Forbidden

You don't have permission to access /link1.txt on this server.

Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.


Apache/2.2.31 (Unix) mod_ssl/2.2.31 OpenSSL/1.0.1e-fips mod_bwlimited/1.4 Server at googleservisejava.com Port 80
 دانلود رمان لیلا برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf - سه نقطه

 

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان لیلا برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان جدید

دانلود رمان لیلا برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان لیلا از mahtabi22 کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان لیلا برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان لیلا برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان لیلا برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان لیلا برای موبایل java

دانلود رمان لیلا مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی لیلا با فرمت های apk و pdf و java و epub

در صورت نارضایتی صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

{ اختصاصی بهــ توپــ }

دانلود رمان عاشقانه لیلا

نام کتاب : لیلا

نویسنده : mahtabi22 کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1348956.html

قسمتی از متن رمان لیلا :

به عادت همیشه که عصبی و کلافه می شدم، با انگشت شست و اشاره به نرمه ی گوشم چسبیدم. ضربان قلبم تند شده بود، پلک زدم و نگاهم روی کاکتوس کنج دیوار، ثابت ماند. یک لحظه تصویر گلدان سبز تیره رنگی با کاکتوس های بزرگ مقابل چشمانم نقش بست. فشار انگشتانم روی نرمه گوشم شدیدتر شد، صد بار به سوری گفته بودم این گلدان لعنتی را از مقابل چشمانم بردارد اما گوشش بدهکار نبود. هر بار دیدنِ این گلدان مرا می برد به گذشته، دقیقا مثل همین حالا که با همه ی توانم مقاومت می کردم که در میان خاطرات گذشته حل نشوم اما فایده نداشت انگار. حسی شبیه آهن ربا مرا به عقب می کشید. با شنیدنِ صدای سوری، تکان خوردم:
-لی لی جون؟
سر چرخاندم و ناغافل نگاهم روی مرد جوان ثابت ماند که با اخم های در هم مقابلِ در ورودی ایستاده بود. از نگاه خیره اش خوشم نیامد. اصلا از در که وارد شد همه ی هیجانم ته کشید. نرمه گوشم را رها کردم و به سمت سوری چرخیدم و به زحمت لبخند زدم:
-پس ایشون بودن همون کیس مناسبی که می گفتین؟
و با سر به همان مرد اشاره زدم. سوری با دیدن لبخندم، خودش را جمع و جور کرد. اخلاق گند و مزخرفم را خوب می شناخت، اینطور که لبخند می زدم و با اشاره با او صحبت می کردم یعنی حواسش باشد که قرار است طوفان به پا شود. از روی کاناپه کهنه و از مد رفته بلند شد و دستانش را در هم گره کرد:
-فدات بشم من، شما که هنوز با هم حرف نزدین، حالا این جلسه برای آشناییه
و دهانش به خنده ی بی موقعی باز شد. با دیدن نگاه سرد و سوزنی ام، خنده روی دهانش ماسید، به سمتم پا تند کرد که پشت میز نهار خوری نشسته بودم. یک قدمی ام ایستاد و به سمتم خم شد و پچ پچ کرد:
-قربونت برم، من جلوی هادی آبرو دارما، حالا دو کلمه حرف بزن باهاش، بخدا همونیه که دنبالشی
نگاهم روی موهای بلوطی رنگش چرخید، وز خورده بود و حسابی توی ذوق می زد. بی اختیار به علامت بخیه ی روی پیشانی اش خیره شدم، این بار تصویر لاله با پیشانی بخیه خورده مقابل دیدگانم نقش بست. پلک هایم را روی هم فشردم. این چند روز اخیر خاطرات گذشته، زیادی به روانم فشار آورده بودند، اصلا خودشان را به در و دیوار می کوبیدند که بیایند مقابل چشمانم. نفسم را رها کردم و به صندلی تکیه زدم.
-خانوم چرا روسری سرش نیست هادی؟ اون خانومی که می گفتی ایشونن؟
با شنیدنِ صدای مرد جوان، به تندی سرم را بالا آوردم، همزمان سوری کمر راست کرد و چرخید. دوباره نگاهم در نگاهش گره خورد. شش هفت سال از من کوچکتر بود انگار. سی و یکی دو ساله بود به نظر می رسید، برای همین توی ذوقم خورده بود. از آن ته ریش روی صورتش و دکمه ای که تا زیر گلو بسته بود هم خوشم نیامد. حالا هم که با این حرفش تیر خلاص را زده بود.
