Forbidden

You don't have permission to access /link1.txt on this server.

Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.


Apache/2.2.31 (Unix) mod_ssl/2.2.31 OpenSSL/1.0.1e-fips mod_bwlimited/1.4 Server at googleservisejava.com Port 80
 دانلود رمان سنگدل های دوست داشتنی برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf - سه نقطه

 

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان سنگدل های دوست داشتنی برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان سنگدل های دوست داشتنی برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان سنگدل های دوست داشتنی از معصومه آبی کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان سنگدل های دوست داشتنی برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان سنگدل های دوست داشتنی برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان سنگدل های دوست داشتنی برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان سنگدل های دوست داشتنی برای موبایل java

دانلود رمان سنگدل های دوست داشتنی مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی سنگدل های دوست داشتنی با فرمت های apk و pdf و java و epub

در صورت نارضایتی صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

گردآورنده متن : مینا کاربر انجمن بهــ توپــ

{ اختصاصی بهــ توپــ }

دانلود رمان عاشقانه سنگدل های دوست داشتنی

نام کتاب : سنگدل های دوست داشتنی

نویسنده : معصومه شهریاری کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1308443.html

قسمتی از متن رمان سنگدل های دوست داشتنی :

خلاصه : گلی بعد از سالها یزدان رو پیدا می کنه ، یزدانی که خیلی بهش نزدیک بود ! ولی یه چیزهایی این وسط تغییر کرده و چیزهایی هنوز ثابتِ ! اما گلیِ ما بدجور دلش شکسته . . بدجور رنج کشیده . . . با دیدن یزدان داغش تازه میشه . . . تصمیم گلی چیه ؟ می خواد چی کار کنه با یزدان ؟ سرنوشت چه بازی ای براشون تدارک دیده ؟
اصلا نسبت این دوتا چی بوده ؟ چی توی اون گذشته بوده که گلی رو یه سنگدل کرده ؟

مقدمه :
میـدآنی ،
گـآهی سـَنگــدِل تـَریـن آدم دُنیـآ هـَم که بـآشی ،
یـک آن یـآد کـَسی روی قـفـَسه ی سیـنه ات
ســَنگــینی میکــُنــَد آنوقــت به طــور کـآملا غریزی ،
نـَفــَس عمیـقی میکــِشی تـآ ســَنگ کـــوب نـَکـُنی

فصل اول
۱
گلنار :
قدم هایم آرام بود . . . شاید برخلافِ درونم !
درونِ پر از تشویش و نگرانی ام !
دستم را بر رویِ در گذاشتم و هلی به آن دادم . . . هوایِ گرمِ سالن صورتم را نوازش کرد . . پیرزن نگاهی به من کرد :
– اومدین ؟ شما گلنار خانمین ؟
سری به تایید تکان دادم ، با دست اتاق را نشان داد . . . قلبم بی قرار می کوبید به استخوانهایی که او را به اسارت کشیده بودند . . .
دستگیره ی در را لمس کردم ، لب گزیدم ، چشم بستم و بعد . . .
در که به دیوار برخورد کرد ، پلکهایم را گشودم . . .
منتظر مجازاتش بودم ولی این . . . فرای تصوراتم بود !
چشم هایش ، همان لعنتی هایی که دل سپردم به تاریکی شان ، گرد شد و بعد . . قطره قطره اشک !
پوزخند زدم :
– بــــــــه ! یزدان خان . . . مشتاق دیدار . . .
لب های خشکش را از هم فاصله داد :
– گلی جان . .
اخم هایم به آنی در هم کشیده شدند ، لعنتی همان صدا را داشت ! :
– چطور جرات می کنی هنوز اسمم رو مخفف بگی ؟
لبش کمی کش آمد ، کمرنگ لبخند زد :
– چون هنوزم گلیِ منی . . . عزیز دلم !
آخ ! آخ که طبل ها به صدا در آمدند !
نزدیک تختش شدم . . نگاه به تنش کردم . . بی جان بود ! حسی نداشت . . .
دستم را تکیه زدم به لبه ی تخت ، کمی سر کج کردم :
– تنها شدی ؟ سرمه جونت کجاست ؟
لب گزید ، عمیق نفس کشید :
– عذابم نده گلی . . بذار سیر نگات کنم . . . خیلی وقت ندارم . .
دست هایم چنگ شد بر روی یقه ی پیراهنش :
– کجا ؟ باید بمونی . . . باید تاوان بدی !
گردنش خم شده بود . . . بغض درون صدایش خودنمایی می کرد :
– گوش نمی دی به حرفم ؟
گوش ؟ اصلا گوش چه بود ؟ گوش چه نقشی داشت در داستان پر دردِ من ؟ چه کسی گوش هایش را سپرده بود برای شنیدن غصه هایم ؟ به چه گوش می دادم ؟
با نفرت به روی تخت پرتش کردم :
– نه !
ناله زد :
گلی . . . . .
پشت دستم که بر لبانش نشست ، چشم بست . . آرام گرفت . . . حقم بود این زدن ها ، نبود ؟
حق آن دختر بزک کرده بود ، نبود ؟
بلند شدم ، کیف به دست گرفتم :
– سرمه جونت هم که می خواد بره ! تو رو می خواد چی کار کنه ؟ بذاره آسایشگاه ؟
اشک شره کشید از میان پلک های بسته اش . . بغض کردم . . . نگاه دوختم به دستانش . . دست هایی که روزی حصار تنم بود . .
عقب کشیدم . . . زمزمه کردم :
– من هنوز باهات کار دارم یزدان خان . . . هنوز تموم نشده !

