Forbidden

You don't have permission to access /link1.txt on this server.

Additionally, a 403 Forbidden error was encountered while trying to use an ErrorDocument to handle the request.


Apache/2.2.31 (Unix) mod_ssl/2.2.31 OpenSSL/1.0.1e-fips mod_bwlimited/1.4 Server at googleservisejava.com Port 80
 دانلود رمان کوچ برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf - سه نقطه

 

این سایت تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد و در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده است

 

 

 

دانلود رمان کوچ برای اندروید،تبلت،جاوا،pdf

بار

دانلود رمان کوچ برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان کوچ از مهسا زهیری کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان کوچ برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان کوچ برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان کوچ برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان کوچ برای موبایل java

دانلود رمان کوچ مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی کوچ با فرمت های apk و pdf و java و epub

در صورت نارضایتی صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

{ اختصاصی بهــ توپــ }

دانلود رمان عاشقانه کوچ

نام کتاب : کوچ

نویسنده : مهسا زهیری

ژانر : اجتماعی ، عاشقانه

منبع : http://www.forum.98ia.com/t1351192.html

خلاصه و قسمتی از متن رمان کوچ :

خلاصه :

« داستان در مورد یه پسر معمولی هست که تصور می کنه حقش از زندگی بیشتر از چیزیه که نصیبش شده، در سایه زندگی کرده و یه قدم از بقیه عقب تره… این داستان راهی رو مطرح می کنه که راوی برای جبران نداشته هاش سراغش میره و البته که شیوه ی زندگی انسان و اشتباهات گذشته اش هیچوقت ناپدید نمیشن و ممکنه جایی که نباید گریبانگیر بشن.»

