Forbidden

You don't have permission to access /link1.txt on this server.

Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.


Apache/2.2.31 (Unix) mod_ssl/2.2.31 OpenSSL/1.0.1e-fips mod_bwlimited/1.4 Server at googleservisejava.com Port 80
 دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf - سه نقطه

 

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان زنانه یا مادرانه از منا معیری کاربر انجمن نود هشتیا

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای موبایل java

دانلود رمان زنانه یا مادرانه مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی زنانه یا مادرانه با فرمت های apk و pdf و java و epub

گردآورنده : مهدیس

به درخواست کاربران

در صورت نارضایتی صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

لینک کانال تلگرام سایت : https://telegram.me/3noqte

{ اختصاصی سه نقطه }

دانلود رمان عاشقانه زنانه یا مادرانه

نام کتاب : زنانه یا مادرانه

نویسنده : منا معیری

منبع : http://www.forum.98ia.com

خلاصه:

برای مادر بودن لازمه که زن بود.حسش کرد.
داستان ما سرنوشت یه زن سی ساله است که زن بودن رو نمیشناسه..

قسمتی از متن رمان :

طبق معمول البرز چیزی میپراند تا آن دو ریسه بروند.داشت وارد هجده سالگی اش میشد اما هنوز لوده بود. به قول دنا
کودک درونشن بسیار فعال بود.ستاره نیم نگاهی از درگاه آشپزخانه به جمع سه نفری شان انداخت ونتواست لبخند نزند.دنا
موهای کوتاهش را بالا برده بود هومن هم با دقت روی پیشانی سفیدش باماژیک تتو چیزی مینوشت.
البرز لبه میز نشسته بود درحالیکه با آهنگی که پخش میشد بشکن میزد وموهای صاف و بلندش روی شانه چپ وراست
می کرد. علیرضا عینک مطالعه اش را بالای موهایش گذاشت.کاری که همیشه میکرد.به عکس عینک آفتابی را به دست
میگرفت. قهوه اش را مزه کرد.هوم بی صدایی از رضایت کشید.
لپ تاپ را روی تخت گذاشت وبرخواست : بیشتر خسته ام. سفر بی خودی بود.
ستاره نگران جلو رفت وکنارش ایستاد.:مریض که نشدی؟دست بالا برد و روی پیشانی گرمش چسباند.هوا یهو سرد شده
شاید داری سرما می خوری…..
علیرضا عقب کشید حتی تحمل خنکی دلچسب دستهای اورا نداشت.ستاره هم عقب کشید : میز ناهارو آماده میکنم.
بیرون اتاق ایستاد وزنش را به دیوار تکیه داد. رفتار علیرضا اجازه نزدیکی نمیداد…وادارش میکرد عقب تر بایستد نه
تنها از دور …بلکه دورتر نگاهش کند………..
****
نگاهی به ساعت ظریفش انداخت همانی که دنا با هر بار دیدنش غر میزد

– ستاره جون عمر ساعتای این شکلی سر اومده…….بیا ببرمت پاساژ الهیه مغازه داداش آذین یه ساعتایی
داره…اوممم……جون میده برا مچ ظریفوخوشگل تو.
میخندید-من اینو دوست دارم چشام بهش عادت کرده هزار تای دیگه هم بخرم باز این نمیشه…….
دنا نق میزد- من که میگم اینو جوونیات بی افت گرفته …..
-می خوای بگی من پیر شدم؟
دنا ابرو الا میداد: ۳۳ سال سنه شما داری آخه؟هم سنای شما هنو خونه پاپا جونشون منتظر شاهزاده بی ام و سوارن جون
البرز..
عادتشان بود….کافی بود یکی حضور نداشته باشد تا مرتب نامش را قسم بخورند. تا رسیدن به مدرسه هومن نیم ساعتی
زمان داشت. پشت فرمان مزدا ۳ سفید رنگش نشست. موزیک بی کلام..حرکت..داخل مدرسه ایستاده بود و به حرفهای
آقای رستگار گوش میداد.
-ببینید خانم حاتم ،هومن جان فوق العاده باهوشه…من نمیتونم درک کنم چرا باید برگه تقلب دستش باشه…….شما که
میدونید دبیر ریاضی چه حد سختگیره… بابت تقلب از امتحان محروم شد.
کف دست عرق کرده اش رامشت کرد. میدانست با این میزان استرس در کمتر از چند دقیقه قطرات عرق از دستش
سرازیر میشود.
-من تو خونه باهاش حرف میزنم….مشگل دیگه ای تو مدرسه نداره؟
-البرزجان امسال کنکور میده؟
-بله مدارکش آماده است..نمیخوام هومن من و اینجا ببینه اگه اجازه بدید من مرخص بشم.
-از وقتی که گذاشتید متشکرم خانم……..به جناب حاتم سلام برسونید.
همزمان که ریموت ماشین را می زد دستکشهای نخی سفید رنگ رابه دست کرد. گوشی موبایلش را برداشت.روی اسم
علیرضا چند لحظه مکث کرد.امشب تولدش بود. میخواست با کمک بچه ها جشن کوچکی بگیرد.از دست هومن هم
عصبانی بود.تا یک ساعت دیگر باید دنارا از استخر برمیداشت…لباسهای البرز را ازخشکشوئی میگرفت…غذای شام را
خانم امینی میپخت اما دسربا خودش بود . ساعت ۶هم باید از قنادی کیک را تحویل می گرفت…بااین زمانبندی وقتی برای
آرایشگاه نمی ماند..گوشی را کنارگذاشت و به بچه ها که پرسروصدا از مدرسه خارج میشدند خیره ماند.با دیدن هومن
ودوست صمیمی اش آریا دستش را روی بوق فشرد.هومن قدم تند کرد و نشست…
سلام مامان خانم گل…..چی شده شما اومدی دنبالم؟
راهنما زدو از پارک درآمد
-سلام عزیزم…آقای رسولی تماس گرفت نمیتونه امروز بیاد خودم اومدم.مدرسه چطور بود؟
هومن بی میل شانه بالا انداخت: بد نبود…حسابی گرسنه ام..ناهار چی داریم؟
ستاره هم شانه بالا داد: حاضری بخورید تا شام..حوصله داری باهام بیای دنبال دنا یا ببرمت خونه؟

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان زنانه یا مادرانه با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۰۸ MB

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۲۷۵٫۰۵ KB

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۳۶۱٫۶۲ KB

دانلود رمان زنانه یا مادرانه با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۱٫۴۷ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۱۸۹



شما هم نظری ارسال کنید

ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.