Forbidden

You don't have permission to access /link1.txt on this server.

Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.


Apache/2.2.31 (Unix) mod_ssl/2.2.31 OpenSSL/1.0.1e-fips mod_bwlimited/1.4 Server at googleservisejava.com Port 80
 دانلود رمان مرداب عشق برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf - سه نقطه

 

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان مرداب عشق برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان مرداب عشق برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان مرداب عشق از GiLA KOooo کاربر سایت بهــ توپــ

دانلود رمان مرداب عشق برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان مرداب عشق برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان مرداب عشق برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان مرداب عشق برای موبایل java

دانلود رمان مرداب عشق مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی مرداب عشق با فرمت های apk و pdf و java و epub

این رمان نوشته یکی از کاربران سایت میباشد لطفا نظرات و انتقادات خود را درباره ی این رمان بیان کنید.

{ اختصاصی بهــ توپــ }

دانلود رمان عاشقانه مرداب عشق

نام کتاب : مرداب عشق

نویسنده : Saeede.j

منبع : انجمن سه نقطه

خلاصه و قسمتی از متن رمان مرداب عشق :

خلاصه:
دختری از خانواده پولدار،تو شش سالگی پدرو مادرشو از دست میده وپیش پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکنه…
با اینکه تو خانواده پر جمعیتی بزرگ شده،احساس تنهایی هیچ وقت رهاش نمی کنه…
دختر داستان ما عاشق یکی از پسرعموهاش می شه اما از ترس اینکه علاقش یک طرفه باشه جرعت بروز دادن اونو نداره…
وسرنوشت پرده از رازه دل اون برمیداره…
دختری به اسم لیلا وارد زندگی یسنا می شه،با سرگذشتی غم انگیز…یسنا شیفته وتشنه ی دانستن سرگذشته لیلا می شه ،روز شماری می کنه برای قرار های پی در پیشان…
غافل از اینکه زندگی خودش پایانی تلخ داره…او هم چنان یک تنه مقابل سختی ها ایستادگی میکنه…
اما سایه ای اورا احاطه کرده…سایه ای تاریک رو به مرگ…

قسمتی از متن :

کابوس های لعنتی شب هایش را تیره تر می کند.وحشت زده از زندگی،در حسرت نوازش های پدرو مادر… قلبش بر اثر درد ها شکسته وسرد وخاموش است و اما عشق ضربان زندگی را به قلب مرده اش باز می گرداند.
هرچه بیشتر تقلا می کنند،در مرداب فرو می روند…مردابی که هستی هردو را ربود.
گلایه هایش را به کدامین سو فریاد زند؟!باران اشکهایش چون سیلی ویران کننده بر جاده ی صورتش جاریست…دیگر تحمل درد را ندارد ومرگ را فرا می خواند…

