این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان عشقم رو نادیده نگیر برای اندروید apk و pdf

بار

دانلود رمان عشقم رو نادیده نگیر برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان عشقم رو نادیده نگیر از mina-flame girl کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان عشقم رو نادیده نگیر برای موبایل و تبلت اندروید apk و کامپیوتر pdf

دانلود رمان عشقم رو نادیده نگیر مخصوص اندروید

دانلود رمان عشقم رو نادیده نگیر کامل و بدون سانسور

دانلود نسخه اندروید رمان عشقم رو نادیده نگیر

دانلود کتاب الکترونیکی عشقم رو نادیده نگیر با فرمت apk و pdf

دانلود رمان جدید

دانلود رمان عشقم رو نادیده نگیر نوشته mina-flame girl

دانلود رمان عاشقانه عشقم رو نادیده نگیر

در صورت ناراضی بودن صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

{ اختصاصی بهـــ توپــــ }

دانلود کتاب رمان عشقم رو نادیده نگیر مخصوص گوشی موبایل و تبلت اندروید و کامپیوتر

نام کتاب : عشقم رو نادیده نگیر

نویسنده : mina-flame girl

منبع : http://www.forum.98ia.com/t739918.html

قسمتی از متن این رمان :

با چشمایی متحیر به مامان خیره شدم. اصلا باورم نمیشد همچین چیزی بشنوم!!
همونجوری به مامان زل زده بودم که یه دفعه گفت:”چت شد سارینا؟! من فقط قبول کردم واسه ی خواستگاری بیان. اگه هم ازش خوشت نمیاد میتونی امشب اعلام کنی و جواب رد بدی.”
تازه به خودم اومدم…مگه میتونستم جواب رد به کسی که عاشقشم بدم! هنوزم توی مغزم نمیگنجید ارسلان بیاد خواستگاریم. یعنی این همه روز منو دوست داشته و من نمیدونستم؟؟!!
واقعا گیج شده بودم. یاد آخرین روزی افتادم که ارسلانو میدیدم.
حدود ۷ سال پیش که من ۱۳ و ارسلان ۱۷ سالش بود. ارسلان میخواست پیش مامان بزرگش (تبریز) بره.
اون روز یه خریتی کردم که هیچوقت فراموش نمیکنم.
یادمه وقتی وارد فرودگاه شدیم,اول از همه چشمم بهش خورد…درست کنار زن عمو وایستاده بود و دلداریش می داد…توی اون موقعیت هم نتونستم خودمو کنتر کنم و اجازه دادم اشکام سرازیر شه!
خودمم نمیدونستم این حسی که بهش داشتم چیه…اما هر چی بود باعث می شد تمام فکر و دکرم بشه اون!
توی اوج نوجوانی بودم…یادمه هر کاریکه می کرد, ,وابستگی من هم بهش بیشتر می شد. همیشه سعی می کردم توی کاراش بهش کمک کنم…حتی چندباری هم توی خواب یواشکی دیدش می زدم!
اوایل متوجه این کارام نبود اما وقتی فهمید نگاه های من بهش عادی نیست, سعی می کرد خودشو ازم دور کنه…میتونستم حرص و عصبانیت رو توی چشماش ببینم اما هیچ وقت این نگاه هاشو پای تنفرش نمی زاشتم…اونقدر توی خودم غرق شده بودم ..اونقدر سعی می کردم خودمو بهش نزدیک کنم که متوجه نشدم این کارم باعث تنفر و زدگیش میشه!!اون موقع هم فقط ۱۳ سالم بود. با این که تمام تحقیراشو می شنیدم ولی هیچ وقت به روی خودم نیاوردم!
گاهی حتی خودمم از این همه ضایع بازیام حالم بهم میخورد اما تا می دیدمش, تمام فکرایی که برای خودم توی ذهنم درست میکردم, خراب میشد!
اونقدر توی افکارم فرو رفته بودم که متوجه ی صدای بلند گو که پرواز تبریز رو اعلام کرد, نشدم!
نمی دونم خودمو چجوری بهش رسوندم؟…چجوری روبروش وایستادم…و چجوری دهنمو باز کردم و تمام احساساتم رو بهش گفتم!… تمام حرفایی رو که توی کارام خلاصه کرده بودم!!
وقتی حرفام تموم شد از خجالت سرم رو پایین انداختم! بابت اعترافم
پشیمون نبودم اما ترس از جوابش نمیزاشت آروم باشم…حدس میزدم تمام فکر و خیالاتی که این همه روز واسه خودم درس کرده بودم, اشتباه بوده! همینطور هم شد…
