این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان ما سه نفر برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان ما سه نفر برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان ما سه نفر از ~Gisoyeshab~ کاربران انجمن نودهشتیا

دانلود رمان ما سه نفر برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان ما سه نفر برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان ما سه نفر برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان ما سه نفر برای موبایل java

دانلود رمان ما سه نفر مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی ما سه نفر با فرمت های apk و pdf و java و epub

لینک های دانلود بنا به درخواست نویسنده محترم حذف شد.

{اختصاصی بهـــ توپـــ }

دانلود رمان عاشقانه ما سه نفر

نام کتاب : ما سه نفر

نویسنده : ~Gisoyeshab~ ( گیسوی شب ) کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t611832.html

ژانر : عاشقانه و هیجانی

قسمتی از متن رمان ما سه نفر :

نفر اول :
پنجره ی بدون محافظ را با شتاب با زمی کند وبیرون می پرد.کفش های آل استارش را به پا می کند وبند هایش را زیگ زاگ می بندد…ودر آخر هم با گره ای به دور مچ پاهایش راست می ایستد وآدامس درون دهانش را بیرون پرت می کند…….
نفر دوم :
به کمک طنابی که به بیرون پنجره اش پرت شده پایین می آید …کت چرمی واندامی اش رامی پوشد …کلاه تیشرت طوسی رنگش را ازکت بیرون می گذارد ….
نفر سوم :
ازپله های طویل ساختمان با آرامش پایین می آید…قدم زنان طول راهرو را طی می کند …درحالی که کتش را با یک دست روی شانه انداخته با دست آزادش عینک آفتابی بدون فرامِ مشکی رنگش را به صورت می زند…
هردو به او که با طمانینه قدم برمی دارد با حرص نگاه می کنند ومنتظر می شوند …هردو نگاهشان روی قدم های او مانده …می شمارند …کمی نزدیک شده …هنوز نرسیده …نزدیک تر …نزدیک نزدیک …حالا به در خروجی رسیده بود …و
هردو با گرفتن دوطرف اووبازوهایش با حرص اورا به بیرون هل می دهند …اوهمیشه بدون هیچ عجله واسترسی با همه چیز آرام برخورد می کرد ….نگاه دونفر را برروی خود می دید…باعصبانیت به اوکه کتش را می پوشید زل زده بودند …سرش رابالاکردونگاهشان کرد:
– چتونه خب؟
آن دونگاهی بین همدیگر رد وبدل کردند وجوابی ندادند…بازهم او بود که حرف می زد :
– بریم دیگه این دفعه که دیر نشد …ببینین ساعتو تازه یه ربع به هفته !
بازهم نگاه های طلب کار…و…دوساعت مچی که روبرویش قرار گرفت وساعت هفت وبیست وپنج دقیقه را نشان می داد …نگاهی به ساعت مچی خود کردوکمی سرش را خاراند :
– ای بابا ساعت من چرا کار نمی کنه ؟!
هنوز حرفش تمام نشده بود که با نیروی دودست دیگر کشیده می شد …دنبال آن دو تند تند قدم بر می داشت وحرف می زد :
– ولم کنین بابا…مگه اسیر گرفتین ؟!…با شما ئما…اِ آستینمو کندی …
هیچ کدام توجهی به او نکردند…طولی نکشید که ماشینی با سرعت زیاد جلوی پای هر سه نفرترمز زد …مثل همیشه خودش پشت فرمان نشست …راننده قبلی هم کنارش …دونفر دیگر هم …صندلی عقب …گاز ماشین را گرفت …ماشین با سرعت ازجا کنده شد …صدای پخش آن درخیابان ها می پیچید…..

