این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان هوای تو برای جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت

بار

دانلود رمان هوای تو برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان هوای تو از نیلا… کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان هوای تو برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان هوای تو برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان هوای تو برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان هوای تو برای موبایل java

دانلود رمان هوای تو مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی هوای تو با فرمت apk و pdf و java و epub

لینک های دانلود با کسب اجازه از نویسنده دوباره قرار داده شد.

هم اکنون میتوانید دانلود کنید.

{ اختصاصی بهـــ توپــــ }

دانلود رمان عاشقانه هوای تو

نام کتاب : هوای تو

نویسنده : نیلا… (زیبا.ب)

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1079232.html

قسمتی از متن رمان هوای تو :

با احساس درماندگی به آرامی بر روی صندلی نشستم و از پنجره به بیرون خیره شدم…..
ساعتی بود که همه چیز تمام شده بود و دیگر توانی در من نمانده بود… نفسم رو با حسرت بیرون دادم و پکلهایم را روی هم گذاشتم تا که از سوزشان کمی کاسته شود..اما حضور بی موقع پارسا …. ان هم بدون در زدن و وارد شدن به حریم شخصیم… این ارامش به ظاهر کوتاه را از من ربود و آزرده ام کرد …
-حاجی میگه بیا پایین
هنوز نگاهم به بیرون و نیمکت زیر درخت بود….می توانستم حضورش را در دو سه قدمیم حس کنم
بهش گفتم شاید حال مساعدی نداشته باشی ولی گفت باید باهات حرف بزنه
لبهایم را فشردم و گفتم:
– الان میام
– منتظرت باشم ..یا میای ؟
سعی کردم ارام باشم و خوددار
– یه ابی به صورتم بزنم میام ..شما هم برید پایین… لازم نیست منتظر من بمونید
– به عصمت بگم یه چیزی برات بیاره بخوری یکم جون بگیری؟
– نه..گفتم که …شما تشریف ببرید من خودم میام
و مصرانه به نیمکت خیره شدم
با صدای بسته شدن در ..چشمهایم را روی هم گذشتم و مانع از ریختن اشکانم شدم ..چند دقیقه ای از رفتنش می گذشت … به در اتاق نگاهی انداختم و از جایم بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم.
تمام چیز این خانه به ظاهر مدرن و با کلاس بود اما نمی دانم چرا ادمانش این گونه نبودن ..ذهنم حول و هوش حرف هایی بود که حاجی می خواست بزند…شیر اب رو باز کردم و مشتی اب به صورت رنگ و رو رفته ام پاشیدم و به تصویر خودم در اینه خیره شدم …
مژه های بلند و تاب دارم مزین به قطرات اب شده بودن و انها رو تیره تر نشان می دادن ..چشمان درشت و صورتی سفید با لبها و دماغی میزان
دستانم را به لبه های روشویی تکیه دادم و سرم را پایین گرفتم.. راستش از حاجی می ترسیدم ..از این خانه و ادمهایش هم نیز می ترسیدم
ظرف این چند روز به قدری تکیده و لاغر شده بودم که خودم هم نمی توانستم خودم رو بشناسم..چند باری هم کارم به بیمارستان و زیر سرم خوابیدن کشیده شده بود..شیر اب را بستم و حوله و برداشتم و وارد اتاق شدم …در حال خشک کردن صورتم… نگاهم به تحت دو نفره مقابلم …افتاد ..
بغض کردم … سرم رو چرخاندم اما با جای خالی قاب ها مواجه شدم… دلم گرفت به سمت میز ی که مخصوص نقشه کشی بود رفتم… دست دراز کردم و با نوک انگشت روی اخرین خطوط کشیده شده ….. دست کشیدم …چشمام دوباره تر شدن… گوشه ای از حوله را در دستم مچاله کردم ..قطرات اشک جاری شدن ….اما صدای بی امان در اتاق …لحظه ای دلتنگیم را پراند
چرا اینها دست از سرم بر نمی داشتن..حتی یادم نمی امد که از وقوع ان حادثه لحظه ای من را به حال خود رها کرده باشن ..مدام در پی من.. و مدام در عذاب من بودن
بله
عصمت درو باز کرد و با سینی داخل اتاق شد و گفت:
-اقا پارسا گفتن براتون یه چیزی بیارم بخورید
نگاهی به سینی در دستانش کردم و گفتم:
– چیزی نمی خورم …الانم که دارم میام پایین
– ولی گفتن براتون بیارم
– اختیار شکممو خودم دارم یا دیگران ؟
– ببخشید خانوم
– ببرش پایین ..
و با عصبانیت از کنارش رد شدم و از اتاق خارج شدم ..از پله ها پایین امدم

