Forbidden

You don't have permission to access /link1.txt on this server.

Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.


Apache/2.2.31 (Unix) mod_ssl/2.2.31 OpenSSL/1.0.1e-fips mod_bwlimited/1.4 Server at googleservisejava.com Port 80
 دانلود رمان مهمان زندگی برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf - سه نقطه

 

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان مهمان زندگی برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان مهمان زندگی برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان مهمان زندگی از فرشته ملک زاده کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان مهمان زندگی برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان مهمان زندگی برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان مهمان زندگی برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان مهمان زندگی برای موبایل java

دانلود رمان مهمان زندگی مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی مهمان زندگی با فرمت های apk و pdf و java و epub

لینک های دانلود بنا به درخواست نویسنده محترم حذف شد .

{اختصاصی بهـــ توپـــ }

دانلود رمان عاشقانه مهمان زندگی

نام کتاب : مهمان زندگی

نویسنده : فرشته ملک زاده کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1280608.html

قسمتی از متن رمان مهمان زندگی :

از دفتر آموزش که بیرون آمد نازنین را منتظر خودش دید لبخندی زد و بسویش قدم برداشت وباسرخوشی وذوق گفت :

– دیدی تونستم کلاسهام و با هم هماهنگ کنم ؟!

نازنین با لبخند گفت :

– پس بالاخره کارخودت و کردی و سازه های فولادی وبا دکترآرمین مشایخ گرفتی؟

هر دو به سمت درب خروجی به راه افتادند ،روبه نازنین گفت:

– خودت میدونی که دیگه دلم نمیخواد سر کلاس ارجمند برم ، میبینی که مجبوربودم کلاسم و با دکتر مشایخ بگیرم ، با اینکه دلم میخواست توهم همین کار و میکردی ، ولی خوب مجبورت نمیکنم

– ببین سایه ! بیا تا دیر نشده تو هم برو کلاست و با استاد ارجمند بگیر ، کلاس اون خیلی بهتر از تحمل کلاسهای وحشتناک مشایخه . دکتر مشایخ خیلی سختگیر ویکدنده است میترسم نتونی با اون نمره بیاری واونوقت یه ترم عقب بیفتی !

– می دونم هر کی باهاش کلاس گرفته یا وسط ترم حذف شده یا اصلا نتونسته پاس کنه . ولی تو که میدونی بعد از جریان ارجمند ، دیگه دلم نمی خواد باهاش کلاس بگیرم ، یه جورایی ازش خجالت می کشم ، مخصوصا من کلاسهایی که استاد خیلی سخت میگیره رو دوس دارم

ولی سختگیریهای دکتر مشایخ ممکنه به ضررت تموم بشه .

– نگران نباش، من دانشجوی بی انضباطی نیستم که بخوام از کلاسش حذف بشم ، درسته که دکتر مشایخ خیلی سختگیر و مغروره و یکصدم هم کرو(نمره ارفاقی استاد به دانشجو) نمی ده ، ولی بچه ها میگن سطح علمیش خیلی بالاست و طرز بیانش هم عالیه . دلم میخواد ببینم چه طور تدریس میکنه واصلا به چه چیزش اینهمه مینازه .

– خود دانی، ولی من از بچه ها شنیدم که دانشجوهای دختر و خیلی ضایع میکنه وحتی بهشون اجازه اظهار نظر هم نمیده .

دست نازنین را دردست گرفت و در حالی که هردو وارد محوطه دانشگاه میشدند گفت :

– توکه خودت میدونی چرا دخترا دوروبر مشایخ می پلکند ،خوب منم بودم بهشون رو نمی دادم و تحویلشون نمی گرفتم .

– یعنی این حرف آخرته؟

– آره ،کلاس با استاد های سختگیر بیشتر مزه میده تا با استادهایی که همین جور کشکی نمره می دن

نازنین لبخندی زد و گفت :

– جوجه رو آخر پائیز می شمرن ، وقتی برا یه نمره دستت تو سرت بود اونوقت قدر استادهای کشکی رو میفهمی .

نیشگونی از بازویش گرفت و با لبخند گفت:

– دیگه دلمو خالی نکن ،. توکه میدونی من دانشجوی تنبلی نیستم که بخاطر نمره دنبال استاد بدوم .