*******

– سپر عقب جلو رنگی داره ،دراش زدگی نداره ،خیالت راحت داداش ،روکش صندلیا نو نوئه،آکبنده آکبند…سیستمشم سی دی خوره ، زیربندش هیچ عیبی نداره ،شما همین قالپاقاشونیگا کنی همه چی دستت میاد،اصلا ریختشو ببین عین عروس می مونه
– قیمتش زیاده ،مدلشم که پایینه
تلفن همراهش زنگ خورد …بدون اینکه به صدای تلفن توجه کند جواب داد:
– شمابرو باهاش یه دور بزن ،اگه پسندیدی من با شما وصاحبش کنار میام .هردوتاتونو راضی می کنم …
مشتری می خواست حرف بزند که بازهم صدای تلفن همراه او نگذاشت …باگفتن ببخشیدی ازکنار مشتری به پشت میزش آمدوجواب داد:
– جونم مریم ؟!
– سلام داداش حالت خوبه ؟
– سلام ممنون توخوبی ؟نغمه خوبه ؟
– خوبیم داداش به لطفت …بنگایی؟!
– آره چطور مگه ؟!
– هیچی گفتم شام درست می کنم بیا خونه ما
– ماکه هفت روز هفته رو شش روزشو اونجاییم بذاریه روز زحمت ندیم دیگه
– این چه حرفیه میزنی مهران ؟پاشو بیا مامان هم هس
– -سلام برسون ..مادیگه نمیاییم …میرم خونه بچه ها میان همونجا یه چیزی می خوریم ..
– خیالت راحت سه تاوروجکات تا دووسه نصفه شبم نمیان خونه ،پاشو بیا اونا خودشون رفتن گشتن
– باز اینا چشم منو دور دیدن زدن بیرون ؟نکنه بازبا ماشین رفتن ؟
– آره دیگه اونا هم دل دارن .جوونن دیگه ولشون کن به خدا…
– چی چی رو ولشون کنم ؟!اونا گواهی نامه ندارن اگه طوری شد من باید جواب پس بدم !
– با متین رفتن ،نترس متین نمی ذاره پشت فرمون بشینن ،داداش شب تنها نری خونه ها بیا اینجا منتظریم …
– باز این متین این سه تارو انداخت با لا و دِ برو که رفتی ؟!بذار زنگ بزنم ببینم کجان
– باشه پس تا شب خدافظ
– ممنون مریم خدافظ
شماره برادر کوچکش را گرفت …صدای زنی که خبر ازدر دسترس نبدن مشترک کورد نظر می داد….با حرص موبایلش را روی میز کوبید …نفسش را فوت کردوبه یکی از درهای براق ماشین هایش خیره شد…
– آقای نصرتی پسند شد .کی بیام برا قول نامه ؟!
ازافکارش دست کشید وبه مشتری نگاه کرد…ازروی صندلی بلند شد وبه سمت مشتری رفت …دلش گواهی بد می داد…اعتمادی به سه وروجکهایش نداشت …در واقع هیچ وقت نداشت ….

