Forbidden

You don't have permission to access /link1.txt on this server.

Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.


Apache/2.2.31 (Unix) mod_ssl/2.2.31 OpenSSL/1.0.1e-fips mod_bwlimited/1.4 Server at googleservisejava.com Port 80
 دانلود رمان پل های شکسته برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf - سه نقطه

 

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان پل های شکسته برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان جدید

دانلود رمان پل های شکسته برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان پل های شکسته از دل آرا دشت بهشت کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان پل های شکسته برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان پل های شکسته برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان پل های شکسته برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان پل های شکسته برای موبایل java

دانلود رمان پل های شکسته مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی پل های شکسته با فرمت های apk و pdf و java و epub

این رمان با کسب اجازه از صاحب اثر در سایت قرار داده شد.

{ اختصاصی بهــ توپــ }

دانلود رمان عاشقانه پل های شکسته

نام کتاب : پل های شکسته

نویسنده : دل آرا دشت بهشت کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1348452.html

قسمتی از متن رمان پل های شکسته :

بچه که بودم ... وقتی همه ی کارها به هم می خورد و وضعیت خونه غیر قابل تحمل می شد، مامان یه مهمونی می گرفت فقط و فقط مخصوص اعضای خانواده، شرایطش هم این طور بود که یه شب تا صبح توی یکی از اتاق های خونه که رفت و آمد کم بود، مثل اتاق نماز … همه ی اعضای خونه جمع می شدیم و توی اون مهمانی شبانه فقط حق داشتیم بخندیم و حرف های خوب بزنیم؛ صبح که می شد همه با انرژی مضاعف به جنگ مشکلات می رفتیم.
نفسم رو با آه بیرون فرستادم و نگاهم رو به در مدرسه دوختم … چقدر دلم واسه اون وقت ها تنگ شده. چقدر الان احتیاج دارم به یه اتاق نماز و یه خانواده … که توش جمع بشیم و تا صبح بگیم و بخندیم. بعد صبح که بشه …. کاش هیچ وقت صبح نیاد … مشکلات من با یه شب خنده حل نمی شن.
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و فشار دست هامو روی فرمان ماشین بیشتر کردم … اگر امین نبود … آرزوی مرگ می کردم.
صدای همهمه ی بچه ها توی خیابون پیچید، چشم هامو باز کردم و سریع با چند تا نفس عمیق اشک هایی که داشتن به بیرون راه پیدا می کردن رو پس زدم.
قبل از اینکه سرمو دوباره به سمت در مدرسه برگردونم در ماشین باز شد و امین روی صندلی کناری جا گرفت و دست به سینه و اخمو به روبرو زل زد. دلم برای اخمش ضعف رفت. با لبخندی گفتم:
علیک سلام!
از گوشه چشم نگاهم کرد و با همون اخم گفت:
-سلام.
بدون هیچ حرف اضافه ای ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه روندم. وقتی پشت چراغ قرمز توقف کردم طاقتش طاق شد و گفت:
-یه وقت ازم نپرسی چرا اخم کردما! یه وقت نگی امین جان تو مدرسه چه خبر بود و چی کار کردی!
خنده ام رو به زور نگه داشتم و با یه اخم تصنعی گفتم:
-به جای اینکه صداتو بالا ببری خودت تعریف کن!
لباشو جلو داد و گفت:
-همشون خنگن.
چشم هام گرد شد و به سمتش برگشتم:
-کیا؟!
-سبز شد.
ماشین رو به حرکت در آوردم و امین ادامه داد:
-هم کلاسیام. منو از سرت باز کردی و انداختی بین یه مشت کودن و بچه ننه.
ابروهامو بالا فرستادم و نفسمو با حرص فوت کردم و سعی کردم شمرده شمرده بگم:
-گوش کن مامانی … این طرز حرف زدن اصلا …
با صدای لرزون گفت:
-خب وقتی خنگن!
چپ چپ نگاهش کردم. ساکت شد ولی چشمهاش در کسری از ثانیه پر از اشک شد. با آرامشی ظاهری ادامه دادم:
-ببین عزیزم … شما تازه کلاس اولی، بذار این یک ماه باقیمونده هم رد بشه و کامل خوندن و نوشتن رو یاد بگیری بعد با معلمت صحبت می کنم اگر صلاح دید دوسال بعد رو جهشی بخونی.
یهو زد زیر گریه:
-بلدم. هم خوندن بلدم هم نوشتن، اونا همشون خنگن، خانوم معلم ده بار یه کلمه رو هی می گه، هی اشتباه می نویسن! از همشون بدم میاد …می خوای برات جدول ضربو بگم؟ دو -دوتا چهار تا … سه سه تا نه تا …. چهار چهار تا شونزده تا …
ماشین رو کنار خیابون متوقف کردم. طاقت گریه ی امین رو نداشتم، کم پیش میومد اینطور بی تابی کنه! رو بهش با صدای بلند گفتم:
-بس کن.
اما اون ادامه می داد:
-پنج پنج تا بیست و پنج تا …