فصل اول

۱
آخرین بسته ی کرم پودر رو هم از کارتنی که جلوش زانو زده بودم، برداشتم و توی قفسه های پشتم گذاشتم. هنوز بالای پیشخون ایستاده بود و سخنرانی می کرد. دقیقاً بالای سرم. من هم خودم رو به نشنیدن زده بودم. این بار فرشاد سرش رو از ضلع دیگه ی پیشخونی که به شکل اِل بود، کج کرد و پرسید: چی شد؟ مُردی به سلامتی؟
بد فرم منتظرشون گذاشته بودم. خوشیختانه پشت دیواره پنهان بودم و فاطمه خنده ام رو نمی دید. وگرنه دیگه ازم حساب نمی برد. صدای نازک فاطمه دوباره به گوشم خورد: بیا بالا، یه نفسی بگیر!
فرشاد: آمبولانس خبر کنم داداش؟
فاطمه: دو ساعته دارم صحبت می کنم. اصلاً شنیدی؟
فرشاد: فاطمه خانوم خودش از خداشه برگرده خونه…
کارتن رو با دست به عقب هل دادم که جا برای بالا کشیدن هیکلم باز بشه. فرشاد ادامه داد: دیروز خودش می گفت «چه شکری خوردم»… بی ادبی نباشه.
فاطمه: خواهش می کنم.
مثل اینکه فرشاد قصد لال شدن نداشت. اضافه کرد: این وسط که جا میندازه، لنگش از اون سر می زنه بیرون. انگار…
بلند گفتم: فرشاد!
و قدم رو راست کردم که موقع بلند شدن لبه ی فلزی پیشخون به شونه ام گیر کرد و با صدا لرزید. هر دو زیر خنده زدند. روی جای ضرب رو مالیدم و با عصبانیت به فاطمه نگاه کردم. خنده اش رو جمع کرد و شالش رو جلوتر کشید. با اینکه فرشاد از بچگی با من رفیق بود و دیگه غریبه به حساب نمی اومد ولی هنوز هم فرشاد بود! با اخم گفتم: شنیدم خواهر من!
فرشاد: الحمد الله از گوش هات مطمئن شدیم.
فاطمه: خب، چی میگی؟
– چی رو چی میگم؟
– من دست خالی نمیرم. قول دادم این دفعه دیگه راضیت کنم برگردی.
– حالا چرا یهو مهم شدم؟
جوری با دلخوری نگاه کرد که حرف تو دهنم ماسید. با لحن ناراحتی گفت: عادل جان! از کی تا حالا واسه آبجیت مهم نبودی؟
نفسم رو فوت کردم و روم رو برگردوندم. فرشاد حواسش این طرف بود. گفتم: برو ببین سید چیپس پیاز نیاورده.
دهنش رو یه وری کج کرد و از مغازه بیرون زد. به طرف فاطمه نگاه کردم و گفتم: دیدم چقدر طرف من رو گرفتی!
– من زیاد از سمیرا خوشم نمیاد.
– مگه قرار بود تو خوشت بیاد؟
خنده اش گرفت و گفت: دخترخالمه، باشه… دختر خوبیه، باشه… ولی اینکه زن تو بشه یه چیز جداست!
پوزخند زدم و گفتم: ولی اگه زن اون یکی داداشت بشه عیبی نداره!!
به چشم های هم زل زدیم. باز بحث کهنه ی این سه ماه رو وسط کشیده بودیم. سه ماهی که دوره ی نامزدی برادرم بود و من رو از خونه دور کرده بود. هر بار همون حرف های همیشگی، بدون نتیجه. سر تکون دادم و گفتم: من سه ماهه تو این مغازه می خوابم، چرا امروز یادت افتاده که قفل کنی رو من؟
– سه ماهه داری همه رو دق میدی. ناسلامتی هفته ی دیگه عروسی برادرته. دلت میاد نباشی؟ جواب بقیه رو چی میدی؟ علی که اصلاً خبر نداشت بیچاره.
– آره فقط جناب عالی خبر داشتی که ریدی!
باز صورتش دلخور شد و گفت: به جون یه دونه دخترم، به مامان التماس کردم که حرف سمیرا رو واسه علی وسط نکشه. علی اصرار می کرد.
یاد سمیرا افتادم. حق داشت اصرار کنه. اگر موقعیت زندگی من هم رو به راه بود نمی ذاشتم از دستم در بره. خودم زودتر یه کاری می کردم ولی حالا دیر شده بود. به دست هام روی پیشخون نگاه کردم. این اواخر همه کاری کرده بودم که پول دستم رو بگیره. از مسافرکشی تا خرید و فروش جنس عمده… ولی کاسبی کساد بود. نه کار درست و حسابی، نه خونه، نه… با صدای فاطمه سرم رو بلند کردم: سمیرا شاید به درد علی بخوره اما تو لیاقتت بیشتر از این حرف هاست.
پوزخند زدم. مثلاً می خواست از تلخی باخت من کم کنه. ادامه داد: چقدر می خوای مغازه رو بهانه کنی؟ همه تو خونه فهمیدن یه خبریه!
– بذار بفهمن!
– دیوونه شدی؟ مامان همین جوریش هم حرص و جوش تو رو می خوره.
