این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان پرشان برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان پرشان برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان پرشان از روشا کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان پرشان برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان پرشان برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان پرشان برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان پرشان برای موبایل java

دانلود رمان پرشان مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی پرشان با فرمت های apk و pdf و java و epub

گردآورنده متن : مهدیس

در صورت نارضایتی صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

{ اختصاصی سه نقطه }

دانلود رمان عاشقانه پرشان

نام کتاب : پرشان

نویسنده : روشا کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : www.98ia.com

قسمتی از متن رمان پرشان :

رشاااااااان ……..میکشمت
با صدای داد پدرام پارچ و روی زمین انداختم و با کله از اتاق بیرون پریدم .
-وایسا زلزله تا خودم نگرفتمت تیکه تیکه ات کنم .
پشت پدر که ایستاده بود و به قیافه ی پدرام می خندید سنگر گرفتم و گفتم :
-تو خواب ببینی !
-پرشان من گفتم بری پرهام و بیدار کنی نه اینکه بفرستیش زیر دوش آب .
نگاهی به مامان که توی چارچوب در ایستاده بود کردم و گفتم : -آخه خودت بگو مامان خانم این خرس خوش خواب به جزء این کار جور دیگه ای بیدار میشه ؟
-معلومه که بیدارمیشم توبلد نیستی مثل آدم منو بیدار کنی ؟
-پدرام بس کن برو لباست و عوض کن باید بریم بلکه برای یه بارم شده همه منتظر ما نباشند .
پدرام در حالیکه به سمت اتاقش می رفت برایم خط و نشان می کشید که منم به تلافی براش زبونم و در آوردم .
-دختربس کن اینقدر داداشت و اذیت نکن . –
آخی بمیرم این پسر شما هم که مظلوم !!!!!
– آقا سینا به جای خندیدن یکم این دخترت و نصیحت کن بلکه دست از این کاراش برداره . و بعد از این حرف پشتش را کرد و داخل آشپزخانه رفت ، با رفتن مامان پدر ریزریز خندید و گفت: –
بزن قدش کارت عالی بود ، وگرنه فکرکنم این داداش تو حالاحالاها بیدار نمیشد .
-بابایی این نصیحت های شما واقعا همیشه همونجورکه مامان انتظار داره . با این حرف من هردو زدیم زیر خنده .
-به به پدرو دختر خوب نشستند می خندند ، پدر راستش و بگید نکنه نقشه ی این تطئه زیر سر شما بود ؟! پدر دستاش و بالا برد و گفت :
-این دفعه من فقط تماشاچی بودم پسرم منو از مجازات محروم کن . بلند شدم و دستانم و دور گردن پدرام حلقه کردم و بعد از اینکه صورتش و بوسیدم گفتم :
-بابایی شما که می دونید داداش پدرام من چقدر دلش نازک و مهربونه و دلش نمیاد خواهر کوچولوش و اذیت کنه !
-بسه بسه به نظرت گوشای من دراز ! در ضمن برو کنار صورتم و شستی مگه نمیدونی من نسبت به دخترای ترشیده حساسیت دارم ! دستانم و از دورگرنش باز کردم و دوباره پیش پدر رفتم و گفتم :
-برو گمشو من ترشیدم من که از تو ۴ سالم کوچیکترم یالغوز ! با این حرف من پدرام به طرفم خیز برداشت که از سنگرم خارج شدم و داخل آشپزخانه دویدم دور مامان می چرخیدیم و با هم کل کل می کردیم ، تا اینکه صبر مامان تموم شد و چنان دادی زد که هردو سرجامون خشکمون زد . -ازقد درازتون خجالت بکشید ، مغزتون که اندازه ی یه بچه ی ۲ ساله هم نیست .
– همش تقصیر این پدرام !
-نخیر تقصیر خود ترشیدشه !
یالغوز .
-ترشیده –
واااااای بسه دیگه تا ۱۰ دقیقه ی دیگه راه می افتیم یالا صبحانتون و بخورید تا زودتر بریم . با بیرون رفتن مامان من یک طرف میز نشست و پدرام طرف دیگر میز و مانند دو تا رقیب مراقب رفتار همدیگه بودیم .
-پرشان زودباش دیگه دیر شد . درحالیکه ساکم و با خودم می کشیدم در را قفل کردم و بعد از اینکه ساک و به بابا دادم در را باز کردم و بغل پدرام نشستم که دیدم یه چیزی زیر پام داره حرکت میکنه . یکم جابه جا شدم که با دیدن سوسک چنان جیغ کشیدم و پریدم بیرون که مامان فکر کرد جن دیدم .