نمای پایین کاملا به سلیقه حاج خانوم و به سبک سنتی و قدیمی چیده شده بود ..پایین پله ها ایستادم … عصمت بی تفاوت از کنارم گذشت و گفت:
– حاج اقا تو سالن …با اقا پارسا و اقا سعید منتظر شما هستن
دستی به گونه ام کشیدم و به سمت سالن قدم برداشتم ..چند نفری از خدمه خانه در حال جا به جا کردن وسایل و تمیز کردن بودن… از بین انها هم گذر کردم و وارد سالن شدم و با صدای ارامی سلام کردم
حاجی که در حال چرخاندن تسبیحش بود سرش را بلند کرد و تکانی داد ..سعید به ارامی جواب سلامم را داد ولی پارسا سرش را پایین نگه داشته بود و به نقطه ای از فرش زیر پاش خیره بود..
سرم را کمی بالا گرفتم و بر روی مبلی که نزدیک به در خروجی قرار داشت نشستم … دستانم را در هم قفل کردم …لحظه ای گذشت و حاجی تسبیحش را با یک حرکت در دستش مشت کرد و گفت:
– حالا می خوای چیکار کنی ؟
کمی سرم را بالاتر بردم ..اینبار پارسا هم به همراه آن دو نفر … به من نگاه می کرد
حرفم را کمی مزه مزه کردم و گفتم :
– اگه اجازه بدید بر میگردم شهرستون…. پیش برادرم
پارسا ناگهان نگاهش تیز شد و سعید با نگرانی به حاجی خیره شد و حاجی با چشمانی که مثل کاسه خون بود دست مشت کرده اش رو بیشتر فشرد و حاج خانوم را صدا زد
سعید ۵ سالی از من کوچکتر بود اما همیشه طوری رفتار می کرد که گاهی فکر می کردم هم سن و یا بزرگتر از من است..
تنها کسی بود که در ان خانه در اندشت حامیم بود و در این مدت با بودنش و دلداریش کمی ارامم کرده بود اما در مقابل حاجی.. دل و جرعتش فروکش می کرد و نمی توانست حرفی بزند
در مبل بیشتر فرو رفتم و برای مرتب کردن روسریم دستم را بالا بردم که نگاهم با نگاه پارسا گره خورد ….۹ سالی از من بزرگتر بود و در شرکت تجاری پدرش مشغول به کار بود…در واقع حاجی در باز حجره بزرگ فرش داشت و این شرکت هم به واسطه تحصیل پارسا و به اصرارش زده شده بود…تمام این خانه و تمام مغازه ها و شرکتها از آن حاجی بودن و بقیه همه زیر دستش بودن …حتی پسرانش با تمام زحمتهای شبانه روزیشان چیزی که متعلق به خود داشته باشن.. نداشتن و یکی از دلایلی که سعید همیشه ساکت و خاموش بود… همین بی چیزیش بود …
نگاهم را از پارسا گرفتم و به قاب رو میز خیره شدم .. دستانم را تا جایی که توانستم در هم فشردم تا مانع دلتنگی و بی قراریم شوند

حاج خانوم با عجله واردشد و ابتدا نگاهی به من و سپس به حاجی کرد و گفت:
– بله حاجی ؟کاری داشتی؟
– مهناز رو کی بردی دکتر؟
متوجه نیش کلام حاجی شدم اما سرم را پایین گرفتم ..حاج خانوم با نگرانی نگاهی به من کرد و گفت:
– هفته پیش که فشارش افتاد
حاجی با صدای پر از تمسخر و در حالی که به من نگاه می کرد گفت:
– پس به خانوم بگید دکتر چی گفته بود
احساس می کردم از درون می لرزم اما نگاه از فرش نگرفتم و سکوت کردم…
– چی بگم حاجی
حاجی با داد گفت:
-همونی رو که دکتر به خانوم گفته
دستی به گونه تب دارم کشیدم تا بیشتر از این زیر نگاههای پارسا و سعید اب نشوم
حاج خانوم با صدای لرزان و ارامی گفت:
– گفت مهناز دو ماه بار داره..افت فشارشم برای همینه
چشمانم را روی هم گذاشتم ..حاجی پایش را روی پای دیگرش انداخت و گفت:
– با دونستن این موضوع می خواستی بری شهرستون؟
سرم را بالا اوردم پارسا نگاهش را از من بر نمی داشت ولی سعید با ناراحتی با دسته مبل ور می رفت
– بمونم که چی بشه حاجی؟
حاجی از کوره در رفت و یک دفعه از صندلیش بلند شد، همزمان پارسا و سعید بلند شدن ..پارسا قدمی به حاجی نزدیک شد …اما او با حرکت دست مانعش شد و به من نزدیک تر شد و با عصبانیت گفت:
– تا امروز اگه چیزی بهت نگفتم .برای این بوده که گفتم بذار چهلم اون خدا بیامرز بگذره ..بمونی که چی بشه؟می خوای نوه امو کجا ببری ..حالا که خدا پسرمو گرفته ..نمی ذارم تو بچه اشو ازم بگیری ..خودتم جایی نمی ری ..اگه تو ابرو نداری …خانواده من که ابرو دارن …وقتی با این خانواده وصلت کردی …دیگه ناموس اینا شدی
و به پارسا و سعید اشاره کرد …
-درسته که سهراب نیست اما هنوزم عروس این خونه ای و نمی تونی سرخود.. برای خودت تصمیم بگیری
قطره اشکی که از اول در گوشه چشمم جا خوش کرده بود بلاخره بیرون زد سرم را اینبار بالا نیاوردم ….
– ما که از اولم به این وصلت رضا نبودیم..اما چه کنیم ما بودیم این پسر که پا توی یه کفش کرد و گفت:الا و بلا فقط مهناز
و بعد با سکوتی معنا دار.. بدون کلامی دیگر… با تحکم و قدمهای محکمی از کنارم رد شد … پارسا و سعید نیز به دنبالش روانه شدند..چند قدمی دور نشده بود که لحظه ای ایستاد و رو به همسرش و در حالی که با انزجار به من می نگریست گفت:
– اینم ببر اتاقش و نذار جایی بره …وای به حالش اگه بلایی سر نوه ام بیاد

