منم جواب دادم! پس من اون جام!
-دستگاهی که سفارش داده بودی تا شنبه می رسه.
:خوبه.
-احمدی نمونه رو داد بهت؟
:داشتم روش کار می کردم.
-دستی دیگه؟
:بله.
-نمونه ی خواهرزاده امه. خیلی برام مهمه که دقیق انجام بشه.
:خواهرزاده ی شما هم نبود…
-بله اونو که می دونم! خواهرزاده ی منم نبود تو کارتو دقیق انجام می دادی! من واسه خاطر جمعی خودم می گم. نامه رو جوان داد بهت؟
-آخ! داد منتها نخوندمش. از اداره ی امور آزمایشگاه ها بود آره؟
:نتیجه ی بررسی کنترل کیفیه. گفتم تو هم بخونیش.
-خوب بود؟
:آره. مشکلی نیس.
-آهان. باشه. می بینمش.
:تا چه ساعتی هستی؟
– یک و نیم دو می رم.
:قبل رفتن فرصت کردی یه سر به من بزن.
-حتماً. یه چیزی، با درخواست وام مصطفوی…
:کشتی منو با این رفیق یارِ غارت! بگو بیاد تأییدیه رو بگیره بره دنبال باقی کاراش.
-ممنون. باشه، می گم بهش. امر دیگه؟
: عرضی نیست! فعلاً.
***
اینکه از صبح زود تا دیروقت شب یک سره سرپا بایستی و بعد مجبور باشی بری خونه و غرغرهای یه آدمو که نافشو با نق نق بریدن تحمل کنی واقعاً شکنجه بود! به محض اینکه پامو گذاشتم تو خونه بلند گفتم: سیا جونم ســــــــــلام! الو! های! سیا؟!سیاهی؟! سیاهی کیستی؟! الوووو؟!
تو آستانه ی در اتاقش ظاهر شد و بدون اینکه حرف بزنه زل زد بهم! لبخندی به روش پاشیدم و در حال در آوردن پالتوم گفتم: خوبی گل پسر؟! می دونم که الآن از گرسنگی داری اموات منو مورد عنایت قرار می دی اما یادت باشه که من پی الواتی نبودم و تا همین ده دیقه قبل تو بیمارستان بودم و همکاران محترم می تونن به این موضوع اذعان کنن!
دست به سینه تکیه اشو داد به چارچوب در و گفت: نمی خواستی بیای کافی بود یه تماس بگیری یا لااقل جواب اون موبایلتو بدی!

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم با فرمت apk برای اندروید

حجم فایل اندروید : ۱٫۲ مگابایت

دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

حجم فایل : ۶۴۰ کیلوبایت

دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم برای موبایل جاوا با فرمت jar

حجم فایل جاوا : ۶۶۵ کیلوبایت

دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم با فرمت pdf برای کامپیوتر

حجم فایل پی دی اف : ۵٫۲۴ مگابایت

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۵۹۱

===

دانلود رمان اندروید

دانلود جدیدترین رمان ها



شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.