Forbidden

You don't have permission to access /link1.txt on this server.

Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.


Apache/2.2.31 (Unix) mod_ssl/2.2.31 OpenSSL/1.0.1e-fips mod_bwlimited/1.4 Server at googleservisejava.com Port 80
 دانلود رمان کوه غرور برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf - سه نقطه

 

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان کوه غرور برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان کوه غرور برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان کوه غرور از mahtabiii75 کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان کوه غرور برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان کوه غرور برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان کوه غرور برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان کوه غرور برای موبایل java

دانلود رمان کوه غرور مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی کوه غرور با فرمت های apk و pdf و java و epub

این رمان با کسب اجازه از صاحب اثر در سایت قرار داده شد.

گردآورنده متن : مینا کاربر انجمن بهــ توپــ

{ اختصاصی بهــ توپــ }

دانلود رمان عاشقانه کوه غرور

نام کتاب : کوه غرور

نویسنده : mahtabiii75 کاربر انجمن نودهشتیا

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1359014.html

قسمتی از متن رمان کوه غرور :

مقدمه:

آری من یک مَردم.همان جنس قدرتمند آدمی.همان جنسی که نر است.غرور دارم.گویند غرورم بر بازوان خویش است.لطافتی در پوستم نخواهی یافت.صورتم پر از ریش است.رو سفید نیستم،من سیاهم.من مغرورم و دلسوزیت را نمی خواهم.حرفش را نزن.من صبر دارم اما شکیبا نیستم.گوش کن!من مثل تو زیبا نیستم.آری من مردم.گویند بی دردِ بی دردم.جوانم و پیشانیم پر از چین است.از بس که اخم کردم.ازمن نه گریه خواهی دید نه یک خنده.آری من همان مردم،لجباز و یک دنده.سرد و بی روح،میزبان یک میهمانم،یک کوه اندوه. در وجودم قطره ای احساس نیست.یک ذره میلم به بوییدن گل یاس نیست.سفر کن به اعماق قلبم.آنجا ازعشق بپرس.شک نکن که خواهند گفت عشق چیست؟آری تو خیال کن مرد این است و من همان مردم.مردی که مثل تو دردمند نیست.مثل تو عاشق نمی شود.ارزشمند نیست.همین است که گاهی به آسانی دل می بازم.چشمانم را می بندم و با پای برهنه و زخمی هم که شده می تازم،بدون خستگی،به سمت دنیای وابستگی،تا رسیدن می رسم اما تو را هیچ باکی نیست.چون مرد ارزشش را ندارد.چون تو خیلی زیرکی آری خیلی و زیرکانه،زود می فهمی که در وجودم ذره ای پاکی نیست.آری من خاکیم و تو پاکی.زیرا که حتی کفش تو خاکی نیست.آری من همان مردم.من از سنگم و این تویی که از آبی.صدایم گوش خراش است و همه می گویند تو یک غزل نابی.حتی کودک از من می ترسد.دست بر سرش می کشم.برایش همچو تنبیه یست.آری من مردم.جوان هم که باشم دستم پینه دارد.نمی دانی چقدر موهای سرم از سختی این روزگار کینه دارد.اما تو یک لحظه آن چارقدت را بردار و نشان بده که موهایت خینه دارد.من می دانم که مرا بی عاطفه می پنداری.چون که بی رحمم.چون که همیشه بر تو ظلم کردم.آری تو خیال کن من همان مردم.بی دردِ بی دردم.خنده ام از ته دل است و قاه قاه از ته دل می خندم.اما گوش کن که من از این جنسم.پایم را هم که بشکنند،کمرم راست است.راستِ راست.حتی اگر مُردم.اگر روزی خدا خواست.قبلش آنقدر سیلی خواهم زد که بگویند،این کیست که بی غم مرد؟که گونه هایش به سرخی لالهاست.آری شاید این هم از روی غرور است و اما…اما من مردم و این غرور را دوست دارم.شاید تو خواهی گفت که من بیمارم.به هیچ چیز جز خود اهمیت نمی دهم.