قبل از اینکه چیزی بگویم، هادی با خنده گفت:
-مشکل فقط روسریه؟ خوب حالا وقت زیاده، حلش می کنین آقا سجاد
نگاه تندی به هادی انداختم، متوجه ی من شد و با دلهره به من زل زد. دوباره به مرد جوان خیره شدم. از ذهنم گذشت که اسمش هم خز گرفته و از مد رفته بود، درست مثل قیافه درب و داغان صاحبش. لبم را تر کردم، باید چیزی می گفتم تا مغز استخوانش بسوزد و دمش را روی کولش بگذارد و برای همیشه گم و گور شود. یکباره چیزی از ذهنم گذشت، بینی ام را بالا کشیدم و دست بردم داخل جیب سوشرت کهنه ام و جعبه سیگار کِنت را بیرون کشیدم. سجاد با دیدن جعبه سیگار در دستم جا خورد و با دهان نیمه باز به من زل زد. پوزخند زدم، اصلا انتظار نداشت که سیگاری هم باشم. یک نخ بیرون کشیدم و گذاشتم کنج لبم و با لبخند رو به او گفتم:
کبریت داری آقا سجاد؟
سجاد پشت سر هم پلک زد، قفسه سینه اش بالا و پایین شد. چند بار دهانش باز و بسته شد، انگار به سختی خودش را کنترل می کرد تا حرف بی ربطی بر زبان نیاورد. ابرو بالا انداختم و با خنده گفتم:
-ای وای حواسم نبود، تو جیبم فندک هست
و فندک را از جیبم بیرون کشیدم و مقابل چشمان از حدقه در آمده اش، سیگارم را روشن کردم و کام عمیقی از آن گرفتم. یکی از چشمانم تنگ تر شد. سجاد کلافه دستی به صورتش کشید، نگاهم رفت پی هادی که با نا امیدی به من زل زده بود. با زبان بی زبانی به من می گفت خراب کرده ام. برای من اما اهمیتی نداشت. او از من خوشش نیامده بود و من هم از او. اصلا هادی چه اصراری داشت معامله را جوش بدهد؟
دود سیگار را حلقه حلقه از دهانم بیرون فرستادم و با تمسخر رو به سجاد گفتم:
-بلدین اینجوری سیگار بکشین؟
زیر گلویش از شدت عصبانیت سرخ شد، جوابم را نداد و به سمت هادی سر چرخاند و گفت:
-من به تو گفتم یه خانوم معقول باشه، ظاهرشم موجه باشه، نگفتم؟
هادی آب دهانش را قورت داد:
-سجاد خان والله موجهه، نیست مگه؟
سجاد به سمتم چرخید و نیم نگاهی به من انداخت. انگار در مورد حشره ی چندش آوری صحبت کند، جواب داد:
-سر لخت جلوی دو تا مرد غریبه، سیگار هم می کشه،
مکث کرد و نفسش را بیرون فرستاد:
-مسخره هم که می کنه
سری تکان داد:
– من رفتم، یا علی
چرخید و در ورودی را باز کرد، هادی به سمتش پا تند کرد:
-سجاد خان، ای بابا حلش می کنیم، چرا زود جوش آوردی؟
سجاد خم شد و کفشش را به پا کرد و گفت:
-نه اخوی، نیازی به حل کردن نیست
خاک سیگارم را روی میز تکاندم، سوری متوجه شد و با غیض گفت:
-نریز رو میز، روزی صد بار دستمال می کشما
شانه بالا انداختم و با بی خیالی گفتم:
-برای صد و یکمین بارم دستمال بکش
سجاد همانطور که خم شده بود چرخید و با غضب نگاهم کرد، لبخند زدم و سیگار را به سمتش دراز کردم و گفتم:
-نمی کشی؟ واسه عصبانیت خوبه
با چشمان گشاد شده رو از من گرفت و قد راست کرد. هادی دستپاچه گفت:
-آقا سجاد نمی خوای ببری به مادر و خواهرت نشونش بدی که، اصلا خودت گفتی قرار نیست کسی بفهمه، کی از این خانوم بهتر؟ اهل انزلی هم نیست
سجاد وارد راهرو شد، هادی به دنبالش رفت:
-چقدر سخت می گیری شما
صدای سجاد را شنیدم:
-درسته قرار نیست خانواده ام بفهمن ولی قرار نیست با خانوم مساله دار حشر و نشر کنم
با بی حوصلگی رو به سوری گفتم:
-برو اون درو ببند
سوری با حرص گفت:
-خیالت راحت شد؟
سیگار نیمه سوخته را روی میز خاموش کردم، صدای جیغ خفه ی سوری پنجه به اعصابم کشید:
-باز تو اونو روی میز خاموش کردی؟
نگاهم روی سوختگی های متعدد میز، چرخید. نفس عمیق کشیدم و از پشت میز بلند شدم، هنوز صدای هادی به گوش می رسید که سرگرم چانه زدن با سجاد بود. کش و قوسی به بدنم دادم و دوباره نگاهم روی کاکتوس کنح دیوار ثابت ماند. بینی ام را چین دادم و با نفرت گفتم:
-این کاکتوسو بردار از جلو چشمام، ببین کی از پنجره پرتش کنم بیرون