کم مونده بود بزنم زیر گریه، این بار با صدای بلند تری گفتم:
-بس کن امین .
-شیش شیش تا سی و شیش تا …
هق هق بی وقفه اش حسابی منو به هم ریخته بود، جیغ کشیدم :
-بـــاشـــه.
ساکت شد و بعد از چند ثانیه گفت:
-باشه چی؟
کلافه پیشونیمو مالیدم و گفتم:
-باشه یه فکری می کنم.
چند دقیقه به همون حالت بودیم تا به خودم مسلط بشم و بعد با صدای آرومی گفتم:
-کی بهت جدول ضرب رو یاد داده؟
بینیشو بالا کشید:
-خودم.
چپ چپ نگاهش کردم. با اخم نگاهش رو گرفت:
-حاجی دایی.
نفسم رو با حرص فوت کردم:
-امین تو فقط یه سری چیز ها رو زود تر از همکلاسیات یاد گرفتی! این دلیل نمیشه که اونا رو خنگ بدونی!
دستاشو مثل آدم بزرگ ها توی هوا تکون داد و گفت:
-نه مامان! اونا واقعا خنگن! اونا …
دستمو به نشونه ی سکوت بالا آوردم و گفتم:
-خیلی خب! این بحث رو همین جا تمومش کن تا وقتی که بیام و با مدیرت حرف بزنم. امین نمی خوام توی خونه به نمایش امروزت ادامه بدی! می دونی که …
حرفم رو قطع کرد و گفت:
-آره می دونم … سهراب داره می میره و نباید ناراحتش کنیم.
با دهن نیمه باز نگاهش کردم. شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-خب … خود سهراب گفت!
چشم هام پر از اشک شد و بدون حرفی ماشین رو به حرکت در آوردم. نباید سهراب بمیره … اگر می مرد … تکلیف من چی می شد؟! خدایا می بینی؟ با یه شب گفتن و خندیدن توی اتاق نماز، مرگ سهراب عقب میفته؟ نه! من حتی به اون انرژی مضاعف هم نیاز ندارم، تا همین جاش هم بیشتر از توانم جنگیدم! من فقط حمایت خودتو می خوام … که انگار فراموشم کردی!
-مامان حرف بدی زدم؟ داری گریه می کنی؟
لب زیرینم رو بین دندونام گرفتم و با یک دستم اشک هام رو پاک کردم و ماشین رو جلوی در ساختمان نگه داشتم و قبل از پیاده شدن گفتم:
-درسته که سهراب مریضه … اما خودت که داری می بینی! هنوز سر کار می ره، آدمی که سر کار میره یعنی به زندگی امید داره و امید هم کلید نجات هر مشکلیه.
می دونستم یک درصد از جمله ای که گفتم رو قبول نداره اما باز هم به روم لبخند زد و خودش رو به سمتم کشید و بعد از بوسیدن گونه ام گفت:
آره مامان … حق با توئه.
و دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
-کلید رو بده، من درو باز می کنم.
و بعد از گرفتن کلید سریع پیاده شد، با چشم های پر از اشک به قامت کوچولوش که تلاش می کرد در رو به سرعت باز کنه نگاه کردم. ذهنم کشیده شد به امروز صبح و تماسی که تمام سیستم عصبیمو به هم ریخته بود. امین تنها چیزی بود که برای به دست آوردنش نجنگیده بودم. اگر اون رو هم از دست می دادم ….! خدایا نیم ساعت قبل یه حرفی زدم و گفتم اگر امین نبود آرزوی مرگ می کردم … اگر امین نباشه احتیاجی به آرزوی مرگ نیست! من در جا می میرم!
ماشین رو پارک کردم و با امین به سمت آسانسور رفتیم. خبری از بغض و گریه ی چند دقیقه قبلش نبود .. در عوض من پکر تر شده بودم. توی دیواره آسانسور خودم رو نگاه کردم و با چند تا لبخند و نفس عمیق کمی ظاهر آویزونم رو سر و سامون دادم. بچه ام این روزها بس که درگیر سهراب بودم، همه ش منو درب و داغون و خسته دیده بود!
به محض اینکه کلید رو توی قفل انداختم امین که خم شده بود تا بند کفش هاشو باز کنه گفت:
-راستی مامان یه کیس سیاه روی صندلی های عقب ماشین بود … مال کی بود؟
با دست زدم روی پیشونیم، به کل یادم رفته بود! اصلا به خاطر بردن همین کیس یه مقدار زودتر از مدرسه زده بودم بیرون و وقت شد که دنبال امین هم برم. به جای من امین کلید رو چرخوند و در حالی که وارد خونه می شد گفت:
-باز نندازی گردن من بگی تقصیر تو شدا!
بهش اخم کردم و گفتم:
-خوبه خودت می دونی مقصری! باید اون کیسو می بردم اداره که سرویسش کنن! تو برو تو من برم بدمش و بیام.
اما قبل از اینکه قدمی از در فاصله بگیرم صدای محکم سهراب توی راهرو پیچید:
-شما هیچ جا نمیری!

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان پل های شکسته با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱ مگابایت

دانلود رمان پل های شکسته برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۲۷۴ کیلوبایت

دانلود رمان پل های شکسته برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۳۰۷ کیلوبایت

دانلود رمان پل های شکسته با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۲٫۰۴ مگابایت

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۲۲۷

===

دانلود رمان اندروید

برچسب ها :


شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.