– میدونم که تنبل نیستی ولی ارجمند از سال اول چشمش دنبال توبوده وهمیشه هم هوات و داشته حالا سال آخری می خوای کلاستو با یه استاد دیگه ای بگیری که نمیشناسیش ونمی دونی روش تدریسش چه جوریه ، تازه ممکنه به ارجمند هم بربخوره !

– اون استاد با شعوریه و می فهمه که من بخاطر چی نخواستم باهاش کلاس بگیرم .

– خوب خیالم راحت شد چون میترسیدم توهم مثل بقیه عاشق مشایخ شده باشی و به خاطر همین اصرار داری که باهاش کلاس بگیری

– مگه دیوونه ام !

برای گرفتن تاکسی به طرف خیابان براه افتادند . انتظار برای تاکسی کمی طولانی شد ، نازنین با کلافگی گفت:

– کجایی داداشی ، که ببینی آبجی جونت توی این گرمای تابستون باید منتظر تاکسی بمونه

– مگه نیما کجاست؟

– امروز رفت اهواز ماموریت ، ماموریتش هم سه ماهی طول میکشه ، قبل از رفتن ، مامان باز بهش گیر داده بود که زن بگیره … اونم بهش گفت :

– توکه اینهمه صبر کردی چند ماه دیگه هم صبر کن بعدا بهت میگم کجا باید بری خواستگاری ،

بیچاره داداشم ! دلش بدجوری پی نخود سیاه رفته .

– نازنین ! منو مقصر ندون، من قبلا چندبار بهش گفتم که اون و مثل داداشم می دونم و نمی تونم جور دیگه ای دوستش داشته باشم

آهی کشید وگفت :

– می دونم ولی عشق که این چیزا سرش نمیشه … …..

تاکسی جلوی پایشان ایستاد و هر دو سوار شدند .پس ازچند لحظه نازنین طاقت نیاورد ودوباره گفت:

– ولی خداییش سایه ! من نمی دونم چرا بابات اینهمه خواستگار خوب و رد میکنه ، مگه ارجمند چش بود که جوابش کرد ؟!

– خودمم نمی دونم ، فکر می کردم دنبال یه ادم خیلی خاص میگرده ، ولی وقتی استاد ارجمند وهم رد کرد خودمم جا خوردم !

نازنین با خنده گفت :

– شاید دنبال یه شاهزاده میگرده؟

– بعید هم نیست … ولی فعلا که داره منو ترشی میندازه

– راست میگیا ! میگم بهتره منم کلاسم و با دکتر مشایخ بگیرم !

– چرا یهو رنگ عوض کردی؟

– دلم نمی خواد رفیق نیمه راه باشم . یادته که چه قولی به هم دادیم ؟! … ( همیشه و در همه حال با هم و کنار هم باشیم ). تو هم باید قول بدی اگه افتادم دوست نیمه راه نشی .

در حالی که میخندید گفت :

– یعنی منم بگم نمره نمیخوام و ردم کن ؟

– اره دیگه می خوای من تنهایی ترم دیگه ، این درس و بگیرم ؟

– اصلا می خوای من جای توهم امتحان بدم ! اگه نمره گرفتم هر دو قبول و اگه هم نه که هر دومون رد میشیم دیگه !

– تقلب !!! اونم سر کلاس مشایخ ؟! کاری میکنه که دیگه فولاد و با هیشکی نتونیم پاس کنیم .

از تاکسی پیاده و به سمت کوچه به راه افتادند .روبروی خانه شان نازنین مقابلش ایستاد وگفت :

– کی میای بریم خرید ؟ ، میخوام سال آخری حسابی تریپ بزنم شاید تونستم دل مشایخ و ببرم و دل همه دخترای دانشگاه بسوزه !!

نیشگونی از لپ گوشتی اش گرفت و گفت:

– تو توی همین لباسها هم خوشتیپی و دل همه رو میبری

– به پای خوشگلی توکه نمی رسم

مادر نازنین از در حیاط بیرون آمد .هر دو به او سلام دادن و اوبا لبخندی جوابشان را داد وگفت :

– حرفای شما دوتا تمومی نداره ؟! من نمی دونم شما چقدر حرف برا گفتن دارین ؟!

