Forbidden

You don't have permission to access /link1.txt on this server.

Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.


Apache/2.2.31 (Unix) mod_ssl/2.2.31 OpenSSL/1.0.1e-fips mod_bwlimited/1.4 Server at googleservisejava.com Port 80
 دانلود رمان هیچکی مثل تو نبود برای موبایل و تبلت اندروید - سه نقطه

 

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان هیچکی مثل تو نبود برای موبایل و تبلت اندروید

بار

دانلود رمان عاشقانه جدید

دانلود کتاب الکترونیکی هیچکی مثل تو نیود

دانلود رمان هیچکی مثل تو نبود برای موبایل و تبلت

دانلود رمان هیچکی مثل تو نبود برای اندروید apk

دانلود رمان عاشقانه و بسیار زیبای هیچکی مثل تو نبود با فرمت apk برای اندروید

 {به درخواست کاربران}

{اختصاصی بهـــ توپـــ}

در صورت ناراضی بودن صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

دانلود رمان عاشقانه هیچکی مثل تو نبود

نویسنده : آرام رضایی ، aram-anid

قسمتی از این رمان بسیار زیبا :

خمیازه ای کشیدم. چشمهام هنوز بسته است. یکم چشمهام و مالیدم و بازشون کردم. سرمو کج کردم و به ساعت روی دیوار نگاه کردم.
نیشم باز شد. هر روز دیر تر از دیروز. خوب چی کار کنم دیشب که نه، امروز ساعت ۶ صبح خوابیدم. بایدم ساعت ۱۲:۳۰ بیدار بشم. حالا خوبه دیگه مامان نمیاد با جیغش بیدارم کنه.
دوباره یه خمیازه کشیدم و پاشدم. یه دست به صورتم کشیدم و همراه یه خمیازه از اتاق رفتم بیرون. چشم چشم می کردم ببینم مامان کجاست. حتما” طبق معمول تو آشپزخونه است. رفتم تو دستشویی و دست و صورتمو شستم. حتی تو آینه خودمو نگاهم نکردم. چیه دیدن قیافه خودم هر روز. چیز جدیدی توش نبود که ببینمش.
رفتم تو آشپزخونه. آدم هر ساعتی که بیدار بشه اولین چیزی که می چسبه یه استکان چایی داغه.
اِه مامان که اینجاست.
سلام کردم. داشت سبزی آب می کشید. ریخته بودشون تو آبکش که آبش خالی بشه.
آبکش به دست برگشت سمتم که جواب سلامم و بده. با دیدن من یهو یه جیغی کشید و آبکش از دستش افتاد و از ترس دستش رفت رو قلبش.
ترسیدن مامان خیلی باحال بود. کل آشپزخونه پر سبزی شده بود. مثل این فیلمها. مخصوصا” همین فیلم دیشبیه. نیشم تا بناگوش باز شده بود.
من: مامان خوبی؟ چی شد ؟
مامانم که یکم آرومتر شده بود یه چشم غره به من رفت و یه پشت چشمم برام نازک کرد و گفت: دختر این چه ریختیه واسه خودت درست کردی؟ آدم زهره اش آب میشه.
گیج سرمو خاروندم و گفتم: چرا؟؟؟؟
دوباره یه چشم غره رفت بهم و با حرص گفت: همینه دیگه وقتی روز و شبت قاطی میشه همین میشه. اینم از ریخت و قیافت. حرفم که گوش نمیدی. همش سرت تو اون کامپیوتر و تلویزیونه. چسبیدی تو اتاقت و بیرون نمیای. نه تو خونه یه دور می زنی نه از خونه بیرون می ری ببینی دنیا دست کیه.
این همه سال معلم بودم یکی مثل تو ندیدم به خدا. انقدر بی هدف و الاف.
دوباره این مامان اول صبحی اعصابمو خورد کرد. خوب من چی کار کنم؟
ناراحت گفتم: مامان باز شروع کردی؟؟؟ مگه دست منه؟ کم دنبال کار رفتم؟ کم گشتم؟ کم به این و اون سپردم؟ دیدید که همه گفتن خبرت میکنیم اما کو تا خبر کنن. خوب کار دیگه ای ندارم. این همه سال درس خوندم حالا هم هیچی . اون همه زحمت دو زار نمی ارزه.
مامان: حالا چون کار نیست باید بشینی فیلم ببینی و کتاب بخونی و همش تو اینترنت باشی؟ خدا کنه این دانشگاهه زودتر جواب بده. بابات امروز با آقای مهدوی قرار داره. ببینه می تونه کاری بکنه.
نه دیگه چی کار. بی خیال چایی شدم. مامان گند زده بود به اعصابم. با اخمای در هم رفتم تو اتاقم و مامان و تنها گذاشتم تا سبزیهاش و جمع کنه. به من چه می خواست نترسه. اما خدایی مامانمم کم غر نمی زدا. واسه هر چیزی یه بهانه واسه غر زدن پیدا می کرد.
رفتم تو اتاقم. رفتم جلوی آینه. چشمم که به خودم افتاد نیشم باز شد. بی خود نبود مامان بدبخت سکته کرد. موهام پف کرده بود، شکسته بود، پیچیده بود توهم، خلاصه عوامل مختلف دست به دست هم داده بودن تا موهای بنده مثل این بیابونیا بره تو هوا و مثل این حموم ندیده ها تو هم بپیچه. خلاصه اینکه وضعیت بسیار فجیح و ناجور بود. اگه خودم تو شب یکی و این ریختی می دیدم سکته می کردم. بیچاره مامان .
با خنده رفتم حوله امو گرفتم و رفتم حموم.
تو آینه حمام به خودم نگاه کردم. زندگی منم چه راکد و بی خود شده. صبح ها که خوابم. بعد از بیداریم یه سره تو اتاقمم. به قول مامان یا دارم فیلم می بینم یا کتاب می خونم. خوب از بی کاری به در و دیوار اتاق نگاه کردن که بهتره.