بخاطر سکوتی که بینمون ایجاد شده بود,سرم رو بالا آوردم و توی چشماش خیره شدم…نگاهش هیچی رو نشون نمی داد…انگار مقابل یه سنگ وایستاده بودم…هیچی رو نمی شد از توی نگاهش خوند… خالی از حسی!به معنای واقتی سـرد و خشـک!… کم کم نگاه بی تفاوتش جای خودشو به پوزخندی داد
ارسلان:_ انتظارشو داشتم همچین چیزی بگی!
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:
-ببین سارینا من نمیدونم کدوم کارم باعث شد تو بهم علاقه مند شی!هیچوقت هم کاری نکردم باعث سوء تفاهم تو شه!
خودتم بیشتر از هر کسی میدونی این رفتار چند ماه اخیرت خیلی تابلو بوده..
میدونی تنها چیزی که باعث شد ازت خوشم نیاد چیه؟!
بدون اینکه منتظر جوابم باشه ادامه داد:
-اونقدر این چند ماه خودتو بهم می چسبوندی که سعی می کردم جایی که تو هستی حضور نداشته باشم! نمی دونم این چه حسیه که داری اما بهتره فراموشش کنی!!… میدونی که خوشم نمیاد یکی به پروپام بپیچه!
دیگه نموندم بقیه حرفاشو بشنوم. از طرفی هم داشتند در رو می بستن به همین خاطر خودش زودتر خداحافظی سرسری با همه کرد و بدون اینکه نیم نگاهی به من بندازه , از فرودگاه خارج شد… خیسیه اشک رو روی گونه هام حس می کردم…حتی سعی نکردم جلوشونو بگیرم…سنگینی نگاه مامان رو روی خودم حس میکردم!
سرمو انداختم پایین و گذاشتم اشکام راحت تر راه خودشونو باز کنن… خودمو اماده ی هر عکس العملی کرده بودم اما حتی فکرشو نمی کردم بخاطر یه اعتراف اینقددر تحقیر شم! دوباره حرفاش توی ذهنم تکرار شد:
– “بهتره فراموشش کنی”
چجوری میتونستم فراموشش کنم؟! حالم از این همه ضعفم بهم می خورد. تا حالا جلوی کسی اینجوری خورد نشده بودم!
با دستی که به کمرم خورد به خودم اومدم و با ترس به چشمای بابا خیره شدم…انگار فهمیده بود نباید چیزی بپرسه. بی هیچ حرفی خودمو توی آغوش گرمش جا دادم و اجازه دادم اشکام راه خودشونو روی گونه هام پر کنن…
با صدای شاکیه مامان به خودم اومدم و بهش خیره شدم
مامان:- سارینا معلوم هست چته؟؟حداقل بخاطر من یه امشبو تحمل کن!
هــه مامان من به چی فکر می کرد,من به چی! ذهنم خیلی درگیر بود…با صدایی اروم که خودمم به سختی شنیدم گفتم:
-من میرم یکم استراحت کنم
و در مقابل چشمای گرد شدش به طرف اتاقم حرکت کردم
تا وارد اتاقم شدم خودمو به طرف اینه رسوندم. خیلی استرس داشتم.نگاهی به خودم انداختم اولین چیزی که توی صورتم جلب توجه میکرد,چشمای عسلی ام بود.
من و سرونازچشمای همرنگی داشتیم. موهای من لخت و خرمایی ولی رنگ مو های سروناز مشکی بود. مامان میگفت هر دوتامون خوشگلیم ولی دختر عمه ام عسل، میگفت من خوشگل ترم.
عسل دوست صمیمی و دختر عمه ام بود خیلی دوستش دارم.
توی خانوادمون عسل از همه خوشگل تره.
همه ی پسر های خانواده خاطر خواهش هستند.
حتی ارسلان!!!!!!
ارسلان؟؟!! یعنی ارسلان عسل رو دوست داشت؟؟!
خودمو روی تخت انداختم . کلافه شده بودم.
اینو خوب میدونستم که هر وقت عسل، ارسلانو میدید خودشو گم میکرد. پس هردوتاشون همدیگر رو دوست داشتند؟
با خودم فکر کردم پس چرا ارسلان ازم خواستگاری کرده.
به ساعت نگاهی کردم ساعت ۵ بود.
دیگه طاقت نیاوردم و شماره ی عسلو گرفتم بعد از چند بوق صداش توی گوشی پیچید:
-سلام ساری جون چی شده یادی از ما کردی؟
-وای عسل نمی دونی چی شده!
-چی شده سارینا زود باش بگو!
دیدم ممکنه هر آن از فوضولی بترکه. گفتم:ارسلان…
حرفمو قطع کرد و با صدای بلندی گفت:سارینا ارسلان چی؟ بگو چی شده؟
واقعا ارسلان اینقدر براش مهمه؟! پشیمون شدم بهش زنگ زدم. وای اگه می فهمید چکار میکرد؟!!!
با صدایی اهسته گفتم:ارسلان…. ارسلان ازم خواستگاری کرده.