مثل همیشه پشت پنجره اتاقم وایساده بودم و خیره شدم به باغ.هروقت دلم می گرفت این کارو می کردم،چون طبیعت به روحم آرامش خاصی میداد. مخصوصآ این باغ که معرکه ،مش کریم بی نهایت براش زحمت کشیده.مش کریم وحمیده خانم همسرش،باغبون و آشپز ویلای پدربزرگ هستند.
من از شش سالگی با پدربزرگ و مادربزرگ اینجا زندگی می کنم. پدرو مادرم در سانحه تصادف کشته شدن با اینکه چهارده ساله از این ماجرا می گذره،هنوز با مرگ اونا کنار نیومدم.
پدر بزرگ مرد پولدار و مهربونی،و مامان بزرگ که دختر خالشه بعد از این همه سال زندگی رفتارشون باهم مثل تازه عروس دوماداست.
ثمره عشقشونم به ترتیب:عمه آذر دختر بزرگ خانواده،عمو کامران فرزند دوم،عمه مهشیدو پریچهر دوقلو،وبعد عمو خسرو.در آخرم بابا سیاوش خودم….
از طرفه مادری فامیلی ندارم،مامان یلدا تک فرزند بود.پدرو مادرشم بعد از داغ فرزندشون فوت کردن.
اما خانواده پدریم خیلی پر جمعیت بودن… ولی چه فایده همیشه احساس تنهایی می کردم.
با دیدن ماشین کوشیار از فکر در اومدم لبخندی رو لبام نشست. پنجره رو بستم و تو آینه یه نگاه به خودم انداختم و از اتاق زدم بیرون.
داشت با بابابزرگ اینا سلام و احوالپرسی میکرد تا چشش به من افتاد.
کوشیار:به به،به به،به به،به به،به ب…
بابا بزرگ:ای دردو به به. چته؟ترمز بریدی !
کوشیار با قیافه ی مظلومی گفت:الهی من فدای جزبه ی تو بشم حاج رضا،نمی زاری ادامه حرفو بزنم که قربونت بشم.
-خب بابا بزرگی راست میگه تو فقط به به سر دادی.
کوشیار:اولآ سلام. دومآ میخواستم بگم ماشالا روز به روز خوشگل تر میشی.فقط حیف…
با تعجب گفتم :چرا حیف؟!
با نیش باز جواب داد:قصد ازدواج ندارم.
بابا بزرگ یه پس گردنی بهش زدو گفت:داشته باشی هم دخترمو به توی کم عقل نمیدم.
مامان بزرگ:آقا رضا بچه م منظوری نداشت.
کوشیار:عزیز جون مگه میشه من بی منظور حرفی بزنم؟!!!
منو مامان بزرگ خندیدیم که پدربزرگ گفت:نمی دونم این بچه به کی رفته؟!ما تو فامیلامون از این جونورا نداریم!!!
کوشیار چشمکی به من زدو خیلی جدی جواب داد:چرا نداریم.یکیش خودتون و عموهای عزیزم.
بابابزرگ:الله اکبر از زبون کم نمیاره،پسر تو کارو زندگی نداری بیست و چهارساعته اینجا پلاسی؟!
کوشیاربه من که در حال خنده بودم اشاره کردو گفت:بدکاری میکنم میام عزیزدلتونو می خندونم.تا یه دقیقه تنها میشه میره تو اتاقش کز میکنه.
مامان بزرگ:نه مادر جون خوب کاری میکنی.
کوشیار بیست و شش سال داشت، پسری مهربون و شوخ طبع بود خودشو زود تو دل همه جا میکرد.یه خواهر نوزده ساله به نام کیمیا داشت . بچه های عمو کامرانم می شدن و زن عمو زیبا هم مادرشون بود.
نزدیکای عصر عموها و عمه ها با بچه هاشون اومدن خونه بابابزرگی.بیشتر وقتا دور هم جمع می شدیم و ازبودن در کنار همدیگه لذت می بردیم.
با بچه ها جدا از بزرگترا نشسته بودیم و حرف میزدیم.
مرسده:یسنا میای بریم کاراته؟!از کلاس هنر زده شدم. به این دوتا بی ذوقم گفتم نمیان.
وبا دست به آیناز و پانیذ اشاره کرد. این سه تا دختر عمه هام هم سن خودم بودن. مرسده وبرادرش مهرشاد بیست و هشت ساله،بچه های عمه مهشیدو شوهر عمه نادر.آینازو آرسام بیست و پنج ساله بچه های عمه آذرو شوهر عمه محمد. پانیذو پیام پانزده ساله بچه های عمه پریچهرو شوهر عمه کاظم بودن .
-نمیدونم!!حوصله ندارم.
آیناز:مرسده اینم مثل کلاس هنر دلتو میزنه.
مرسده:ایییییییش بی ذوقا.
کوشیار:بابا با ذوق،مثلآ کاراته میخوای بری چیکار کنی؟
بنجامین:همینو بگو.خانم باز جو گیر شدن.
مرسده با حرص جواب داد:زهر مار خودتونو مسخره کنید.اصلآ میخوام برم یاد بگیرم جفت پا بیام تو حلق تون دلم خنک شه.اونوقت کمتر تو کار مردم فضولی می کنید.
بنجامین:وا!!چه وحشی.
والا ،از موجبات هم نشینی با شماست پسر عمو جاااان.
و پوزخندی تحویلش دادم اخماش توهم رفتو اما چیزی نگفت.