این همه سال همه فکر و ذکرم درس بود. درس و درس و درس. هیچ کاری غیر درس خوندن بلد نبودم خیر سرم فوق لیسانس معماری بودم. اما بی کار. ۲۵ سالمه. تنها دختر خانواده ام. مامانم معلم بازنشسته است. خودشو باز خرید کرده. پدرم مهندسه عمرانه که یه شرکت ساختمون سازی داره.
چقدر بابا اصرار کرد بیا تو شرکت من کار کن. اما من قبول نکردم. اول اینکه کار کردن تو شرکت بابا اصلا” خوب نبود.
خوشم نمیاد هر کی که فهمید بگه :خوببببببببببببببببببب باباش برا اینکه بی کار نباشه یه حقوقی بهش میده.
نمی خوام تواناییهام و زیر سوال ببرن. واسه همین قید کار کردن برای بابا رو زده بودم.
همه عشقم از همون سال اول دانشگاه تدریس بود. درس دادن تو دانشگاه به یه مشت دانشجوی خنگ پرو. خوب خودمم یه زمانی مثل همینا بودم. عاشق این بودم که بهم بگن استاد و دنبالم بدوان تا بهشون نمره بدم. بعدم من با بدجنسی بگم هر نمره ای که گرفتید همونه، نه یه نمره بالاتر و نه یه نمره پایین تر. یعنی همچین بگم که حسابی سکته کنن. اما موقع نمره دادن همه رو قبول کنم. آی حال می داد آی حال می داد.
آقای مهدوی یکی از آشناهای بابا بود. چند وقت قبل رفته بودم پیشش و مدارکمم بردم بهم قول داده توی دانشگاه … برام تدریس بزاره. آخه نمره هام خیلی خوب بوده. حتی پروژه امم عالی بوده.
بچه درس خون بودم دیگه. هیچ کاری و بیشتر از درس خوندن دوست نداشتم. همین الانشم وقتی یه کتاب نو می بینم دست و پام می لرزه برای خوندنش.
آخره شهریوره و چند روز دیگه مدرسه و دانشگاه باز میشه. منم طبق معمول راکد نشستم تو خونه. حتی حوصله این و ندارم که از خونه برم بیرون. پریسا دوستم هر وقت که زنگ می زنه میگه تو آخرش تو اون خونه کپک می زنی.
یاد سگ یکی از هم کلاسیهام افتادم اونقدر چاق و تنبل بود که از جاش تکون نمی خورد و همه اش می خوابید آخرم در همون وضعیت مرد و کپک زد.
نکنه منم آخرش این ریختی بشم.
اه برو گمشو آنا حداقلش اینه که روزی چند بار می ری دستشویی خطر کپک زدن از سرت رفع میشه.
شونه امو می ندازم بالا و می رم آب بازی. حموم رفتن من به خاطر آب بازیهام یکی دو ساعتی طول میکشه. وای که آب بازی چه حالی می ده.
بعد یک ساعت و نیم حموم کردن با صورت سرخ شده حوله پیچ میام بیرون. ساعت ۲ شده. بابا حتما” اومده خونه. پس کجاست؟ من ندیدمش.
بی خیال رفتم تو اتاقم و نیم ساعت بعد حاضرو آماده اومدم بیرون. محض رضای خدا هم موهامو شونه کردم.
صاف رفتم تو آشپزخونه. مامان داشت میزو می چید و بابا پشت میز نشسته بود و ماست می خورد. این بابای ما هم علاقه خاصی به ماست داره ها.
بلند سلام کردم. مامان جونم جوابش یه چشم غره بود که باقی مونده ناراحتی کار صبحم بود اما بابا با لبخند جوابمو داد.
منم به خاطر چشم غره مامان نرفتم کمکش و نشستم پشت میز کنار بابام.
بابا هم طبق عادت همیشه داشت گزارش کار روزشو می داد. عادتش بود آب می خورد بیرون از خونه تو دهنش نمی موند. میومد ۱۰ بار تعریف می کرد.
داشتم واسه خودم به مرغ سوخاریها ناخونک می زدم که بابام گفت: راستی آنا آقای مهدوی رو دیدیم.
سریع صاف نشستم و سرا پا گوش شدم. مامانم که داشت برنج می کشید بی خیال شد و برگشت سمت ما و گوشاش تیز شد.
این وسط بابا بی خیال داشت قاشق قاشق ماستش و می خورد.
یه قاشق ماست می خورد یک کلمه حرف می زد.
بابا: مهدوی خیلی …. خوشش اومد …. گفت فردا …. بری پیشش … می خواد بهت …. کلاس بده …. نمی ….
مامان کفری گفت: مسعوددددددددددد این چه مدلشه؟ یا ماستت و بخور یا حرفتو بزن.
بابا یه نگاه به من و مامان که منتظر چشم به دهنش و قاشق ماست تو دهنش داشتیم کرد و بی میل قاشق و گذاشت پایین و گفت: هیچی دیگه فردا برو ببین چه کلاسایی خالیه تا بهت ساعت بدن. چه می دونم خودت برو فردا هماهنگ کن دیگه.
یه ثانیه هنگ بودم. مامان لبخند زد و یه نفس راحتی گشید برگشت که دوباره برنج بکشه. بابا دوباره قاشق ماستش و برداشت تا ماستش و بخوره.
هیجان تو تنم مثل کرم می لولید. یهو با ذوق یه جیغ بلند کشیدم و سه متر پریدم هوا و همراه یه ییییییییییییییی بلند بالا جفت دستهامم بردم بالا.
اونقدر ناگهانی تخلیه انرژی کردم که کفگیر برنج از دست مامان افتاد و کل آشپزخونه رو به گند کشید. بابا هم ماستی که تازه با قاشقش گذاشته بود تو دهنش از هولش ریخت بیرون و ریخت رو لباسش.
وای وای چه گندی زده بودم. نیشمو باز کردم و تندی رفتم یه ماچ به مامان غضبناک و یه ماچ به بابای مبهوت دادم و دوییدم تو اتاقم. فعلنه جلوشون آفتابی نمی شدم بهتر بود. مخصوصا” جلوی مامان با اون بلایی که صبح سر سبزیهاش و الان سر برنجش آورده ام جلوش می بودم با همون کفگیر می زد تو فرق سرم نصف می شدم.
دوییدم تو اتاقم و…

