Forbidden

You don't have permission to access /link1.txt on this server.

Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.


Apache/2.2.31 (Unix) mod_ssl/2.2.31 OpenSSL/1.0.1e-fips mod_bwlimited/1.4 Server at googleservisejava.com Port 80
 دانلود رمان شاید تلخ ... شاید شیرین برای اندروید،تبلت،جاوا،ایفون،pdf - سه نقطه

 

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان شاید تلخ … شاید شیرین برای اندروید،تبلت،جاوا،ایفون،pdf

بار

دانلود رمان شاید تلخ … شاید شیرین برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان شاید تلخ … شاید شیرین از niloufar 1999 کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان شاید تلخ … شاید شیرین برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان شاید تلخ … شاید شیرین برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان شاید تلخ … شاید شیرین برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان شاید تلخ … شاید شیرین برای موبایل java

دانلود رمان شاید تلخ شاید شیرین مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی شاید تلخ … شاید شیرین با فرمت های apk و pdf و java و epub

این رمان با کسب اجازه از صاحب اثر در سایت قرار داده شد.

{ اختصاصی بهــ توپــ }

دانلود رمان عاشقانه شاید تلخ … شاید شیرین

نام کتاب : شاید تلخ … شاید شیرین

نویسنده : niloufar 1999 کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1184776.html

قسمتی از متن رمان شاید تلخ … شاید شیرین :

با صدای زنگ گوشیم مثل جت از خواب بلند شدم.خودمو لعنت کردم که چرا اینقدر صداشو زیاد کردم که دیوارای اتاقم بلرزه…
باگیجی دست بردم سمت پاتختی و گوشیم و برداشتم.
باصدای خواب آلودی جواب دادم:
-الووو…………
-زهرمار الوو…!کوفت و الووو….!این دیگه چه صداییه؟خجالت نمی کشی تا الان خوابیدی؟ساعت و نگاه کردی؟…لنگ ظهرهههههههه..مر…..–
-یه دیقه خفه خون بگیر!گوشمو کر کردی…اولا من تازه ۴ ساعته خوابیدم!مثل تو نیستم که اینه بچه دبستانیا ساعت ۹ شب می گیره می خوابهمن کار و زندگی دارم…از دیشب تا خوده صبح شیفت بودم…ثانیا اصلا خوابه من به تو چه ربطی داره!……
با لحن ذلسوزانه ای گفت:
-الهی بمیرمممممممم……چرا زودتر نگفتی؟برو بخواب عزیزم.من بعدا زنگ می زنم..!!!
(چشام شده بود اندازه ی توپ تنیس! این دختره دیوونست بابا!!! همین الان داشت فحش می داد….)

-تازه الان این و می گی که خواب از سرم پریده؟….حالا که زنگ زدی کارتو بگو؟
-هیچی گفتم امروز پنجشنبه است،به جای اینکه توی خونه بشینیم بریم یه جایی…حوصلم سر رفته به میشا هم گفتم اون میاد،تو هم بیا…تو که می دونی ما بدونه تو هیچ جا نمی ریم،پایه ثابتمون تویی…بدونه تو صفا نداره…

-بسه،بسهه….اینقدر زبون نریز!موفق شدی تونستی خرم کنی ! حالا کجا می خوایم بریم ؟
-اووووووووووووومم….گفتم شاید رستورانه بابای میشا خوب باشه ….خیلی خوش می گذره..نظرت چیه؟

-خوبه! ساعت چند؟
-اه، اه،اه،اه……….چقدر عصبانی تو…یه ذره ذوق نشون بده…خیر سرمون می خوایم بعد دو هفته همدیگرو ببینیم…
-اینقدر حرف نزن! سرم و خوردی …..بگو ساعت چند؟
-خیلیییی بیشورییییی…مثلا دارم باهات حرف می زنم احمقققققققققققق…..یعنی الان خفه خون بگیرم دیگه! باشه من خفه می شم…..ساعت ۸ خوبه؟
-آره خوبه…
-……………
-شمیم!!!!!!!!
-…………….
-اه ، خودتو لوس نکن دیگه….باشه ببخشید ….قهر نکن وگرنه بعدا حالتو می گیرماا !!!!!
با لحن حرصی گفت:
-واقعا الان می خواستی نازمو بکشی که آشتی کنم دیگه!!!!!نخواستم،نخواستم…از صد تا فحش بدتر بوووووووووووودد…!!
خندیدم و گفتم:
-باشه حالا….آخه گفتم زیاد نازتو بکشم پرو میشی….
-کثافتتتتتتتتتتت…بعدا حالتو می گیرم …..ساعت ۸ بیا
-باشههه………در ضمن زیاد حرص نخور شیرت خشک می شه!!!!
-ایییییییییییشش، بی تربیت….!من هنوز قصد ادامه تحصیل دارم…..هنوز شوهر نکردم که بخوام بچه شیر بدم…
-گمشووووووووووووووو……حالا من یه چیزی گفتم عزیزم,تو چرا جو میگیرتت بحث و می کشی به شوهر.هرکی ندونه فکر می کنه محتاجه شوهری?