هیچ وقت به تو گل بدون هیچ نیت نمی دهم.آری من مردم.دل دارم.درد دارد.اما درد دل نه.بی چاره نمی خواهد که ضعفش را ببینی.زانو خورده بر زمین مَردش را بینی.آه که چقدر سنگین است کشیدن این آه ها.چه راهی دارد مردانگی!چقدر بیراهه است این راه ها!این مرد بودن تا چه حد سخت است؟من مثل گلدانم و مردی یک درخت است…چه باید کرد؟؟این قرعه اندازی،بازی نامدار و سخت این بخت است.مرد آخر مرام است.مرد گریه نمی کند که می گوید حرام است.وای از آن روز که یک مرد بگرید.وای بدان روز!مرد ناله نمی کند گرچه مستغرق آلام است.مرد دوستی نمیکند و گر کسی را به دوستی برگزید،دیگر تمام است،پشتش را خالی نکرد تا زمانی که مُرد.خدا با فرشته شرط بست و این شرط بندی را هم ببرد.
صدای زنگ وبعدفریاد سرباز:سام بازرگان!؟آزادی!!!!
صدای سوت ودست تو محوطه ی زندان میپیچه!یه عده صلوات میفرستن و یه عده آهنگ میخونن ولی من!!!نای بلند شدن ندارم!دوست ندارم ازاین سلول خاک گرفته بیرون برم!انگار به این بوی نم ودیوارهای خط خطی عادت کردم!به این تخت که صدای جیرجیرش اون اوایل رو اعصابم بودعادت کردم.ازنور وروشنایی فراریم!میخوام تا ابدتو این تاریکی وسیاهی مطلق بمونم!این سیاهی که ده ساله منو اسیر خودش کرده!آره ده سال…ده ساله که تو این چهاردیواری زندونیم!ده ساله که هیچ دوست وآشنایی ندارم!اون فک وفامیلی که یه روزی دم از وفا وصمیمیت میزدن الان ده ساله که هیچ خبری از من نگرفتن!تنها همدم شبای تنهاییم شده این دیوارهای سیاه زندان!کی فکرشو میکرد!؟سام بازرگان شاگرد اول دانشگاه صنعتی شریف تو رشته ی برق الکترونیک اسیر این زندان بشه!؟کی فکرشو میکرد!؟پسری که همیشه ازتمیزی برق میزد و بوی عطرش کل دانشکده رو پرمیکرد ماهی یه بار بره حموم وازبوی گند عرق دیگرون خم به ابرو نیاره!کی فکرشو میکرد!؟واقعا که این دنیا غیر قابل پیش بینیه!چیزایی اتفاق میافته که باورش برای بقیه سخته!
برای بار دوم اسممو صدا میزنن!بالاجبار از جام بلند میشم!چند تا مرد مسن به سمتم میان و بلند میخونن:بری دیگه بر نگردی!
پوزخندی به حرفشون میزنم و به راهم ادامه میدم!تو یه لحظه بازوم از پشت کشیده میشه!برمیگردم وحاج صادقو میبینم!تنها کسی که تو این زندان ازش بدم نمیومد حاج صادق بود!یادشبهایی میافتم که کنارهم تاصبح میشستیم و اون از دخترش برام حرف میزد…لبخندی بهم میزنه و میگه:ایشالا موفق باشی جوون!امیدوارم هیچ وقت این ورا پیدات نشه،فقط…
بعد سرشو میندازه پایین!دستی به شونه اش میکشم ومیگم:نگران نباش حاجی من ازش مراقبت میکنم!
لبخندی میزنه و از تو جیب شلوارش یه پاکت درمیاره ومیده دستم و میگه:اینا شناسنامه و مدارکشه!مراقبش باش!نذار یه تار از موهاش کم شه!نذار آب تو دلش تکون بخوره!هواشو داشته باش!سپردمش دست تو ومادرت!شاید دیگه نبینمت!خودت که میدونی حکمم اعدامه!بهت مثل جفت چشمام اطمینان دارم میدونم که از پسش برمیای!کلید خونه وماشینم تو همون پاکته!موفق باشی
لبخند تلخی میزنم و ازش فاصله میگیرم!به سمت اون دوتا سربازی که کنار در سالن ایستادن میرم که چشمم به اون چشمای سبزه مردک سگ صفت میافته!باتنفر نگاش میکنم!فقط خدامیدونست که چه قدر ازاین بشر تنفر دارم…تموم خاطرات این ده سال جلوی چشمام رژه میره وخاطره ی اون شب کذایی برام پررنگ میشه!با پوزخند نگام میکنه!یاد وحشتم میافتم!یاد فریادم!یاد قیافه ی کریه این مردک و دار ودستش یا بهتر بگم نو چه هاش!واسه خودشون حکومت رانی راه انداخته بودن!دندونامو به هم فشار میدم و با غیظ نگاهمو ازش میگیرم واز در سالن رد میشم!