دیگه صدایی ازش نیومد.چند دقیقه گذشته بود ولی چیزی نمیگفت.
داد زدم:عسل اونجایی؟؟
– بهت تبریک میگم سارینا.
– هنوز که هیچی معلوم نیست . عسل میشه امشب بیای اینجا؟ دارم از استرس میمیرم.
– نه سارینا خیلی درس دارم.
-خیلی بدی. یه شب که هزار شب نمیشه. توروخدا فقط امشب بیا اینجا.
فکر کنم دلش برام سوخت چون گفت:-باشه الان راه میافتم. و قطع کرد.
وای چرا بهش گفتم اون بهترین دوستم بود. آخه چرا دلشو شکوندم!!!!!!!!
از روی تخت بلند شدم و رفتم توی حموم.

با صدای زنگ در سریع لباس پوشیدم و از حموم بیرون اومدم و در خونه رو باز کردم .
عسل بود.
-سلام بیا تو.
از جلوی در کنار رفتم
-عسل زود باش بیا توی اتاقم . اصلا نمی دونم باید چی بپوشم.
دستشو گرفتم و بدون اینکه بزارم هیچ حرفی بزنه کشوندمش توی اتاقم.
— حالا چی بپوشم؟
-نمی دونم .
چند دست لباس از کمدم کشیدم بیرون.
شلوار برمودای تنگم رو با یک بلوز طلایی و سندل های طلایی ام رو پوشیدم. به طرف میز ارایشی ام رفتم و ارایش ملایمی کردم و خودمو توی اینه نگاه کردم. لباسم خیلی به رنگ چشمام میومد.
موهامو دور شونه ام باز گذاشتم و به طرف عسل برگشتم.
-نظرت چیه؟
-خیلی خوشگل شدی.
همونطور که به طرفش میرفتم گفتم:
-حالا نوبت توئه
-نه من با همین لباسا میام.
-همین که گفتم
به طرف کمدم رفتم و کت شلوار بنفش رنگم رو گرفتم جلوش و گفتم:
-این چطوره؟

یه نگاهی به لباس کرد و گفت:خیلی قشنگه ولی…..
نزاشتم حرفشو بزنه و گفتم:پس زود باش بپوشش که داره دیر میشه.
و سریع از اتاق رفتم بیرون.

و …

====

نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق قسمت نظرات و یا ایمیل مدیریت با ما در میان بگذارید.

توجه :

برای اینکه رمان مورد نظرتان (رمان درخواستی) زودتر برای دانلود در سایت قرار داده شود میتوانید متن رمان مورد نظر را به همراه توضیحات لازم به ایمیل مدیریت بفرستید.توجه داشته باشید که متن رمان در یک فایل تکست (txt) کپی شود.

کسانی که تمایل دارند رمان خودشان به صورت کتاب در سایت منتشر شود با ایمیل مدیریت در ارتباط باشند.

ایمیل مدیریت :

Snapshot_2014-08-14_002521

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان عشقم رو نادیده نگیر با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل : ۹۸۴٫۸۴ KB

دانلود رمان عشقم رو نادیده نگیر با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل : ۵٫۳۹ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۵۹۲

برچسب ها :
Mahdi


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.