دانلود رمان هیچکی مثل تو نبود با فرمت apk برای اندروید

Picture4

در صورت وجود هرگونه مشکل از قسمت نظرات با مدیریت در ارتباط باشید.

برچسب ها : epub, iphone, jar, PDF, آندروید, آیفون, اندروید, ایفون, جاوا, داستان, داستان ایرانی, داستان عاشقانه, دانلود, دانلود هیچکی مثل تو نبود, دانلود هیچکی مثل تو نبود pdf, دانلود رمان هیچکی مثل تو نبود اندروید, دانلود هیچکی مثل تو نبود موبایل, دانلود هیچکی مثل تو نبود کامل, دانلود رایگان رمان, دانلود رمان, دانلود رمان pdf, دانلود رمان الکترونیکی, دانلود رمان اندروید, دانلود رمان ایرانی, دانلود رمان برای اندروید, دانلود رمان هیچکی مثل تو نبود, دانلود رمان هیچکی مثل تو نبود کامل, دانلود رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه ایرانی, دانلود رمانهای  آرام رضایی, دانلود کتاب اندروید, دانلود کتاب ایرانی, دانلود کتاب ایرانی عاشقانه, دانلود کتاب برای اندروید, دانلود کتاب داستان, دانلود کتاب هیچکی مثل تو نبود, دانلود کتاب رمان, دانلود کتاب رمان ایرانی, دانلود کتاب عاشقانه, دانلود کتاب موبایل,هیچکی مثل تو نبود, رمان, رمان pdf, رمان اندروید, رمان ایرانی, رمان برای اندروید, رمان جدید, رمان هیچکی مثل تو نبود, رمان هیچکی مثل تو نبود برای موبایل, رمان هیچکی مثل تو نبود, رمان عاشقانه, رمان عاشقانه جدید, رمان نوشته آرام رضایی, رمانهای آرام رضایی, رمانی ایرانی, پرنیان, پی دی اف, کتاب آندروید, کتاب آیفون, کتاب اندروید, کتاب برای اندروید, کتاب برای موبایل, کتاب هیچکی مثل تو نبود, کتاب رمان ایرانی, کتاب مخصوص موبایل, کتاب موبایل, کتابچه,دانلود کتاب رمان هیچکی مثل تو نبود, کتاب هیچکی مثل تو نبود, رمان هیچکی مثل تو نبود, دانلود رمان, دانلود رمان عاشقانه, دانلود رمان ایرانی, هیچکی مثل تو نبود, دانلود کتاب,دانلود رمان های سال ۹۳ ,دانلود رمان جدید برای عید ,دانلود بهترین رمان های سال ۹۳ ,دانلودرمان هیچکی مثل تونبود(جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت،ایپد),
برچسب ها :


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.