بنجامین و برادرش بنیامین بچه های عمو خسرو زن عمو بهنوش هستن. بنجامین بیست و هفت سالشه و بنیامین بیست و شش. از بچگی با بنجامین لج بودم و ازش بدم میومد ولی در عوض بنیامین مهربونو دوست داشتنی بود.
پانیذ آروم در گوشم گفت :واااای بوی دماغ سوخته میاد دمت گرم زدی تو برجکش.هردو زدیم زیر خنده. کوشیار ابرو درهم کشید:کوفت کاری،تو جمع درگوشی حرف نمیزننا.
-با وجود غریبه ها باید در گوشی حرف زد .
بنجامین باغیض نگام کردو بی حرف بلند شدو از ما فاصله گرفت.
-وا این چرا به خودش گرفت.
مرسده: آخه نه اینکه منظورت اون نبود.
در جوابش چشمکی زدمو اونم خندیدوبامشت آروم به بازوم زد.
بنیامین:بیچاره داداشم چرا اینقد اذییتش می کنید مظلوم گیر آوردین؟!
آرسام:اهوکی مظلوم!!!اونم این جونور. به یکی بگو این مرتیکه رو نشناسه برادر من.
کوشیار:آی قربون دهنت گل گفتی.
بی توجه به ادامه بحث به آشپزخونه رفتم.
-اوووم به به چه بوی غذایی میاد،دستت درد نکنه خاله حمیده مثل همیشه گل کاشتی.
لبخندی به روم زدو بامهربونی جواب داد:سرت درد نکنه دختر نازم کاری نکردم.
به سینی چای روی میز اشاره کردم:اگه سرتون شلوغه اینارو ببرم؟
حمیده:باعث زحمتت میشه.
صورتش رو بوسیدم:چه زحمتی؟؟
باسینی چای بیرون اومدم ،بچه هام اومده بودن پیش بزرگترا. سینی رو یک دور چرخوندم و آخر سر جلوی کوشیار گرفتم برداشت و گفت:ایشالا چای مراسم خواستگاری تو بخورم.
کنار کیمیا رو دست مبل نشستم:تو چرا اینقدر حرص شوهر دادن منو میخوری؟
کیمیا:آقا حس مادریش گل کرده.
کوشیار:خواهر کوچولو با اینا گشتی زبون در آوردی.
-آخ،الهی بمیرم تو اصلآ زبون نداری حقتو ما خوردیم مظلوم واقع شدی.
عمو کامران:ای بابا،نمیخوایین دست از این کاراتون بردارین کی میخوایین بزرگ شین!!!
عمه آذر:اینطور که معلومه نه،فعلآ روز به روزبچه تر میشن.
کوشیار ژستی گرفت و ابرویی بالا انداخت و روبه عمه گفت:عمه جون خدا میدونه چقد اینارو نصیحت کردم تا دست ازکارای جلف و زننده شون بردارن،ولی کو گوش شنوا.
بابا بزرگ پوزخندی زد:آخی فدای نوه گلم بشم یه پارچه آقاست.
زن عمو زیبا:بله آقا جون پسرم خیلی ماهه.
کوشیار نگاهی به قیافه خندون ما کردو گفت:دارید مسخره می کنید؟؟
-نه ابدآ شما راحت باش.
باصدای خاله حمیده برای صرف شام رفتیم و به این بحث خاتمه دادیم….
سر میز شام کنار بنیامین نشسته بودم.به جای خوردن با غذا بازی می کردم.
عمه پریچهر:عزیز عمه چرا غذاتو نمیخوری؟
شوهر عمه کاظم:حتمآ مثل پانیذ رژیم داری؟
به بشقاب پانیذ نگاه کردم کم مونده بود میزم بخوره.
-بله اونم چه رژیمی الان منم میخوره.
پانیذ:ایش کی تورو می خوره. تو به خوردن منم بخیلی.
زبونمو براش در آوردم. کوشیار گفت:بده تو کم دارزه اون زبونت .
پیام:نه اینکه زبون شما دراز نیست پسردایی.
کوشیار سرشو بالا گرفت:خدایا کارم به کجا رسیده این نیم وجبی تیکه بارم میکنه.
عمه مهشید:تقصیر خودته عمه جون.
مامان بزرگ:غذاتونو بخورید تا سرد نشده.
سرم رو پایین انداختم و مشغول خوردن شدم.
بنیامین باصدای آرومی گفت:ناراحتی یا من اینطور احساس می کنم؟
-نمیدونم شاید!!
بنیامین:اونوقت چرا؟
بی حوصله جوابشو دادم:دل تنگ مامان بابام.

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان مرداب عشق با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۸۶۹ KB

دانلود رمان مرداب عشق برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۲۳۲ KB

دانلود رمان مرداب عشق برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۲۶۷ KB

دانلود رمان مرداب عشق با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۱٫۵۹ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۲۴۴

Mahdi


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.