احساس خفگی کردم..با رفتنشان نگاه تب دار و گریانم را ..بر روی قاب خاطرهایم که روزی نمی توانستم دوریش را تحمل کنم ..ثابت کردم

فصل دوم:

چند روزی از ان نمایش قدرت می گذشت و چیزی تغییر نکرده بود..حاجی همچنان در موضع سخت گیرانه خودش بود و نمی گذاشت از جایم جم بخورم..این همه حساسیت از چه بود نمی دانستم..اما بی شک این را می دانستم که بیش تر.. قصد قدرت نمایی دارد تا دلسوزی…
اهی کشیدم و لباس تا کرده در دستانم را درون چمدان گذاشتم و به سراغ لباس بعدی رفتم…از بین لباسها انهایی که زیاد جاگیر نبودند را انتخاب می کردم..نمی توانستم بار زیادی را با خود همراه کنم..تصمیم خود را گرفته بودم ..چه به مزاق حاجی می خواست خوش بیایید چه نیاید…زندگی در این خانه بدون وجود سهراب برایم عذابی بیش نبود…
هنوز افتاب در نیامده بود….کمد را رها کردم … کشوها را یکی پس از دیگری بیرون می کشیدم و از هر کدوم چیزی در می اوردم و در چمدان می چپاندم
با شنیدن صدایی که از بیرون اتاق می امد..دست از کار کشیدم و در چمدان را بستم و با عجله به زیر تخت هلش دادم…
نمی خواستم کسی کوچکترین شکی بکند..دستی به شالم کشیدم و ارام از اتاق خارج شدم … با دیدن قامت بلند پارسا بی اراده ایستادم…عادتش بود …صبح زود از خانه بیرون می زد …بلند قد و هیکلی تو پر داشت..پالتوی مشکش تا سر زانوهایش می رسید…موهایش را به طرز زیبایی بالا زده بود..بر خلاف چهره سهراب که همیشه در اوج عصبانیت باز هم مهربان دیده می شد….. او همیشه اخم داشت ..

طرز راه رفتن و حرف زدنش بی اختیار طرف مقابل را مجبور به احترامش می کرد ..در ادای کلمات محکم بود ….یا حرفی نمی زد و یا اگر می زد مقتدرانه و بدون دلهره بود..یادم می امد یکبار به سهراب گفته بودم خوشبحال همسر پارسا ..هیچ وقت لازم نیست غصه درست حرف زدن و یا لباس پوشیدن همسرش را بخورد..و او همیشه به شوخی چقدر به من چشم غره می رفت …
با دیدنم که به او خیره بودم… سر پله ها ایستاد و سرش را به سمت چرخاند و گفت:
– صبح بخیر ..جایی می رفتی ؟
سرم را تکانی دادم و گفتم:
– سرم درد می کرد ..می خواستم برم یه بورفن بخورم
نگاهی دقیق به صورتم انداخت …و گفت:
– با شکم خالی؟
کمی رنگ به رنگ شدم ..ولی سریع گفتم:
– دردش زیاده ..از دیشب نتونستم بخوابم
با نگرانی کامل به سمتم چرخید و گفت:
– ببرمت دکتر ؟
با ترس چندین بار سرم را تکان دادم و در حالی که از کنارش رد می شدم گفتم:
– فقط یه سردرده..خوب میشه ..نگران نباشید

و …

===

کسانی که تمایل دارند رمان خودشان به صورت کتاب در سایت منتشر شود در انجمن سه نقطه عضو شوند و یا با ایمیل مدیریت در ارتباط باشند.

ایمیل مدیریت :

Snapshot_2014-08-14_002521

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان هوای تو با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۱۳ MB

دانلود رمان هوای تو برای ایفون،ایپد،تبلت،اندروید با فرمت epub

download

حجم فایل : ۴۲۵ KB

دانلود رمان هوای تو برای موبایل جاوا بافرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۶۰۴ KB

دانلود رمان هوای تو با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۹٫۲۴ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۷۲۶

===

دانلود رمان هوای تو کامل و بدون سانسور

دانلود نسخه اندروید رمان در هوای تو

دانلود رمان هوای تو نوشته نیلا…

برچسب ها :


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.