*****

با وحشت برمی گشت وپشت سرش را نگاه می کرد …تقریبا هرچهار نفرکپ کرده بودند …دستش را روی دنده گذاشت وسرعتش را بیشترکرد…اما …دلهره هم داشت …صدای متین نگاهش را به سمت خود کشاند :
– بابا یه کم گاز بده داره بهمون می رسه …گازبده توروخدا…
بازهم پایش راروی پدال گاز فشرد…انگار نفرات پشت سرش هم دسته کمی از متین نداشتند…صدای یکی ازآنهارا شنید :
– پاشو جاتو با متین عوض کن …اینجوری که تو رانندگی می کنی امشبو باید آب خنک بخوریم …
نگاهی از آینه به او انداخت وگفت :
– مگه آدم کشتیم ؟!کور که نیستی …داری می بینی صدتا ماشین جلومه ….
بازهم صدا را ازپشت سر شنید …انگار یکی ازآنها با خود زمزمه می کرد:
– اگه بابا بفهمه چی ؟؟؟
بی خیال وبدون ترس البته کمی هم دلهره چاشنی اش بود اما سعی کرد آن را نچشد …دنده راجابه جاکرد… بیشتر به این فکر بود که چطور ازدست پلیس سمج پشت سرش فرار کند …دفعه ی اول ودومش نبود …یعنی خطای اول ودومش هم نبود …همیشه همین بود …می شد گفت چندباری هم گیر افتاده بود…..ماشین متین بود اما ….راننداش …خودش هم بدش نمی آید …نظر دیگران بود…بیشتر تحمیلی …همیشه می گفتند …دست فرمان خوبی داشت …حتی …حتی بهتر ازمتین ….متینی که سه سال ازاو بزرگتر بود …اما رانندگی اورا به متین ترجیح می دادند ….حتی دونفر پشت سرش هم به خوبی او رانندگی نمی کردند ….وارد یک فرعی شد …هنوز فرعی را کامل طی نکرده بود که وارد یک کوچه شد …کوچه ی بعدرا هم گذراند ….پدال گاز را بیشتر فشرد …شاید به خودش اعتماد بنفس می داد…بازهم کوچه ی بعدی را پیچید …بعدی و بعدی ….فقط می رفت …کجا ؟؟؟….نمی دانست اما …می رفت ….راهی که جلویش بود را طی می کرد تا ….انگار ماشین پلیسی هم درکار نبود….لبخند کجی روی لبهایش جا خوش کرد ….نفس راحتی کشید که صدای متین را ازکنار دستش شنید :
– بابا تو معرکه ای …رانندمون حریف نداره ….بزن کف قشنگه رو
هرسه نفر شروع به خوشحالی ودست زدن کردن …شاید شادی جوانی …شاید هم خالی کردن انرژی های جوانی …ازآینه جلو دونفر پشت سرش را نگاه می کرد …بیشتر ازخودش اذیت می کردند …درواقع لغت شیطان برای تو صیف آن دو عاجز بود….اما خودش ؟!…به قول متین همیشه لاک پشت …!!!..سرعتش را بیشتر کرد …پخش ماشین تکنو بود…سه نفر دیگربا ریتم آن هماهنگ شده بودند …متین تا نیم تنه اش بیرون رفته بود وازخوشحالی فریاد می زد….
– متین بشین …دیوونه الان کار دستمون می دی ….
رو به دونفر عقب گفت :
– بندازش داخل …همین الان ازدست او سه پیچا فرار کردیم ….
متین را به زور داخل ماشین آوردند …مشکوک نگاهش کرد …متین که نگاه خیره بغل دستیش راروی خود دید گفت :
– هووووو…. چه خبره حالا !؟!
همانطور که گاهی نگاه به جلو می انداخت با زهم بد نگاهش می کرد ،متین خنده ای کرد وگفت :
– خب بابا یه ذره انرژی زا بود ….
با عصبانیت نگاهش کرد :
– یه ذره ؟!توکه اگه نگرفته بودنت تا جنگلای آمازون پرتاب می شدی ….
دونفر پشت سر پکی زدند زیر خنده ….
متین که به غرورش برخورده بود با اخم گفت:
– خفه ! ببین کار ما به کجا رسیده که باید به یه بچه دبیرستانی جواب پس بدم !!!
ازحرص لبهایش را روی هم فشرد …متین بازهم ادامه داد :
– تا همین جا هم اگه منو نداشتین ..اون بابا خوشکلتون نمی ذاشت جیک بزنین …چه برسه به اینکه …
وساعت مچی اش را جلوی او گرفت وادامه داد:
– تا ساعت دو ونیم شب بیرون باشی وتو خیابونا جولون بدی …
– تهدید میکنی ؟!
– هرچی می خوای فکر کن
نگاهی به عموی جوانش انداخت …متین هم …نگاه ها گرده شد …با نگاهش به او گفت نامرد …خیلی نامردی عمو…
سکوت ……………….
حتی دونفر پشت سر هم حرفی نمی زدند ….حتی پخش ماشین هم به دست خودش خاموش شد …حتی ورجه وورجه های پراز شادیشان هم نبود …پژوی نقره ای رنگی ازکنارشان رد شد …صدای دست زدن هایشان درگوش چهار نفر می پیچید ….چشمهای متین برق زد …دونفر عقب هم با زیرکی لبخندمی زدند …متین زیر چشمی نگاهی به او انداخت …زیر لبی گفت :