نازنین با لودگی جواب داد:

– تقصیر شماست دیگه مامی جون ! اگه منو پسر زاییده بودی سایه رو می گرفتم تا همیشه کنارم باشه

– حالا از کجا معلوم که اگه پسر بودی سایه تو رو می خواست؟!!

– خیلی هم دلش بخواد …

رو به سایه کرد و گفت :

– نمیای تو؟

– نه خیس عرقم باید برم یه دوش بگیرم ، عصری میام پیشت … خداحافظ

– خداحافظ … مواظب خودت باش ندزدنت خوشگلک من!

مادرش نگاهی پر از شماتت به او انداخت ودر حالی که سرش را از روی تاسف تکان می داد از او جدا شده و به سمت سر کوچه رفت . او هم با بی خیالی شانه ای بالا انداخت ودر حالی که وارد خانه می شد با سرخوشی گفت :

-دروغ که نمی گم !..

کلید انداخت و در خانه را باز کرد و وارد حیاط خانه شان که سرکوچه ، مقابل خانه نازنین قرار داشت شد . خانه ای قدیمی ، با چند درخت میوه، و یک حوض بزرگ وسط حیاط ، باغچه ای پر از گلهای زیبا که دور حوض را احاطه کرده بود . صدای جیک جیک گنجشک ها یی که لابلای شاخ و برگ درختان لانه داشتند وشمیم گلهای خوشبوی باغچه ای که تازه آب خورده بود آدم را به وجد می آورد .

از پله ها بالا رفت و وارد سالن شد . کسی در سالن نبود . در حالی که به طرف اتاق پدرش می رفت با خودش گفت :

– پس مامان و ساغر کجا ن؟!

تقه ای به در اتاق پدرش زد و به آهستگی به داخل اتاق سرک کشید . پدر روی تختش خواب بود . دلش نیامد بیدارش کند و به آرامی در را بست و به سمت اتاق خودش رفت.

مانتو و مقنعه اش را ازتن کند و روی چوب رختی آویزان کرد و روی تخت ولو شد .

نمی دانست کارش درست بود که دو واحد مهم درسی اش را با دکتر مشایخ گرفته یا نه … در هر حال از کاری که کرده بود راضی بنظر میرسید .

دکتر مشایخ سال قبل به دانشگاهشان امده بود. با تیپ و قیافه جذاب وقدی بلند و موهای پرپشت مشکی لخت ، چشمهای درشت وگیرایش هم رنگ موهایش بود که در زیر نگاه سرد ویخ زده اش همچنان اورا متمایز از هر مردی می کرد حتی دانشجوهای رشته های دیگر هم برایش سرودست میشکستند ولی او به قدری خشک و سرد بود که کسی حتی جرات سلام کردن به او را هم نداشت .از گفته های بچه ها فهمیده بود که خانواده اش یک شرکت مشهور ساختمانی دارند و او مدیریتش را برعهده دارد و بیشتر ساعات روزش را درآن شرکت سر میکند و به اصرار یکی از استادان قدیمی اش ، قبول کرده است چند ساعتی هم کلاس در دانشگاه بگیرد .

حوله اش را برداشت و از اتاق خارج شد . وقتی زیر دوش آب سرد ایستاد ، خنکای آب حالش را جا آورد و حس گرمای بیرون را به دست فراموشی سپرد . از حمام که بیرون آمد به طرف اتاقش رفت . خواهر کوچکش ساغر وارد اتاقش شد وبی مقدمه گفت :

– سایه ! بابا از صبح تاحالا چند بار سراغتو گرفته ، فکر کنم باهات کار داره !

و …

===

کسانی که تمایل دارند رمان خودشان به صورت کتاب در سایت منتشر شود در انجمن سه نقطه عضو شوند و یا با ایمیل مدیریت در ارتباط باشند.

ایمیل مدیریت :

Snapshot_2014-08-14_002521

منبع : www.3noqte.ir

لینک های دانلود این مطلب حذف شده است.

دانلود رمان مهمان زندگی با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۳۶ MB

دانلود رمان مهمان زندگی برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۶۲۱ KB

دانلود رمان مهمان زندگی برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۶۳۳ KB

دانلود رمان مهمان زندگی با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۱۵٫۸ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۱۲۱۱

====

دانلود رمان های جدید

دانلود رمان های جدید سایت بهـ توپـ

دانلود رمان مهمان زندگی نوشته فرشته ملکی

برچسب ها :


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.