– آقاجون چی؟ اصلاً می پرسه مرده است یا زنده؟
– همه چی رو قاطی نکن.
– برو خونه، الان مشتری میاد…
– این دفعه دیگه قرار نیست من رو بپیچونی! مامان شام مهمون داره، تو هم باید بیای.
روی شیشه ی بینمون خم شدم و گفتم: بس کن فاطمه.
ناغافل از بازوم نیشگون گرفت و گفت: تا کتک نخوری آدم نمیشی، نه؟
درد گرفت ولی از حالت چشم هاش خندیدم و گفتم: نترسید، عروسی رو میام. نمیذارم براتون حرف در بیارن!
چشم هاش رو ریز کرد و بعد از چند ثانیه سکوت گفت: مثلاً می خوای بگی عاشق سمیرا بودی؟
– ایرادی داره؟
دستش رو به کمرش زد و بی برو برگرد گفت: آخه تو که یه دختر دست نخورده تو کل این محل نذاشتی!
با گیجی نگاهش کردم. هیچوقت انقدر بی رودربایستی حرف نمی زدیم. قبل از اینکه مجبور بشم از سمیرا براش بگم، روی این حرف ها رو نداشتیم. به خصوص که ده سالی می شد که ازدواج کرده بود. وقتی علی حرف سمیرا رو وسط کشید باید یه کاری می کردم که جلوش رو بگیره و قضیه بزرگ نشه اما فاطمه من رو جدی نگرفت. هیچکس تو تمام عمرم من رو جدی نگرفته بود. با لبخند سر تکون دادم و گفتم: اون ها تفریحی بودند.
– خیلی بی شخصیتی!
– انتظار داشتی چی بگم خو؟
– تو واسه من با علی فرق داری… داداشی تو باید بری دنبال دختری که خودش تو رو بخواد. به خدا اینطوری خوشبخت میشی. دخترهایی که تو رو جذب می کنند…
مکث کرد و بعد ادامه داد: ببخشید… ولی آدم نیستند!
با انگشت شست چونه ام رو خاروندم و گفتم: باشه تو راست میگی. حالا میری خونه ات؟ فرشاد یه لنگه پا منتظره.
از پشت شیشه ها به فرشاد نگاهی کرد و گفت: من دارم جدی حرف می زنم. اگه یکی…
– با این کار و زندگیم؟ با این فوق دیپلمم؟
– دختری که خودش بیاد طرفت، با همه چیزت میسازه. توقع زیاد نداره…
ابروهام بالا رفت و فاطمه دور شد. روی یکی از صندلی های رو به روم نشست و گفت: کمرم شکست، لج نکن دیگه!
خیلی جدی گفتم: همین مونده که وایسم ببینم کی من رو نشون می کنه.
بلند خندید و با دیدن اخم من، صداش رو پایین آورد. گفتم: دو روز دیگه هم بیان خواستگاریم.
دوباره خندید و اینبار بلند گفتم: آروم!
بی حرکت موند. ادامه دادم: بلند شو برو خونه ات. امشب هم داداش مهندست رو ببر مهمونی!
بلند شد و با ناراحتی گفت: چته؟
– …
– شوهرم هم تا حالا سرم داد نزده!!
– شوهرت غلط می کنه سرت داد بزنه!
هنوز ناراحت بود. کیفش رو از شیشه ی پیشخون برداشت و روی شونه انداخت. پشیمون شده بودم. گفتم: یه چیزی واسه خودت بردار.
– لازم ندارم.
– لوس نشو بردار.
و به جنس های اطراف اشاره کردم. از انواع لوازم آرایش گرفته تا عروسک و شال و عطر و همه چیز. می دونست نمی تونه حرف من رو زمین بذاره. به برچسب قیمت رژهای روی شیشه نگاه کرد و یکی از ارزون ترین ها رو برداشت. واقعاً انقدر اوضاعم داغون شده بود؟ از دلسوزی این و اون خسته شده بودم. رژ رو گرفتم و همون رنگ رو از گرون ترین ها بهش دادم. گفت لازم نداره ولی من پس نگرفتم. موقع بیرون رفتن هنوز دلخور بود. صداش زدم. ایستاد. گفتم: شب میام. خوبه؟
لبخند بزرگی تحویلم داد. رژ رو تکون داد و گفت: مرسی داداش.

و …

===

منبع : www.3noqte.ir

دانلود رمان کوچ با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۰۹ MB

دانلود رمان کوچ برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۳۷۸٫۰۵ KB 

دانلود رمان کوچ برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۴۳۲٫۴۷ KB

دانلود رمان کوچ با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۲٫۹۹ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۳۳۰



شما هم نظری ارسال کنید



ارسال نظر

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.