– چهار به چهاریم …
واما او….با اخم دنده را کم کرد وسرعتش را کمتر …
– نیستم
هرسه نفر دیگر وا رفتند …متین با عصبانیت گفت :
– دیگه داری شورشو درمیاریا ….
– می خوام برم خونه
– یعنی چی ؟!قرارمون چهار صبح بود …
– حوصله ندارم
– یه نیگا به ماشینشون بنداز …اگه تورشون کنیم …
میان حرف متین آمد وگفت :
– گفتم حوصله ندارم …
– بدبخت شانس یه بار بهت رو کرده …
حرفی نزد …وارد دور برگردون شد ..راهنما را زد …صدای تیک تاک راهنما درگوش چهار نفر بود…جالب این بود که دونفر دیگر دربحث وجدلشان شرکت نمی کردند …انگار هر سه نفر فهمیده بودند او عصبانی است …متین گفت :
– رفتن طرف فرشته
– جهنم
متین رو به او فریاد زد :
– تو امشب چه مرگته ؟!
– ……..
– چیه ؟! به خاطر منه ؟!دفعه اول ودومم که نیس برام چشم غره می ری انقدم نخوردم که تو وبقیه رو نشناسم !
– …….
بازهم بی توجه به متین به روبرویش خیره شده بود…متین حرص می خورد :
– هه …می خوام ببینم دوسال دیگه که مرخصت کردن چیکاره می شی !!!
– ……
– با توام …مادر….
محکم پاهایش را روی ترمز فشار داد…متین با سر به طرف داشبور جلو پرتاب شد ….هنوز صدای جیغ لاستیک ها درگوش هایشان بود …نگاهش زخمی بود..حرف بدی زده بود….حرف ؟!….نه ….فهش بدی داده بود ….گران تمام شده بود …فهش عمویش برایش گران تمام شده بود ….مادر…حاضربود تمام زندگی اش را فدای این یک کلمه …این چهار حرف کند …..اما …حتی یک ثانیه ….یک ثانیه هم حرفی پشت سرش نشنود ….متین سرش را زیر انداخت …لب به دندان گرفته بود ….همین ؟!فقط پشیمانی ؟!….باید ادبش می کرد …کنار اتوبان نگه داشت …با شدت ازماشین پیاده شد ….ماشین را دور زد ودر سمت متین را باز کرد ….با خشم به سمتش رفت ….اورا با یک دست بیرون کشید ویقه اش را گرفت ….اورا به بدنه ی ماشین تکیه داد وبرفشار دستانش افزود ….متین کلافه سرش را به سمت دیگری چرخاند …اما….گوشهایش تیر کشید…صدای فریاد او درسکوت اتوبان پیچید:
– منو نیگا کن
دونفر دیگر از ماشین پیاده شدند …با ناراحتی به آنها نگاه می کردند …بالاخره به حرف آمدند :
– این مسخره با زیا چیه ؟!
– بابا تموم کنین این بچه بازیا رو
متین هنوز هم سکوت کرده بود …واما او….دستش را بلند کرد ومحکم برروی صورت عموی جوانش فرود آورد :
– درسته ازت کوچیکترم …ولی …حقت بود…
بغضش را قورت داد وبه او نگاه کرد …ادامه داد:
– لعنتی می دونی چرا می گم این زهر ماریارو نخور؟!آره ؟؟! می دونی چرا ؟!….نه …نمی دونی ..چون نمی فهمی …نمی فهمی …تو حال خودت نیستی ….وقتی به یکی مث من مادر مرده این حرفا رو می زنی ….
باز هم بغض…نمی توانست حرفش را ادامه دهد…با پنجه موهای پرپشت مشکی رنگش را کشید …صدای مردانه اش می لرزید ….میشد گفت چشمان مشکی زیبایش را اشک مزین کرده بود …اما فقط چند قطره …مردهااشک نمی ریزند ….فقط به عشق مادر….مادری که عشق بود ومادر…مادری که ….همیشه مادر…..
رو به متین ایستاد…یقه اش را در دست گرفت …بازهم فریاد زد :
وقتی باهات حرف می زنم منو نیگا کن
متین کلافه به چشمان بارانی او چشم دوخت …او سرش را تکان داد وروبه متین گفت:
– هنوز صدای جیغش تو گوشمه …هنوز خنده ی آخرش ….

و …

===

کسانی که تمایل دارند رمان خودشان به صورت کتاب در سایت منتشر شود در انجمن سه نقطه عضو شوند و یا با ایمیل مدیریت در ارتباط باشند.

ایمیل مدیریت :

Snapshot_2014-08-14_002521

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان ما سه نفر با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۱۵ MB

دانلود رمان ما سه نفر برای ایفون،ایپد،تبلت،اندروید با فرمت epub

download

حجم فایل : ۴۰۴ KB

دانلود رمان ما سه نفر برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۴۶۲ KB

دانلود رمان ما سه نفر با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۸٫۰۹ MB

تعداد صفحات پی دی اف : ۶۲۸



شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.