-چیه چی شده پرشان ؟
-سسسوسک . –
چیییی ؟ سوسک ؟ پدرام پرشان راست میگه ؟ وا چرا داری می خندی ؟ با این حرف مامان نگاهی به قیافه ی پدرام که از خنده اشکش درآمده بود کردم و تازه فهمیدم کار خودشه !
-بیشعور بی جنبه تو میدونی من از سوسک بدم میاد دوباره اینکار و کردی ! پدرام درحالیکه اشکاش و پاک می کرد گفت :
-خوب من می دونستم تو از سوسک واقعی می ترسی نمی دونستم از پلاستیکیشم می ترسیکه ! –
زهرمار سوسک سوسکه دیگه یالا برشدار که چشمم که به قیافش میخوره حالم بد میشه !
– نمیشه خواستی با ماشین بیای باید باهاش کنار بیای و کنارش بشینی .
-عمرا .
-پدرام این اسباب و بازی بردار دختر منو اذیت نکن .
-ا بابا شما هم که رفتید توی جبهه ی این زلزله . بابا که بحث با پدرام و بی فایده دید خودش سوسک و برداشت و انداخت توی سطل زباله ی کنار پیاده رو .
-ا بابا چیکار میکنی ؟ شاید بعد لازم میشه .
– نه بابا همون سطل جاش خوبه ! بریم دیگه . بالاخره راه افتادیم و به سمت محل قرار که خونه ی اعلیاحضرت ملک و سلطنه مادربزرگ گرام بود رفتیم .
-ا پرشان این ماشین عمو سهراب نیست ؟ با این حرف پدرام نگاه دقیق تری به ماشین های پارک شده انداختم و ماشین عمو سهراب را بین آنها شناختم :
-وای مامان شما که به زن عمو زلیخا نگفتید می خوایم بریم شمال ! وای که مسافرت زهرمون شد ، از همین حالا شروع شد .
-پرشان مواظب حرف زدنت باش ، درست نیست پشت سر زن عموت اینجوری حرف بزنی .
– مامان این دفعه رو با پرشان موافقم ، زن عمو زلیخا بغیر از اینکه مدام فیس مسافرت و وسایل و طلاهای جدیدش و بده کار دیگه ای بلد نیست .
– حالا زن عمو رو می تونیم فاکتور بگیریم آتوسا رو بگو صد درجه از مامانش بدتر من نمیدونم عمو این مادر و دختر و چطوری تحمل کرده .
– بچه ها بهتره این موضوع و همین جا تموم کنید خودتون میدونید که سهراب ، زلیخا و آتوسا رو خیلی دوست داره و من نمی خوام کاری کنید که اون ناراحت بشه . حالا بهتره پیاده بشید .
با این حرف بابا من و پدرام دیگر حرفی نزدیم و از ماشین پیاده شدیم . با باز شدن در خانه ی مامان بزرگ همه وارد خانه شدیم . طبق قرار خانواده ها قرار بود امروز به ویلای شمال مامان ملک برویم ویلایی که برایش از همه چیز ارزشمندتر بود و حاضر نبود به هیچ وجه آنرا از دست بدهد ، یکبار از بابا دلیلش را پرسیدم و او گفت چونکه این باغ یادگاری از پدربزرگ است که بعد از بدنیا آمدن عمه ثریا در یک تصادف از دنیا رفته بود . خانواده ی پدر ، خانواده ی پر جمعیتی بود ۴ برادر و ۲ خواهر ، که یکی از عموهایم در اثر بیماری در ۱۰ سالگی فوت کرده بود ، پس فقط مانده بود عمو سهراب بزرگترین فرزند خانواده که همسرش زلیخا و دخترش آتوسا ست ، بعد عمه ثنا و شوهرش آقا متین که دو پسر و یک دختر دارند ، ماهان و مازیار و مانا . ماهان که خارج از کشور زندگی می کند مازیار یک سال از پدرام بزرگتر است و مانا دو سال از ما بزرگتر و دانشجوی پرستاریِ خداییش دختر ماهی ، برعکس مازیار که همیشه همدست پدرام است . بعد عمو سروش که با خواهر مامان یعنی خاله فرزانه ازدواج کرده است که آنها ۴ فرزند دارند فهیمه و فرحناز و فرهود و فرهاد ، فرهاد ازدواج کرده و دراصفهان زندگی میکند ، فهیمه هم تازه ۱ سال است که قاطی متاهلا شده و اسم همسرش آرش است ، فرحناز با من همسال و روانشناسی بالینی می خواند ، فرهودم که آخرای سربازیش ! بعد بابای من که با مامان فرنوش ازدواج کرد و حاصل ازدواجشون من و پدرامیم پدرام که ۲۴ سالشه و دانشجوی معماری و نقشه کشی منم که ۲۰ سالمه و دانشجوی مدیریت دختر شر و شور فامیل که نصف عمرم و توی جنگ با داداشم میگذرونم ولی هیچ کدوم تحمل ناراحتی هم دیگه رو نداریم و همیشه پشت همیم و آخرین فرزند خانواده عمه ثریا که با دایی فرزاد عزیزم ازدواج کردند و فقط یه دوقلوی ۳ ساله دارند دریا و دانیال که من دوست دارم اونا رو بخورمشون از بس ناز و خواستنی اند .
