این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان طغیان برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان طغیان برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان طغیان از **ava** کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان طغیان برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان طغیان برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان طغیان برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان طغیان برای موبایل java

دانلود رمان طغیان مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی طغیان با فرمت های apk و pdf و java و epub

در صورت ناراضی بودن صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

{ اختصاصی بهـــ توپـــ }

با تشکر فراوان از مینا بابت ارسال متن این رمان.

دانلود رمان عاشقانه طغیان

نام کتاب : طغیان

نویسنده : **ava** کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : www.98ia.com

قسمتی از متن رمان طغیان :

صداتو ندارم…یکم بلندتر
دوستت دارم..
صدای خنده…صدای همهمه….
پریسا بابا قطع کن اون گوشیو کیک آب شد!
الان میام……کیان!
جان کیان؟
کاش بودی….

زنگ تلفن….نفس…نفس…تیک …تاک…تیک …تاک….زنگ تلفن…
چشمهای وحشت زده و دریده رو از تاریکی دیوار اتاق برداشتم و دوختم به تلفن .با پشت دست عرق پیشونیم رو خشک کردمو گوشی رو برداشتم.لبهای خشکم رو به هم فشار دادم تا قطره آبی اگه هست فرو بره و گلوی خشکیدم رو تازه کنه….
الو؟
الو پریسا….بمیرم الهی خواب بودی میدونم…ولی نمیشد صبر کنم تا صبح
دستم رو روی قلبم گذاشتم.انگار تازه داشت هوش و حواسم سرجاش میومد.میخواستم قلبم رو ساکت کنم تا با تمرکز کامل بشنوم که لادن چی میگه…(لادن!الان باید توی راه باشن…ماه عسل …)
چی شده لادن….لادن حرف بزن چی شده؟
آروم باش پریسا هیچی نشده…یعنی برای ما اتفاقی نیوفتاده…فقط ببین پریسا هول نکنیا
صدای احمد:بابا تو که سکتش دادی!بده من گوشیو…الو پریسا
احمد …چی شده؟
ببین پری جان آروم باش فقط گوش کن…ببین ما فکر میکنیم کیان زندس….یعنی کیان رو دیدیم
نگاهم روی آسمون پر ستاره پشت پنجره خیره موند.سکوت بود….یه سکوت خالص….حتی صدای نفسی هم نبود…یا بود و شنیده نمیشد….شاید زمان ایستاده بود و درست زمانی به جریان افتاد که عقربه ساعت باز صدا کرد…تیک…. تاک…و زمزمه پر بهت و بغضی که از لرزش لبهای ظریفی شنیده شد…(ولی کیان مرده!)
الو پریسا….پریسا گوش کن…به خدا راست میگم…من که تا مطمئن نباشم به تو زنگ نمیزنم ها؟
بلند شدم.صدام قوت گرفت…الان دقیقا کجایین شما؟

اگه سالها یه چیزی از خدا بخوای و یه نیمه شب بهت بگن اون چیزی که میخواستی فقط چند کیلومتر باهات فاصله داره چیکار میتونی کنی جز اینکه لباس پوشیده و نپوشیده بشینی پشت فرمون و بی مهابا بری؟؟!……
(خدایا یعنی تو….تو کیان رو بهم برگردوندی؟….خدایا اگه خودش باشه قسم میخورم قدرشو بدونم قدر این نعمتی که بهم دادی رو…فقط زنده باشه هرچی میخواد باشه…هرجور…هر….هر شکل…..فقط باشه…زنده!
ماشینش سوخته بود….هیچی ازش نمونده بود خودم با دوتا چشمای خودم لاشه ماشینشو دیدم….اگه از اون ماشین نجاتش داده باشی….دیگه برام مهم نیست…هنوزم سر حرفم هستم خدایا…یادم نرفته فریادهامو که برش گردون ولی فلج ولی بدون زیبایی قبلیش…یادمه چی گفتم…
اگه بهم برش گردونده باشی…خدایا من چطور از پس شکرش بر بیام؟زمین و آسمونت رو غرق بوسه کنم به اندازه شکرانه یه تار موهاش نیست که وجودش….وجودش….
بوق…….پدال گاز بیشتر فشرده شد.مه غلیظتر و غلیظتر میشد و صدای ذهن هنوز توی گوشهام نجوا میکرد….خدایا خواهش میکنم معجزه کن….تا آخر عمر شکرت رو میگم…هر بار….هربار بغلش میگیرم با صدای بلند میگم خدایا شکرت…خدایا معجزه کن….
رشت بیست کیلومتر……نزدیکه….رسیدم…. رسیدم…)