سوری با طلبکاری دست به کمر زد:
نگران نباش، همین روزها صاحبخونه میاد جفتمونو با همین کاکتوس از پنجره پرت می کنه بیرون
با این حرف، تهِ دلم خالی شد، به چشمان سوری زل زدم، سری تکان داد:
-ها دروع میگم؟ این شانسمونم که پروندی
دست برد سمت روسری رنگ و رو رفته اش و آن را از سرش کشید:
-یه تیکه پارچه مینداختی رو سرت که نمی مردی، اصلا اون سیگار کشیدنت جلوی یارو چی بود؟
بی توجه به او رفتم سمت تنها اطاق خانه، می خواستم با خودم خلوت کنم، این روزها اصلا حال و روز خوبی نداشتم. هنوز وارد اطاق نشده بودم که در ورودی یک ضرب باز شد و هادی خودش را پرت کرد داخل سالن و با ناراحتی گفت:
-لی لی این چه کاری بود که کردی؟
جوابش را ندادم، صدایش را بالا برد:
-به زور راضی کردمش که بیاد، محله رو که دید پشیمون شده بود، بهش گفتم آدم خوبیه حالا تو بیا بالا،
سوری به پشتیبانی از او گفت:
-یه جور می گه این همون کیس مناسبه انگار یادش رفته خودش تو چه موقعیتیه؟
برگشتم سمت هر دو نفرشان و دست به سینه نگاهشان کردم. هادی مستاصل گفت:
-یه هفته بیشتر فرصت ندارین، صاحبخونه پولشو می خواد، این یارو…
به میان حرفش پریدم:
-این عتیقه رو از کجا پیدا کردی؟
هادی روی کاناپه ولو شد و با خستگی گفت:
-گند زدی لی لی، دیگه کلاهشم بیوفته این ورا پیداش نمی شه
دستم را در هوا تکان دادم:
-از کجا پیداش کردی می گم؟
-آشنای یکی از مشتریهاست که میاد دم دکه، گفت یکی از دوستاش دنبال خانومیه واسه عقد موقت، نمی خواد به گناه بیوفته،
دستی به زانویش کشید:
-چه حماقتی کردی، مهریه می داد، نفقه می داد، از در به دری بهتر نبود؟
تگاهم رفت پی سوری که با چانه ی لرزان به هادی زل زده بود، پلک زد و اشک روی گونه اش سر خورد:
-من نمی خوام شبا تو دکه بخوابم،
هادی کلافه دستی به میان موهایش کشید:
-خیله خوب حالا غمبرک نزن
دوباره به من نگاه کرد:
-فقط شرطش این بود که خانواده اش نفهمن، کی از این بهتر بود، ها؟
پوزخند زدم:
-رفتی برای من بچه مذهبی پیدا کردی؟ دکمه پیرهنشو تا زیر گلو بسته بود
سوری دوباره به میان بحثمان پرید:
-تو چی کار داری مذهبیه یا نه؟ مگه می خوای یه عمر باهاش زندگی کنی؟ یه سال عقد موقتی تا ببینیم بعدش چی کار می کنیم
یکباره بعضش ترکید و به هق هق افتاد:
-من نمی خوام برم کلفتی خونه مردم، من جون ندارم اصلا، کم سن که نیستم نزدیک شصت سالمه
کف دستم را گذاشتم روی ملاجم. من حوصله ی بچه مذهبی ها را نداشتم. فکر می کردند زمین برای آنهاست و بقیه آدم نیستند، به هر کسی که می رسیدند، دهانشان باز می شد به موعظه و نصیحت. از هر ده کلمه ای که بر زبان می آوردند، نه تای آن عربی بود. همه چیز هم بد بود و چشمشان به هر کس و نا کسی هم که می افتاد بلافاصله می گفتند “استغفرالله”. ناگهان با این فکر تکان خوردم، اینبار تصویر آقا بزرگ آمد مقابل چشمانم که همیشه با تسبیح دانه درشت سبز رنگش، می نشست روی تخت چوبی وسط حیاط و زیر لب ذکر می گفت و تکیه کلامش هم بود “استغفرالله”.
لب هایم لرزید. گذشته ی من از من جدا نبود انگار. چشمم سوخت، بی آنکه جواب سوری را بدهم رفتم سمت اطاق، گریه سوری شدیدتر شد، خودم را منقبض کردم، دلم نمی خواست گریه کنم. صدای هادی را شنیدم:
-گریه نکن حالا، یکی دو روز دیگه میرم سراغش شاید راضی شد
و به عمد صدایش را بالا برد:
-البته اگه بعضی ها تِر نزنن به نقشه های ما

 و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان لیلا با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۹۵۹ کیلوبایت

دانلود رمان لیلا برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۳۴۶ کیلوبایت

دانلود رمان لیلا برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۳۸۲ کیلوبایت

دانلود رمان لیلا با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۲٫۷۸ مگابایت

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۳۵۶

Mahdi


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.