_نههههههه….حالا من یه چیزی گفتم….
_باشه عزیزم فعلا کاری نداری..
نه…..بای بای
_قربونت

گوشی و قطع کردم و به طرفه حموم اتاقم رفتم…

وقتی از حموم بیرون اومدم سریع لباس پوشیدم و موهامو خشک کردم…….

جلوی آینه نشستم و مشغول آرایش شدم..توی یه لحظه دست از کارم کشیدم و با دقت بیشتری به خودم خیره شدم….

چشمهای درشت مشکی با مژه های بلند فر خورده، ابرو هایی که نه هشت بود نه کاملا گرد..مدلش و دوست داشتم، بینی قلمی ،لبای گوشتی و متناسب با صورتم، گونه های برجسته ، موهای مشکی که بلندیش تا زیره کمرم می رسید، پوستی که به لطف آفتاب برنزه بود….

پوزخندی زدم و جلوی آینه ایستادم:

و در آخر هیکل فوق العاده ای که یه ساله پیش به خاطرش مدل شدم….شاید باید جمع ببندم….شدیمممم..

بعد از رفتنش دیگه هیچوقت پامو توی اون سالن مد لعنتی نذاشتم….اونجا همش خاطراته اونو برام زنده میکرد..

لبخند تلخی روی صورتم اومد …سرم و محکم تکون دادم تا بیشتر از این بهش فکر نکنم…

دوباره به خودم نگاه کردم و با حرص زی لب گفتم:

-زیباییه خیره کننده به چه دردم می خوره…ای کاش اونقدر زشت بودم تا دیگه هیچکس بهم نگاه نکنه، در عوضش فقط یه ذره ، یه ذره تویه این زندگی خوشبخت بودم، آرامش داشتم…ای کاش هنوز همون آدمه شر و شور بودم که از دیواره راست بالا می رفت…ای کاش ….ای کاش.

با یاده قدیما بغض کردم..

دستم و محکم کشیدم رو صورتم: نه..من هیچوقت گریه نمی کنم….هیچوقت..

به ساعت نگاه کردم، ۸ بود چقدر زود گذشت من نفهمیدم…

لباسام و که شامل شلوار مشکی، شال مشکی،پالتوی سفیدی که بلندیش تا وسط رونم بودبا یه چکمه مشکی که همش تا زیره زانو خز بود پوشیدم…

با رضایت به خودم نگاه کردم ، همیشه شمیم و میشا میگفتن که خیلی خوش پوشم و با وجود خوشگلیم همه بهم نگاه می کنن…اما مهم نبود …..خیلی وقت بود دیگه هیچی مهم نبود….

بوگاتی مشکیه خوشگلمو توی پارکینگ رستوران پارک کردم…اینجا رستورانه بابای میشا ست که خیلی بزرگ و خوشگل و صد البته جای دنجیه و من خیلی اینجارو دوست دارم……بودن کناره شمیم و میشا خیلی خوبه و دخترای خوبین…

باهاشون یه ساله پیش توی نمایشگاه نقاشی یکی از همکلاسی هام آشنا شدم ..جفتشون دانشجوی مهندسی تویه یه دانشگاهن…

حیف که نمی تونم دوستایه صمیمیه خودم بدونمشون….حیف…..اه، لعنتی باز یادش افتادم….

برای اینکه بیشتر از این فکر نکنم قدمامو تندتر کردم تا به در اصلی برسم….

وقتی وارد رستوران شدم، همه ی نگاه ها بهم دوخته شد…

اوففففففففففف بازم این نگاه های عذاب آور…یکی نیست بگه مگه شما آدم ندیدین…

چشم چرخوندم تا بچه هارو پیدا کنم…آهان بلاخره بین این همه میز تونستم پیداشون کنم…

خیلی تعجب کردم چون شمیم و میشا بدتر از صدتا پسر بهم نگاه می کردن ..خندم گرفته بود..

به طرفشون رفتم….

-سلاامم…

اینه احمقا نگام می کردن.