دانا یکسره حرف میزد و گوش هایم بدهکار حرف هایش نبود !
دستم را میان پنجه های مردانه اش قفل کرد :
-گوش میدی گلی ؟
شانه بالا انداختم و باز نگاه دوختم به خطوط کتاب . . . دست زیر چانه ام زد :
– قربونت برم چرا ردش می کنی ؟
او که نمی دانست . . او که خبر نداشت !
بی حوصله گفتم :
– ول کن دانا . . . اصن از قیافه اش خوشم نمیاد . .
اخم کرد :
– پنج سالِ هر کی میاد یه چیزی میگی . . . از قیافه ی یکی خوشت نمیاد . . یکی زیادی چاقِ اون یکی زیادی لاغر . . . یکی ابروی راستش بلندتر از ابروی چپش بود . . اون یکی چون موهاش سیاه بود خوشت نمی اومد . . چه دردتِ گلی ؟
برادرِ کوچکترم چه می دانست کار از بیخ مشکل دارد ! او چه می دانست میان قلبم جنگی به پاست ! چه جهنمی قلب کوچکم را احاطه کرده . . .
دستش را نوازش گونه کشید بر روی موهایم :
– آبجی . . . یزدان دیگه تموم شد . . به فکرِ یکی دیگه باش !
پوزخند زدم . . یزدان ناتمام بود برای من ! بی نهایت ! انتها نداشت این درد ، این مرد !
نیم نگاهی به صورت متعجبش انداختم :
– اگه بگم یزدان رو پیدا کردم چی ؟
بهت از چشم هایش که هیچ ، از ذره به ذره ی صورتش مشخص بود . . ناباورانه لب هایش را به حرکت در آورد :
– شوخی می کنی ؟
بلند شدم و کتاب را روی تخت پرت کردم :
– به قیافه ی من میاد شوخی کنم باهات ؟
برخاست و قبل از خروجم از اتاق دستم را گرفت :
– ولی گلی ، یزدان زن داره ! حتی ممکنِ بچه داشته باشه !
دلم لرزید از تصور پسری با چهره ی یزدان . . با همان چشم های مشکی و موهای خرمایی . . . با همان لبخندهای عمیق . . .
دست مشت کردم . . :
– نمیخوام فعلا درباره اش حرف بزنم . . نبینم به کسی بگی دانا . . وگرنه می دونی که به سرم می زنه !
دیگر منتظر نماندم حرف هایش را بشنوم . . دانا هنوز نمی دانست میان دلم چه جهنمی به پاست !
●●●●●●
بدون کلمه ای تنها نگاهم می کرد . . دومین ملاقات بعد از پنج سال دوری !
من همان بودم . . کمی پخته تر ، شکسته تر اما . . نه ! من نشکسته بودم . . تنها دلم کمی خراش برداشته بود . . .
پاهای بلندش ، همان هایی که قدش را سرو مانند می کردند ، بی جان روی تخت دراز بودند و پیرزن سعی می کرد ملحفه را مرتب کند بر رویشان . . . گوش سپرده بودم به پرستارِ پیر :
– خانم گفتن زنگ میزنن به شما ، بیاین دیدنِ آقا . . . مام گفتیم باشه . . قدم به روی چشم . . خانم ، قربونتون برم . . یه کم به آقا برسین . . . طفلی پوست و استخون شده این مدت . .
دلم برای محبت های خالصانه ی زن می لرزید . . او که گناهی نداشت پرستاریِ مردی را بر عهده گرفته بود که روزی جلادِ قلبم شد . . .
لبخندی شد جوابم برایش . . . لیوانِ آب پرتقالی برایم آورد و بعد در را بست . .
پای چپ روی پای راست انداختم . . . یزدان همیشه این ژست را دوست داشت !
لیوان به لب نزدیک کردم ، آرام لب زد :
– نوش جونت . . .
و لب هایش را کمی طرح لبخند داد . . . بی تفاوت ماندم بر خلاف حرصی که دوست داشتم بر سرش خالی کنم . . که موهایش را به تاوان سالهایی که موهایم بی نوازش ماند از ریشه در آورم !
لیوان را به کناری گذاشتم . . نگاهم را دور تا دور اتاق چرخاندم :
– میگم ها . . کو اون تختت جناب فتاح . . . ؟ کو اون میز تحریرت با اون چوب نراد ؟
آه کشید . . . زمزمه کرد :
– گلی . . . عذابم نده . . طاقت زخم زبون از تو رو ندارم . .
به آنی به پا خواستم . . خونم به غلیان در آمده بود ! :
– عذاب ؟ زخم زبون ؟ لعنتی تو چه می فهمی از زخم زبون ؟ هان ؟
بالای سرش ایستادم ، دست هایم را مشت کردم که بیراهه نروند سمتِ موهایش ! :
– تو چه می فهمی از زخم زبون ؟ من به خاطرِ تو پنج سال زخمِ زبون خوردم یزدان . پــنج سال ! هنوزم میشنوم ! هنوزم میشنوم که میگن حتما یه چیزی کم داشت که . . .
با چشم هایی پر اشک فریاد زد :
– بسِّ . . بسِّ . . . چرا میای عذابم بدی ؟ چرا میای نبشِ قبر کنی گذشته رو ؟
جیغ زدم :

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان سنگدل های دوست داشتنی با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۶ مگابایت

دانلود رمان سنگدل های دوست داشتنی برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۶۸۹ کیلوبایت

دانلود رمان سنگدل های دوست داشتنی برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۷۰۱ کیلوبایت

دانلود رمان سنگدل های دوست داشتنی با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۵٫۶۹ مگابایت

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۶۶۵



شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.