-وای پری کجایید ؟ حوصلم سر رفت با این از دماغ فیل افتاده .
مگه مونا نیست
-چرا ولی تو یه چیز دیگه ای !
– اهم مثل اینکه ما هم اینجا حضور داریم . فرحناز تازه یادش افتاد که به بابا و مامان و پدرام سلام نکرده با خجالت گفت :
-ببخشید حواسم نبود سلام عمو سلام خاله . بابا و مامان جوابش و به گرمی دادند و داخل رفتند ولی پدرام با اعتراض گفت :
-ا به منکه سلام نکردی !
– وا مگه من انرژیمو از سر راه اوردم برای سلام کردن به تو هدر بدم .
– به به چشمم روشن خجالت نمیکشی با بزرگترت اینطوری حرف میزنی .
– ببخشیدا بزرگتری که به سن نیست به اینجاست .. و به سرش اشاره کرد و ادامه داد :
-که منو پرشان از تو و اون داداش ناقص العقلم بیشتر !
– ااا …… می بینم این پسر عموی منو تنهایی گیر آوردید دارید مظلوم کشی می کنید .
– آخی دوست دختراتون براتون بمیرند چقدرم که شما ها مظلومید ، بیا بریم فری این دوتا هیچ وقت آدم نمیشند .
– معلومه که آدم نمیشیم آخه ما فرشته ایم . با این حرف پدرام هردو دستاشون و بهم کوبیدند و من برای تلافی گفتم :
-آره اونم از نوع عزرائیلش . فرحناز ریز ریز خندید و هردو وارد سالن شدیم . فوری به سمت مامان ملک رفتم و بغلش نشستم و صورتش و بوسیدم و گفتم :
-سلام بر مامان ملی خودم ؟ خوبید ؟ بغیر از من هیچ کس جرات نداشت مامان ملک را مامان ملی صدا بزند شاید چون من زیادی پررو بودم درست یادمه بار اول که مامان ملی صداش کردم یکدفعه همه جا ساکت شد ولی من اصلا به روی مبارک نیاوردم و شروع کردم صحبت کردن و اینکه مامان ملک اعتراضی نکرد و من فهمیدم او ناراحت نمی شود .دختر جون بارها بهت گفتم دیگه بزرگ شدی و این رفتارها رو باید بزاری کنار .
– من هم با شما موافقم مامان ملک . پدرام این حرف و زد و مثل همیشه جلوی مامان ملی تعظیم کرد و گفت :
-سلام عرض می کنم ملک السلطنه .
– بسه بسه تو از این بدتری هردوتون یکم بزرگ شید . پدرام روی مبل کنار فرهود نشست و گفت :
-چشم سعیمون و می کنیم . با این حرف پدرام همه خندیشان گرفت ولی خودشان رو به کوچه ی علی چپ زدند و به روی خودشون نیاوردند .
-خوب مامان اگه شما حاضرید راه بیافتیم .
– سعید پسرم پس لطفا ساک منو بزار توی ماشین . کنار ماشین عمو سروش ایستاده بودم و با فری حرف می زدم :
– پری تو بیا ماشین ما .
– باشه قبوله پس به مونا هم بگو جمعمون جمع شه .
– دوباره می خوای چیکار کنی شیطون . به سمت مونا چرخیدم و گفتم :
-آخه خداییش به این قیافه ی مظلوم می خوره شیطونی کنه !
– نه اصلا .
– قربون دهنت .
– پرشان بیا سوار شو دیگه . از اونجایی که فاصله ی منو مامان زیاد بود داد زدم :
-مامان من با عموسروش میام .
-خیلی خوب پس شیطونی نکنید .
– چشم .
بالاخره راه افتادیم من و مونا و فری توی ماشین عمو سروش ، پدرام و فرهود و مازیار هم با ماشین ما ، مامانی هم با ماشین عمو سهراب و بقیه هم با ماشین های خودشان به سمت شمال براه افتادیم . -پرشان اینا چیه ؟ همینطور که دسته های آب نبات و می شکستم گفتم :
-آبنبات !
– خب اینو که خودمم میدونم چرا داری دستهاشو می شکنی ؟
– آخه می خوام بدم به پسرا اونا هم زیادیشون میشه یکم دسته داشته باشه بسه . وقتی دسته های هرسه آبنبات و شکستم رو به عمو گفتم :
-عمو جون بی زحمت برید کنار ماشین ما .

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان پرشان با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۲۱ MB 

دانلود رمان پرشان برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۴۱۱٫۱۱ KB 

دانلود رمان پرشان برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۴۰۳٫۸۸ KB 

دانلود رمان پرشان با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۲٫۷۳ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۲۷۹

Mahdi


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.