از صدای کهنه زمخت خودم دیگه خسته شدم…حرف حرف حرف…کاش ذهنم فقط واسه یه شب حرفی برای گفتن نداشت….عادت خوبیه…اینکه هر وقت دراز میکشم ساعد دستم رو روی پیشونیم میذارمو چشمام رو ریز میکنم و میشینم پای حرف و حدیثای ذهنم که تمومی نداره…سنگینی ساعدم سردردهامو کم میکنه…چشمامو سنگین میکنه…و مضحک ترین مزیتش اینه که…لمس تن خودم…از تنهاییم کم میکنه….چه شبایی که با یه دست شونه خودم رو فشار ندادمو زمزمه نکردم محکم باش مـــــرد….و بغضم رو خوردم….یا چه شبایی که زانوهامو توی سینم گرفتم و گریه کردمو…خودم رو نوازش کردم…برای اون چشمهای مه آلود و غبار گرفته طوسی رنگ…برای دردهایی که تصویر گونه، قاب گرفته شده و مجلل به سرسرای ذهنم آویخته هست و من…نمیتونم روزی بی نگاه ازشون رد شم…
میبینمش….هر روز….همون چشمهای غبار گرفته رو…همون چشمهای غبار گرفته رو که توی زاویه ای از تابش نور آفتاب…شعله میکشه…و هر روز آرزو میکنم….آرزویی که هرگز برآورده نمیشه….اینکه برای یک بار دیگه یک ساعت از زندگی گذشتمو پس بگیرمو دوباره زندگی کنم و بعد…بمیرم….
میشه تصور کنم امروز همون روزیه که منِ دانشجوی هنر،نشستم روی یکی از همون صندلی هایی که دور تا دور محوطه باغ چیده شده….روبروی پایه نقاشی خودم….روبروی مدل نقاشی امروز کلاس…باد میاد برگه های قلم خورده کاهیم رو ورق ورق میکنه و من چشم میدوزم به نگاه غبار آلود دختری که نگاهش به جایی وصله که هیچ جای دنیا نیست…نه نگاهش به منه و نه به من نیست….نور آفتاب از پشت گوشش میتابه توی صورتش .نگاهش رنگ گرفته…رنگ رقص دونه های غبار توی باریکه های نور….باد طره مویی که از مقنعش بیرونه رو تکون میده…موهاش رنگ خاکه….پوستش رنگ گندم…و یه خال بالای لب برجسته و لاله وشش جا خوش کرده….دلم میریزه…سرانگشتام عرق میکنه….جای انگشتام روی برگه کاهی گود میشه.یه لحظه نگام میکنه.حس میکنم همه ذهنم رو خوند…خجالت زده و دست پاچه نگاهم رو ازش میدزدمو میچسبونم روی برگه کارم….برگه نقاشیم که نگاه مها رو روی خودش داره.قلبم تند میزنه…تاپ تاپ تاپ….یه بار دیگه نگامو بلند میکنم….مها معصومی هنوز داره نگام میکنه….نمیتونم بیشتر تاب بیارم….آب دهنم میپره توی گلوم و میفتم روی سرفه…مها نگاهش رو میگیره ازم.با پشت دست عرق پیشونیمو پاک میکنمو به کارم ادامه میدم….به کشیدن همون نگاه غبار گرفته که بهم زل زده …
آه از اون نگاه غبار آلودی که رد سرخ خون از گوشه مژگان تاب دارش…جاده باز کرده و روی آسفالت چک چک چک….
چک چک چک….به پهلو میچرخم و قطره سرد اشکم توی بالش فرو میره…صدای بارون آرومم میکنه….خودمو بغل میکنم و کز میکنم گوشه تخت…فردا روز دیگه ای هست….یه روز بد….و بدتر اینکه بدونی فردا روز بدی داری….شاید شروع روزهای بد….این گذشته اشتباه چیه که هر جا میرم گم نمیشه….دنبالمه…دنبالم میگرده….دنبالم میگرده

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان طغیان با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۹۲۶ کیلوبایت

دانلود رمان طغیان برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۲۶۶ کیلوبایت

دانلود رمان طغیان برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۳۲۸ کیلوبایت

دانلود رمان طغیان با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۲٫۶۰ مگابایت

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۱۵۷



شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.