-جواب سلام واجبه هاااا…….چرا اینه اسکلا منو نگاه میکنین؟

شمیم:تو رو خدا پاشو برو من غلط کردم گفتم بیای!

-چراااااا…خیلی دلتم بخواد..

میشا:شمیم راست میگه..پاشو…….پاشو..

شبنم اینه در مونده ها گفت: تازه وسط بهشت افتاده بودیمااااا با اومدن تو صاف افتادیم تو جهنم…

خندیدم و گفتم:

-چرا عزیزم ؟……نکنه منظورت از بهشت همون نگهبانای خوشتیپ، خوش هیکل ، خوشکل و پولدارن….

-آخ گفتی …تو که مثل بچه بسیجیا کلت توی یقته نمی فهمی این دور و بر چه خبره….

-میشا: واییییییییییی…..هیکلش درسته تو حلقم…..

منو شمیم با چشای گرد شده گفتیم:

-کیو میگی؟…..

-میشا: واااااااای شمیم نگاه کن…اون شوهر آیندمه…فداش بشم..آخ قربونه قد و بالات برم..

زدم زیره خنده:

-باشه،تو رو خدا آروم باش برات می گیرمش..می ترسم یه خورده دیگه حرف بزنی بحث +۱۸ بشه…تا الان که قربون صدقه ی همه چیش رفتی…

میشا: هوووووووووووووی…مگه گوسفنده که می خوای برام بگیریش؟اون جیگر مرغ عشقه منه،که اون یه جفتشه منم جفته دیگش….

شمیم حالت اوق زدن و درآورد، بعد با حرص گفت:

-تو رو خدا یه وقت رودل نکنی…درضم ماله من بهتر از ماله تو…

-میشا: ایشششششششششششش اون شیر برنج بهتر از ماله منه؟

-شمیم: کجاش شیر برنجه؟

بعد باخنده گفت:

-فقط بچم انگار تو بچگی زردی داشته الانم یه خورده اسهال ، استفراغ گرفته، رنگش به کاشی دسشویی خونمون میزنه….

زدیم زیره خنده که میشا گفت:

-به نظرم بیشتر به زردی میزنه انگار شاش بند شده فشار زده بالا …

منفجر شدیم از خنده..

-بابا شما تا همین الان داشتین درباره ی شوهراتون بحث می کردین بعد رسیدین به رنگ پوسته این بیچاره؟

میشا: بیچاره؟…تو که تا دیروز خرخره ی پسرارو می جوییدی، بدبختا نمی تونستن از دو فرسخیت رد شن…الان شدن بیچاره؟

-هنوزم ازشون نفرت دارم فقط محض اطلاع گفتم اینقدر مسخرشون نکنین…

میشا: بیخیال بابا..

شمیم: ولی خداوکیلی می تونی از این حوریای بهشتی متنفر باشی؟حداقل یه نگاه بهشون بکن چشاشون دراومد اینقدر نگات کردن…چه شانسیم داری ۲۰نفر زل زدن بهت…فقط یکیشون انگار بچه ی خوبیه نگات نمی کنه،لامصب خوشکل تر از بقیست………..۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶و……اوففففففففففففف کلی خاطر خواه داریا ۱۲، ۱۳ تا میز حواسشون به تو…

میشا: به بابام بگم وقتی تو هستی دیگه این خوشکلا رو اینجا راه نده ،فقط وقتی من هستم بیان….

با نفرت گفتم:

-حالم از همشون بهم می خوره…بزار اینقدر نگاه کنن تا جونشون در بیاد.

بچه ها وقتی دیدن عصبانی شدم دیگه هیچی نگفتن…

خیلی وقت بود که غذا رو آورده بودن….شمیم و میشا مشغوله خوردن شدن…

و …

===

کسانی که تمایل دارند رمان خودشان به صورت کتاب در سایت منتشر شود در انجمن سه نقطه عضو شوند و یا با ایمیل مدیریت در ارتباط باشند.

ایمیل مدیریت :

Snapshot_2014-08-14_002521

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان شاید تلخ … شاید شیرین با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۱۱ MB

دانلود رمان شاید تلخ … شاید شیرین برای ایفون،ایپد با فرمت epub

download

حجم فایل : ۲۹۵ KB

دانلود رمان شاید تلخ شاید شیرین برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۳۵۲ KB

دانلود رمان شاید تلخ شاید شیرین با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۵٫۵۰ MB

===

دانلود رمان جدید

دانلود رمان جدید برای اندروید

دانلود رمان اندروید

برچسب ها :


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.