اگه یک بار بازی رو ببازی نمی تونی باختتو پاک کنی!ولی اگه به اندازه کافی تاوان داده باشی…میتونی دوباره سرمیزی که باختی بشینی…آره من به اندازه کافی تاوان دادم…ده ساله که دارم تاوان میدم دیگه بسه…کافیه…الان درست وقت انتقامه…وقت اینه که دوباره سرمیزی که باختم بشینم و ازاول بازی رو شروع کنم…انتقام گذشته رو گرفتن سخته…تسویه حساب سخته…اما اگه تصمیم گرفتی حتما تسویه حساب کنی نه فقط خودت بلکه باید به گذشته دشمناتم چنگ بزنی…اینبار اونقدر با استادی ازرد خون دشمنات عبور میکنی که نه به گذشته خودت بلکه برای یه مدت به گذشته ی اونا برمیخوری…اگه میخوای از ردپای خودشون به خودشون نزدیک بشی خیلی باید مواظب باشی…شاید نفهمن تو کی هستی اما اگه خودشونو درتو ببینن…شاید کاراشون یادشون بیاد…!
توراه انتقام بزرگترین خطر این نیست که دشمنات حقیقتو بفهمن بزرگترین خطر اینه که وقتی سعی میکنی راز خودتو مخفی کنی نمیتونی از حقیقتی که درباره اونا وجود داره باخبر بشی…!
نور با شدت به چشمام میخوره!محکم میبندمشون تا اذیت نشم!نفس عمیقی میکشم وهوای بیرونو به ریه هام میفرستم!هیچ حس خاصی بهم نمیده!پس چی بود تو فیلمانشون میداد هوای زندان باهوای بیرون فرق داره وطرف وقتی نفس میکشه حس تازگی وزندگی به سراغش میاد؟چرا من این حسو ندارم؟
ساکموروی دوشم میندازم وباقدمهای محکم وبلند به راه میافتم…
تسلیم نمیشم…من شکست نخوردم اما تو باختی…نمیبینمت اونقدر بزرگ که بخوای منو شکست بدی…تسلیم نمیشم و تورو هرگز…هرگز نمیبخشم وتو منو هرگز فراموش نخواهی کرد منو هنوز نشناختی…من همون قدر که میتونم ساکت وخاموش باشم همونقدرم میتونم سخت ومحکم…ویرانگر…پیچیده وفریبکار…مثل آتشفشان پرقدرت و سوزاننده باشم…از من بترس چون هنوز هم که هنوزه منو خوب نشناختی…اونقدرمیتونم ترسناک باشم که حتی فکرش رو هم نمیتونی بکنی…تسلیم نمیشم!نگو ضعیف بود وشکست بگو قوی بود با خویشتن نشست و در خویشتن شکست…کجایید تکه تکه های قلبم که میخوام با شما قلبی بزرگتر وسخت تر بسازم از جنس سنگ…از جنس فولاد…سخت تر از آهن…نفوذ ناپذیر ومحکم!
تسلیم نمیشم من نه دردی دارم ونه درمانی مرا تابی نهایت راه است و رفتن و”خواستن”…تسلیم نمیشم دفتر خاطراتم چه قدر برگ تازه برای نوشتن داره…تمام خط های نوشته و نانوشته اش رو چه قدر دوست دارم…تسلیم نمیشم تا فراسوی دریایی نامتناهی پرخواهم کشید شاید این پرواز شروع دوباره ام باشد…
تسلیم…؟
تسلیم…؟
تسلیم…؟
نه تسلیم نمیشم…چرا باید تسلیم شم حالا که تابستون دوست داشتنی رفته و پاییز اعجازگرم اومده ومیگه زمستون بی نهایت دوست داشتنی ام توراهه…تسلیم نمیشم حتی اگه به تبعید گاه خوش خیالی تبعیدم کنید من به وسعت اعتقادی که به تواناییهام دارم هرگز تسلیم نمیشم…هرگز!

نگاهی به سردر موسسه کردم!بهزیستی!وارد شدم وخودمو به مدیرشون رسوندم بعد از کلی سوال پیچ وطی کردن مراحل اداری بهم اجازه دادن آرمیتا رو ببینم!توی اتاق منتظرش نشسته بودم که در باز شد!یه دختر سفید تپلی با چشمای ریز عسلی و موهای بلند طلایی وارد شد!معلوم بود ترسیده چندقدمی جلو اومد خانوم مدیر دستشو کشید وآوردش سمت من وگفت:بیا آرمیتا جان ایشونم عمو سام هستن اومدن تورو ببرن خونه!
متعجب نگاهم کرد وگفت:پیش بابام!؟
جدی گفتم:نه!ولی اگه دختر خوبی باشی میبرمت باباتو ببینی!
شیطون پرید بالا وگفت:آخ جون!!بابامو میبینم!هورا!!

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان کوه غرور با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۱ مگابایت

دانلود رمان کوه غرور برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۳۳۴ کیلوبایت

دانلود رمان کوه غرور برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۴۰۰ کیلوبایت

دانلود رمان کوه غرور با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۲٫۴۸ مگابایت

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۲۶۲



شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.